کد خبر:۱۶۰۰۵۴
نامه ای به برادر شهیدم
راستی خبر داری؟؟؟ آقا یه چند وقتیه که فرمودند: این عمار؟ برادرم تو این دوران غبارآلود، جات خیلی خالیه، ما ایجا همگی تمام قد ایستادیم که حرف آقامون زمین نمونه، همونجوری که شما ...
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از قزوین، پرسیدی بعد از شهدا چه کردیم؟ پاسخت دادم: هیچ اما... اما دروغ گفتم، شعار دادم، راستش ما بعد از شهدا کارهای زیادی کردیم آهای برادر شهیدم خبر داری که بعضی از ما بعد از شما چی کار کردیم؟ لباس هاي خاكي تون رو توی ميدون هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم، عهدمون رو شكستيم و دعاي عهد رو فراموش كرديم، راستش زمان ندبه و سمات رو هم دیگه گم كردیم.
شربتاي صلواتي رو با نسيان روی زمين ريختيم و به عطش خنديديم به تصاوير نوراني تون روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول های شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها رو خونه نشین کردیم... شرم و حیا رو خوردیم و عفت رو هم روش... صدای سرفه سمفونی خنده هامون شد و با جسارت تمام اشکای فرزند شهید رو با انگشت نشون دادیم.... عشق رو به بازي گرفتيم و از خون هاتون به راحتي گذشتيم...
باور می کنی اگه بگم بعضی هامون وقتی کمرمون قلنج می کنه به عالم وآدم ناسزا می گیم اما یه لحظه هم یادمون نمی افته چند نفر برای آرامشی که الان داریم زیر شنی های تانک استخون هاشون له شده حتی گاهی یادمون میره که... ولش کن بعضی هامون هم بدتر از دیگران بودیم ایمان رو فروختیم و سیمان خریدیم آخه می خواستیم روی مزار شهید یه پارک خوشگل بسازیم و توی اون انقدر سرگرم بازی دنیا بشیم که گذشته روشنمون رو فراموش کنیم.
راستش برادرم، از وقتی تو رفتی اینجا یه سری اتفاقاتی افتاده یه شب یه سری از خدا بی خبر اومدن و یه چند تا از دخترا و پسرامون رو برای نمایش خیمه شب بازی بردن اونجا بزکشون کردن و لباسایی تنشون کردن که مخالف فطرت انسانی شون بود اما... اما همه عروسکای خیمه شب بازی به جای اینکه با این گریم مخالف باشند گفتن: عیب نداره یه شبه دیگه، یه شب که هزار شب نمیشه اما غافل از اینکه بعد از چند شب وقتی که نمایش تموم شد اونا یادشون رفت که لباساشون رو عوض و گریم هاشون رو پاک کنن واسه همین هم همونجوری اومدن توی خیابونا.
آخه انقدر سرگرم نمایش بودن که یادشون رفت نمایش تموم شده و باید برگردن به اصل خودشون یعنی همون چیزی که قبلأ بودن. آره برادرم اینجوری شد که بی حجابی زیاد شد و عریان بودن اسم تمدن رو به خودش گرفت اما برادرم باز هم اميدي هست تا ولایت هست امیدی هست برادرم مطمئن باش ما بسیجیان امام خامنه ای نخواهیم گذاشت که لباسای خاکی تون توی میدونای مین و لا به لای سیم خاردارها بمونه، ما پیمون خودمون رو نمی شکنیم و دعای عهد رو فراموش نمی کنیم، درسته ما فراموشکاریم اما نه انقدر که زمان ندبه و سمات رو از یاد ببریم.
هنوزم که هنوزه گوارا ترین نوشیدنیمون، همون شربت صلواتیه اما این بار لیوانای قرمز پلاستیکی جای خودشون رو به لیوانای یه بار مصرف دادن آخه یه کمی بی حوصله شدیم اما نه بی حوصله نیستیم مشغول جنگیم الان ماهم داریم می جنگیم و از مملکتمون دفاع می کنیم ولی این بار، قلممون شده سلاح و مهماتمون هم فکر و ایده مونه با صد هزارلشگر بسیجیه جون بر کف.
راستی خبر داری؟؟؟آقا یه چند وقتیه که فرمودند: این عمار؟ برادرم تو این دوران غبارآلود، جات خیلی خالیه، ما ایجا همگی تمام قد ایستادیم که حرف آقامون زمین نمونه، همونجوری که شما نمی ذاشتین حرف امام زمین بمونه ماهم داریم پامون رو جای پای شما می ذاریم.
برادرم برامون دعا کن که مثل شما رو سپید بشیم دعا کن که بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان(عج)باشیم راستی، حلال کن اگه سرتو درد آوردم ... یادت نره دعامون کنی که شدیدأ محتاج دعاییم میان آتش و خون، عاشقانه رقصیدید که جاودانه رقم خورده بود فال شما و ما نظاره گران عروجتان بودیم چه عاشقانه عروجی خوشا به حال شما.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰