دوگانهسازیهای دروغین؛ مرعشی و کجادراکی از نسبت زندگی و مقاومت
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری دانشجو؛ سیدحسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی ایران ازفعالان اصلاح طلب که هر چند وقت یکبارحاشیه ای به همراه دارد ، در جدید ترین مصاحبه با یکی از رسانه های اصلاح طلب اظهارات قابل تاملی داشته که عصاره آن به تأسی از مسلک همجناحی او یعنی محمدجواد ظریف، ساختن دوگانهای کاذب است؛ دوگانهسازی بین «زندگی» و «مقاومت».
این در صورتی است که هنگامی که یک دشمن تلاش دارد تا موجودیت کشور دیگری را نابود سازد، مقاومت نه در برابر زندگی که اساسا به معنای خود زندگی متجلی میشود. در واقع، مقاومت واکنشی پویاست در برابر فشار و تهاجم از سوی یک دشمن استکباری و امپریالیستی؛ بنابراین از این منظر، آنگاه که مقاومت از بین برود هیچ جایی برای بقای هیچ چیز وجود نخواهد داشت؛ مسیری که امثال مرعشی با «کژنگری راهبردی» خود و دوگانهسازیهای دروغین خواسته یا ناخواسته کشور را به ورطه هلاکت خواهند انداخت.
مقاومت، تنها راه زندگی است!
مرعشی در بخشی از مصاحبه خود بیان کرده: «زندگی کردن، برای مردم ایران به یک مطالبه جدی تبدیل شده است. همه مردم ایران دلشان نمیخواهد شهید شوند، بلکه میخواهند با عزت و با آبرو و به خوبی زندگی کنند.»
در حقیقت مرعشی تلاش دارد به گونهای صورتبندی کند که گویی یک دسته میخواهند شهید شوند و یک دسته میخواهند زندگی کنند! این فهم کج و معوج، عملا زندگی را در برابر مقاومت قرار داده تا بتواند از مقدمات غلط، نتیجه مطلوب و البته ناصواب خود را به دست بیاورد. با این حال، تاریخ چیز دیگری را نشان میدهد و آن این است که در برابر سلطهگر، زندگی معنایی جز مقاومت نخواهد داشت.
به عنوان مثال، پس از شکلگیری تلاشهای امپریالیستی اروپاییها برای سلطه بر دیگر نقاط جهان، مقاومت فارغ از نحوه صورتبندی و ادراک از آن در ملل مختلف، در عمل به عنوان تنها انتخاب ملتهایی بدل شد که علاقه نداشتند تا تحت سلطه دولتهای خارجی قرار بگیرند.
این موضوع حتی در تجربه استعماری آمریکا هم نمود داشته است. به عنوان مثال، پل کندی در کتاب خود یعنی «ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ» اظهار کرده: «مهاجرین آمریکایی که تا آن موقع برای مصون ماندن از خطر خارجیان مجبور بودند به حکومت وست مینستر (بریتانیا) در لندن وفادار باشند، اکنون اصرار داشتند که فقط با بریتانیا یک ارتباط صوری و جزئی داشته باشند و اگر دولت امپراتوری انگلستان با این خواست آنان مخالفت میورزید، مهاجرین دست به شورش میزدند.»
علیرغم این موضوع باید اذعان کرد که تراژدی تاریخ آمریکا را به جایی رساند که از مقاومت در برابر سلطه بریتانیا اکنون خود به کشوری سلطهگر بدل شده است.
از همین رو بود که ملت ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تلاش داشت تا در برابر سلطه ایالات متحده بر ایران و منابع آن مقاومت کند که تجلی بارز آن در انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ نمودار شد.
به تعبیر دیگر، مقاومت نه یک کنش تهاجمی بر علیه ایالات متحده بلکه واکنشی تدافعی و پویا در برابر آمریکا بود که قصد داشت از رهگذر آن پایان سلطه آمریکا بر ایران و منطقه را رقم بزند. اهدافی که در گستره ایرانیاش پس از انقلاب اسلامی رقم خورد و میبایست پس از تجاوز آمریکا به ایران در ۹ اسفندماه سال گذشته، در سطح منطقهای رقم بخورد و نظم امنیتی منطقه را دگرگون کند.
همانگونه که فارن افرز نوشته است: «تنها راه حل اساسی [برای جنگ ایران و آمریکا]، خروج کامل نظامی از خاورمیانه است. عقبنشینی جزئی، همچنان آمریکا را در معرض حملات و درگیریهای جدید قرار میدهد... با توجه به خستگی افکار عمومی از جنگهای بیپایان و نیاز به تمرکز بر تهدیدات واقعی در آسیا و اروپا، زمان آن فرا رسیده که آمریکا پس از ۳۵ سال، از باتلاق خاورمیانه خارج شود.»
با این تفاصیل، مقاومت نه در برابر زندگی که اساسا تنها راه زیستن در برابر آمریکای سلطهگر است. راهی که با توجه بدان همانگونه که ملت ایران در سال ۱۳۵۷ توانست دست آمریکا را از ایران کوتاه کند و استقلال خود را بازیابد، میتواند زمینهساز خروج مهمترین تهدید ایران از منطقه یعنی آمریکا بشود و امنیت، صلح و عزت را به ایران و ثبات را به منطقه بازگرداند. امنیت و ثباتی که منهای آن چشماندازی برای بهبود اقتصادی نیز یافت نخواهد شد.
راه خاتمی، بیراهه است!
مرعشی در بخش دیگری از مصاحبه خود گفته است: «مهمترین رسالت خاتمی جمعبندی تجربیات ۴۷ ساله جمهوری اسلامی و ارائه آن به رهبری است؛ تجربهای که میتواند در تصمیمگیری درباره آینده کشور مؤثر باشد.» با این وجود آنچه که تاکنون از خود خاتمی مشاهده شده نه جمعبندی تجربیات ۴۷ ساله بلکه فروش «صلح» به جای «تسلیم» بوده است.
به عنوان مثال، وی در بیانات اخیر خود اظهار داشته است: «صلح را خیانت دانستن و صلحجویی را خلاف مرام حسین بن علی (ع) معرفی کردن و نام حسین (ع) و حماسه جاودان او را بهانه کردن برای توجیه و تحمیل خواستهها و تعرض به مذاکره و مذاکرهکنندگان، بههیچوجه نه با جوهر اسلام محمدی (ص) نسبتی دارد و نه خدمت به ایران یا کمک به خروج از بحران و پاسداشت خون شهیدان است.»
نکته حائز اهمیت آن است که همان کژنگری راهبردی که مرعشی از آن برخوردار بوده در خاتمی هم مشاهده میشود. به همین علت هر دو گمان میکنند که میتوان با سلطهگری همانند آمریکا به وسیله دیپلماسی به «صلح» رسید، حال آنکه رئیس جمهور آمریکا از ایران «تسلیم» طلب میکند!
به همین دلیل است که آمریکا هیچگاه به تعهدات خود از جمله تفاهمنامه اسلامآباد پایبند نبوده و همواره برای رسیدن به مقاصد شوم خود دیپلماسی را به بنبست کشانده است.
از این حیث، دیپلماسی که مبتنی بر بازی با حاصل جمع مثبت باشد قابل اجرا نبوده و تنها دو راه در میان خواهد ماند؛ تسلیم یا مقاومت. همانگونه که سعید لیلاز، استاد دانشگاه و فعال سیاسی اصلاح طلب اظهار داشته: «از دیدگاه یک امپریالیسم، شما یا بردهاید یا دشمن. گزینه سومی وجود ندارد!» بر این مبنا «سراب صلح» خاتمی، نه راه که تنها یک بیراهه خواهد بود.
مقاومت و دنیای پرمخاطره
اگرچه هر انسانی طالب صلح و رفاه و خوشبختی است، اما دنیای واقعیات منفک از عالم توهمات میباشد. از این نقطهنظر، صلح مطلوب امثال مرعشی و خاتمی اگرچه در لفظ از وجاهت برخوردار است، اما در عالم واقع، سرابی است که ایستگاه پایانی آن چیزی جز تجزیه و نابودی کشور نخواهد بود.
به سخن دیگر، مسیر مقاومت راهی برای خودکشی نیست بلکه تنها مسیری است که میتوان و میبایست از رهگذر آن استقلال، امنیت و تمامیت ارضی، قدرت و رفاه را برای ایران و ملت آن فراهم آورد تا بتوان در برابر قلدرهای جهانی ایستادگی کرد و نه آنکه تسلیمشان شد و کشور را به باد فنا داد!
در واقع آنچه که مرعشی و امثال وی درک نمیکنند این است که نظام بینالملل، آن دنیای تخیلی لیبرالیستی و صلحطلبانه اصلاحطلبان نیست بلکه جهانی پر از مخاطره است که برای بقا چارهای جز تولید قدرت و مقاومت در برابر بازیگران امپریالیستی آن همانند آمریکا نیست. همانگونه که فتحی عبدالقادر سلطان نوشته: «روزی به این حقیقت خواهیم رسید که فقط «آهن، آهن را از کوره درمیآورد» و سپس رودرروی واقعیت میایستیم تا آن را تغییر دهیم نه تفسیر کنیم. این حرف معنای بسیاری دارد.»