زير سايبان دست‌هاي خدا
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۱۶۷۸
گزارش «خبرگزاري دانشجو» از شب قدر در حرم حضرت معصومه(س)

زير سايبان دست‌هاي خدا

بلند شو! كسي به زبان مادريت صدايت مي‌زند، دامنت را بشوي از چند صدايي‌هاي مبهم قرن 21؛ بلند شو! شب بلند عاشقيت را قدر بدان و زير سايبان دست‌هاي مهربان خدا آرام بگير...
گروه فرهنگی «خبرگزاري دانشجو»؛ هميشه بدون آن كه خودت بفهمي مي آيد، آرام و بي هياهو، با رويش قطره اشكي در چشمخانه و بغضي كه گره مي‌خورد توي گلويت. عشق را مي‌گويم؛ مي‌آيد تا رفيق همراهت باشد براي جاري شدن در شب هاي باراني عشق، شب هاي قدر ...
 
اين روزها كه جرات از عشق گفتن را داريم، اين روزها كه تن نحيفمان را به دست گرسنگي روز و راز و نياز شب سپرده ايم، هنوز هم جايي برايمان هست در گوشه دنجي از حرم مطهر بانوي كرامت، گوشه دنجي روبروي ضريح و درست در تيررس نخستين نگاه‌هاي معصومانه بانوي كرامت، آمده ايم تا ريه هايمان را پر كنيم از تنفس دعاي مردم خوب سرزمين مان در شب هاي قدر عاشقي.
 
من به ميهماني شب هاي باراني عشق رفتم و مردي را ديدم پير، نحيف و لرزان، پوشيده در دشداشه سفيد عربي، روي دوشش ماه مي برد، پسركي بيمار و زرد روي با نگاهي مات و بي حالت روي دوش پيرمرد يله داده بود، اما نگاه‌هاي مرد پير حرم قصه ديگري داشت؛ حكايت تازه‌اي از اميد كه پيرمرد لرزان حرم را از جنوبي‌ترين شهرهاي كشور به قم كشانده بود تا به حرمت نگاه مولايش علي عليه السلام، بار ديگر شاهد درخشش شور و نشاط سلامتي در پسرك بيمارش باشد.
 
من به ميهماني شب هاي محبت رفتم و جواني ديدم روشنفكر تنها و كمي شاعر مسلك با دغدغه هاي مبهم عصر ارتباطات و عشق به خلق يك جهان ايده آل؛ اگرچه با غرور حرف مي زد و موهايش پر بود از ژل و واكس مو، اما عشق را خوب مي فهميد.
 
محمد، مهندس معدن مي‌گويد: «عشق يعني اوج گرفتن يعني اطمينان به اينكه خداوند نجاتت مي دهد خداوند تو را تنها و بي پناه نمي گذارد. عشق يعني دست خدا را روي شانه هايت لمس كني».
 
او مي گويد: «هر روز از ساعت 7 صبح تا 7 شب مشغول كار هستم؛ خسته ام، بي خوابم، اما آمده‌ام تا اگر خوابم هم برد سرم را به ديوارهاي حرم تكيه بدهم تا صداي دعاي مردم باايمان روحم را آرام كند» و شب بلند عاشقي ناگهان پر از فرياد مي شود: «يا علي و يا علي و يا علي»
 
صداي سخنران حرم مي آيد، از عشق روشن پروردگار و نوازش رب العالمين مي گويد.
 
حجت الاسلام عليرضا پناهيان، سخنران حرم بانوي كرامت از وجود فرهنگ ايمان سرد و بي محبت در ميان بعضي مذهبي ها ناراحت است، پسركي هشت ساله پوشيده در شلوار كردي چرك مرد و لباسي آستين كوتاه مي آيد، فال مي فرشد، فال انبيا.
 
كمي آن طرفتر دو دختر جوان تنگ هم نشسته اند، پسرك فال فروش را صدا مي كنند، دختر بزرگتر دسته فال ها را يك بري نگاه مي كند. مردد است بخرد يا نخرد؟. پسرك فال فروش دلش مي‌ريزد: «خدايا ! كاري كن بخرد.» صداي نحيفي از حلقش بيرون مي آيد: «قيمتش فقط 200 تومان هست. نيت كن و بردار» دختر تصميمش را گرفته. نگاهش نمي‌كند: «برو نمي خريم» پسرك فال فروش مي‌رود تا صداي ضعيفش آهنگ آرزوي ديگري را در دلي بيدار كند. هنوز هم صداي سخنران حرم مي آيد: «ايمانتان را با محبت همراه كنيد. به مردم محبت كنيد و دلتان را به دست محبت الهي بسپاريد.»
 
ابوالفضل، پسرك فال فروش حرم هنوز هم بين جمعيت نشسته در صحن ايوان آينه صدا مي‌زند: «فال انبيا مي فروشم.» آرام و پاورچين مي‌رود تا مبادا خلوت عارفانه مردم را به هم بزند. او مي گويد: «هرشب مي آيم حرم فال مي فروشم» از آرزوهايش كه مي‌پرسم لبخند معصومانه اي مي زند: «آرزو، نمي دونم چي بگم خانم. دوست دارم فال‌هايم را بفروشم. همه شان را.»
 
نزديكي هاي سحر كه مي شود سخنران حرم از آخرين نماز مولايمان علي عليه السلام مي گويد، حادثه‌اي غريب كه سخت ترين صخره‌هاي وجودمان را به لرزه درمي‌آورد، صداي هق هق گريه‌هاي زنانه بلند مي شود و شانه‌هاي ستبر مردانه‌اي مي لرزد و باز هم غمي كبود مي نشيند كنج دلمان غمي كه تمام دغدغه هاي روشنفكري زندگي مان در برابرش خجل مي شوند.
 
نسيم خنك شهريور كه مي خورد توي صورتمان، قاصدكي مي‌آيد، آرام و بي صدا مي نشيند روي سر زني با روسري سياه، زن اشك چشمش را با پر روسري اش پاك مي كند، دختر چهار ساله اش دست هاي مادر را مي‌گيرد: «ماماني گريه نكن. ماماني چرا گريه مي كني؟» زن اشك چشمش را پاك مي‌كند. به دخترش لبخند مي‌زند: «باشه عزيزم گريه نمي‌كنم» و دست هاي كوچك دخترك را پر مي‌كند از شكلات هاي كوچك رنگي و باز هم اين صداي جوشن كبير است كه مي پيچد توي نهان خانه قلبمان: «اي مهربان تر از همه مهربانان. اي بخشنده تر از همه بخشندگان و اي قوي تر از همه قدرتمندان.»
 
زهرا به همراه همسرش به حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله عليها آمده است. او مي گويد: «امشب خدا را قسم دادم به حرمت خانم معصومه كه در كنارش هستم اين سال را سالي پر از خير و بركت براي مردم كشورم قرار بدهد. من مي توانم تنها و توي خانه خودم شب زنده داري كنم، اما خداوند خودش گفته دست خدا بالاي سر جماعت است. حس مي‌كنم وقتي به همراه بقيه مردم خدا را صدا مي‌كنم او طور ديگري نگاهم مي كند. من نگاه محبت آميز خداوند را حس مي‌كنم.»
 
حوض بزرگ وسط صحن حرم آرام است و سر به زير. بدون آب هاي بازيگوشي كه شب هاي گذشته با فواره‌هاي قشنگ حوض، بالا و پايين مي‌رفتند. دختر و پسرهاي كوچولو، بازيگوش و بي خيال دور تا دور حوض خالي راه مي روند، بازي مي كنند و فرياد مي‌زنند يكي از از خادمان حرم مردي است با قامتي بلند و استخواني، مهربان و ميانسال. به طرف بچه ها مي آيد و آنها  را پراكنده مي‌كند. دخترك پنج ساله‌اي با چشم هاي سياه سياه و موهاي بلند بافته شده به چشم هاي مهربان خادم نگاه مي كند: «آقا اجازه مي شه من دور حوض بچرخم فقط يه بار. قول مي‌دهم مواظب باشم.» خادم با مهرباني نگاهش مي كند دخترك بدون اينكه منتظر اجازه خادم بماند به طرف حوض مي دود و مي خندد.
 
و باز هم موسيقي مناجات مردم خوب سرزمينم فضاي حرم بانوي عشق و بزرگوارري را معطر مي كند. هر كس با زبان مادري اش با پرودگار آب و آيينه ها سخن مي گويد. عشق بالاترين نوع گفتن است، پس مي گويم فقط به عشق خداي خوبم كه خود نخستين عاشق است. آرزو مي كنم براي مادران سرزمينم، دلي آرام و براي پدران، دست هايي قدرتمند و نان آور.
 
آرزو مي كنم براي بچه ها، قلك هايي پر از عشق به وطن؛ براي سياستمداران سرزمينم، درك رياضي زندگي، آرزو مي‌كنم؛ براي سفره‌هاي تهي، نان؛ براي روشنفكران سرزمينم، تواضع و براي مردمي كه دوستشان دارم، آرامش.
 
گزارش از: اعظم علي محمدي
 
پربازدیدترین آخرین اخبار