کد خبر:۱۶۰۶۶۰
سفرنامه راهيان نور غرب؛
قدمگاه عشاق است اينجا ...
به پای کوههای مرتفع بازی دراز رسیدیم، هوا کم کم داشت تاریک میشد، در همین پای کوه جوانانی خوابیدهاند که تا مدتها نتوانستند ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ به پای کوه های مرتفع بازی دراز رسیدیم، هوا کم کم داشت تاریک می شد، چون هوا داشت تاریک می شد نتوانستیم سوار کامیون ها شویم و به بالای ارتفاعات برویم، یادمان را بالای کوه ساخته بودند، همان پایین نشستیم و به عظمت کوه خیره شدیم روحانی راوی بلند شد و شروع کرد به شرح وقایع این کوه و عظمت کار بچه ها، می گفت در همین پای کوه جوانانی خوابیده اند که تا مدت ها نتوانستند جنازه هایشان را از زمین بردارند و زیر تیر مستقیم نیروهای دشمن بودند، این ارتفاعات مشرف بر شهرهای نزدیک و از همه مهم تر سر پل ذهاب بود. اهمیت این ارتفاعات از آنجا بود که هر کس این ارتفاعات را بدست می آورد تمام منطقه زیر دید و تیر آن ها قرار داشت.
گروه محسن وزوایی این ماموریت را پذیرفت مثل ماموریت های دیگرش، او از دیوار لانه جاسوسی بالا رفته بود، ارتفاع لانه خیلی بیشتر بود، به اندازه ارتفاع برج های دوقولوی آمریکا! به اندازه ارتفاع موشک های بالستیک! به اندازه ارتفاع پرواز همین بهپاد جاسوسی که تازه بچه ها به تور انداختند! محسن و دوستانش می دانستند همان روز اگر از این دیوار بلند بالا بروند دیگر بلند تر از آن وجود ندارد. برای همین اسمش را گذاشتند شکست هیمنه! وقتی از آن دیوارهای بلند توانستند رد شوند دیگر بازی دراز کار سختی نبود، البته برای این نیروهای آسمانی چون وقتی بالای دیوار لانه بودند به پرواز فکر می کردند نه به سقوط!
وقتی در کتاب «ققنوس فاتح» خواندم که محسن و یارانش توانستند فقط با 6 نفر بازی دراز را فتح کنند تعجب که هیچ شاخ در آوردم! آخر وقتی پای کوه به این عظمت رفتم از خود پرسیدم آخر 6 نفر حرس خمینی و بسیجی! در این کوه چه می توانستند بکنند؟ وقتی این کتاب را ورق می زدم به نوشته ای از یک عراقی درباره این حرس جوان خمینی برخورد کردم، عراقی ها به پاسدارها حرس خمینی می گفتند، او تعریف می کرد ما نمی دانستیم که در جبهه روبرو فقط 6 نفر حضور دارند و مقاومت و مقابله آنان چنان شدید بود که ما فکر کردیم نیروهای زیادی در پشت خط ایرانی ها قرار دارند و برای همین خیلی از نیروهای ما فرار کردند.
وقتی عمیق تر فکر کردم به امداد و کمک الهی بیشتر ایمان پیدا کردم، یعنی اگر خدا بخواهد یک گردان نیرو در مقابل 6 نفر بسیجی و یک حرس خمینی! کم می آورند.
غروب نزدیک بود و ما باید به محل شهادت شهید شیرودی هم سری می زدیم، فاصله اش تا بازی دراز زیاد نبود، وقتی بچه ها به آن جا رسیدند سگ نگهبان روستا به استقبال بچه ها آمد، کمی سر به سرش گذاشتند تا آرام تر شد و رفت. مصالح ساختمانی چهره ای نا مطلوب به دامنه تپه داده بود اما این مصالح قرار بود یاد بودی زیبا برای شیرودی قهرمان ایجاد کنند.
کنار مصالح که نشستیم روحانی راوی همراهمان شروع کرد به توضیح در باره شهید شیرودی، وقتی او وسعت تاثیر حرکت این شهید بزرگ را بازگو کرد تازه فهمیدم که فیلم سیمرغ زیاد دقیق به آن اشاره نکرده بود، از کودکی که با آهنگ زیبای سریال سیمرغ بزرگ شده بودم فکر می کردم اسطوره هایی به نام شیرودی و کشوری را خوب می شناختم، ولی این بار حرف های تازه می شنیدم، راوی می گفت که هلی کوپتر شیرودی لحظه ای آرام و قرار نداشت، آن قدر بی قرار رفتن بود که حتی برای خود مقرهای موقتی می زد تا نیاز نباشد کیلومترها برای سوخت و مهمات به مقر باز گردد.
یک تنه در دشت های میان کوه های سر پل ذهاب و ایلام جلوی گردان هایی از تانک و نیروهای پیاده دشمن می ایستاد، به گفته راوی در آن روزهای اول جنگ که بنی صدر و خائنین به مملکت داشتند فضا را برای ورود دشمن آماده می کردند در غرب این شیرودی بود که کبری بی رقیبش را زین کرده بود و پرواز می کرد، و چه زیبا بود پرواز آخرش، راوی گفت وقتی عراقی ها زخم هایشان را فقط از یک کبری می خوردند و هر بار برای منهدم کردنش موفق نمی شوند برای او کمین گذاشتند، چند نیرو در تپه های اطراف محل ورود و خروج کبری قرار دادند تا بلکه بتوانند او را هدف قرار دهند، چند بار به بن بست می خورند تا این که یک بار، یعنی همان پرواز زیبای آخر او را به اوج می رساند.
هوا دیگر کامل تاریک شده بود که سوار اتوبوس ها شدیم، حر کت به سمت شهر سر پل که نزدیک ترین شهر به آن محل بود بهترین کار بود. نماز را در مسجد مرکزی شهر خواندیم که یک باره به گروه خادمین شهر سرپل ذهاب برخورد کردم، آن ها هم برای نماز به مسجد آمد بودند. موقعیت را مناسب دیدم که به آن ها ملحق شوم، آخر هدف اصلی سفرم همراهی کردن خادمین شهدا بود.
به هر سختی بود رضایتشان را جلب کردم، در این زمان گروه خادمین کرمانشاه هم از راه رسیدند، زمان پایان اردوهای راهیان نور غرب نزدیک بود و برای همین بچه ها تصمیم گرفته بودند خادمین را در منطقه به گردانند، هر دو گروه با هم همراه شدیم و به تپه نور الشهدای شهر رفتیم، فضای زیبایی بود همه شهر زیر پای شهدا بود، هم در ظاهر و هم در باطن، دو شهید بالای تپه خادمین خواهر را خیلی زمین گیر کرد! از طرفی گروه کرمانشاه باید به شهر باز می گشت، صدای مسئول گروه بلند شد: خواهر ها لطفا حرکت کنید! به سختی از زمین کنده شدند، انگار پدر و برادرشان را آنجا جا گذاشتند.
به اردوگاه محل استقرار سر پل ذهاب رفتیم، بیمارستان صحرایی قدیمی بود که طراحی آن برای آلمانی ها بود، دیواره اش را تخته های چوبی و پشم شیشه تشکیل داده بودند، برای همین سرمای هوا اصلا وارد آن جا نمی شد، غذا را آماده از آشپز خانه پشتیبانی گرفتند، ماکارانی، کمی هم استامبولی، تعداد بچه ها زیاد بود داخل بیمارستان قدیمی دور هم نشستیم و شوخی ها تازه شروع شد! باز هم فیلم ها و کتاب هایی که خوانده بودم به ذهنم خطور کرد، فضای صمیمی و شوخی های نمکی بچه ها خیلی دیدنی بود. وقت جمع کردن آشغال های باقی مانده از غذا هم همه باهم دست به کار شدند تا فضای خواب برای همه آماده شود ...
ادامه دارد ....
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰