کد خبر:۱۶۷۷۰۸
حرف دل دختری دردمند؛
لحظهای در آرامش زیستن آرزویی بیش نیست...
گفتم یه سوال ازت دارم می خوام بدونم چه آرزویی داری؟ گفت: این سوالی است که همیشه از خودم می پرسم و تو جوابش می گم؛ کاش می شد که روزی را با آرامش به شب برسونم...
گروه اجتماعي «خبرگزاري دانشجو»، فاطمه روحنواز؛ لحظه ای در آرامش زیستن آرزویی بیش نیست... این سوالی است که همیشه از خودم می پرسم و تو جوابش می گم ، کاش می شد که روزی را با آرامش به شب برسونم، با گریه میگه نه یه روزم بیشتره؛ کاش می شد فقط لحظه ای رو در آرامش زندگی کنم...
کنار خیابان برای مدتی منتظر اتوبوس بودم، صدای جروبحث دختر جوانی با یک زن متکدی توجه مرا جلب کرد، از اونجایی که اون دختر یکی از همکلاسی های دوران ابتدای ام بود جرئتم و چند برابر کرد که جلو برم و علت این دعوا رو بدونم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: چی شده؟
اون زن با لحن تندی گفت: به شما هیچ ارتباطی نداره و دور شد.
پرسیدم اون زن کی بود؟
دختر جواب داد: نامادری ام بود.
میشه بپرسم موضوع چی بود؟ چرا باهات دعوا می کرد؟
دختر: اون تو خیا بون ها گدایی میکنه و از منم میخواد که تو خونه بمونم و از بچه هاش مراقبت کنم.
چرا گدایی میکنه؟ مگه پدرت نمی تونه خرجیشو بده؟
دختر: نه پدرم به زور خرج موادشو جور می کنه و اونم برا اینکه شکم بچه هاشو سیر کنه، مجبوره که گدایی کنه.
پرسیدم شما چیکار میکنین، کی خرجی شماهارو میده؟
دختر: منو دو تا خواهرام تو یه تولیدی لباس کار می کنیم و خرج خودمونو در می آریم و من برا اینکه پول بیشتری بگیرم اونجارو نظافت میکنم.
کسی رو تو فامیل ندارین که کمکتون کنه؟
دختر: پدرم با کارهایی که کرده همه فامیل ها از ما دوری میکنن ولی یکی از دایی هام بعضی وقت ها دستمونو میگیره.
مگه پدرت چیکار کرده بود؟ اشک تو چشماش جمع شد و گفت: پدرم یه روز که مادرمو همراه خودش برای قاچاق مواد برده بود مادرم توسط پلیس کشته شد و همه فامیل ها پدرمو تو این ماجرا مقصر می دونن.
گفتم: میشه بیشتر توضیح بدین؟
دختر جواب داد: مادرم زن ساده و مهربونی بود، آزارش به یه مورچه هم نمی رسید ولی از بخت بدش گیر مردی چون پدر من افتاده بود، پدرم از وقتی که تو کار قاچاق افتاده بود روزگار مادرمو سیاه می کرد و با زور و کتک هم که شده بود اونو مجبور می کرد و همراه خودش می برد و میخواست از اون یه قاچاقچی بسازه، ولی من هنوز هم که هنوزه جزئیات کشته شدن مادرمو نمیدونم هروقت از پدرم سوال میکنم طفره میره و میگه خدا رحمتش کنه.
پرسیدم بعد از فوت مادرت شما چیکار کردین؟
دختر: پدرم چند ماهی تو زندان بود و ما تو خونه مادر بزرگم زندگی می کردیم، مادر بزرگم سن زیادی داشت و نمی تونست کار کنه، برا همین من مجبور بودم از سه تا خواهرام و یه برادر که یک سال بیشتر نداشت مراقبت کنم.
گفتم برات سخت نبود؟
جواب داد: چرا ولی چاره ای نداشتم اوایل برادرم بهونه مادرو میگرفت ولی بعد از چند ماه دیگه عادت کرد.
پدرت بعد از چند ماه از زندان آزاد شد؟
دختر گفت: دقیق یادم نیست ولی بیشتر از 5 ماه نشد می گفتن یکی از دوستاش وثیقه گذاشته و آزاد شده، من اون وقتا 13 سال بیشتر نداشتم و پدرم خیلی از مسائل رو از من پنهون میکرد و منم اونقدر سرم شلوغ بود که وقت نمی کردم سراغ این کارها برم و بدونم پدرم چطور آزاد شد.
با این اوصاف ادامه تحصیل ندادین؟
دختر: خیلی دوست داشتم که درسمو ادامه بدم ولی با این همه بدبختی و نداری به زور تونستم ابتدایی رو تموم کنم.
برادرت و خواهرات چی؟
دختر: اونا هم تا راهنمایی خوندن فقط یکی از خواهرام دیپلم گرفته بود که اونم عمرش به این دنیا نبود.
مریض بود؟ سرشو پایین انداخت و گفت:کاش مریض بود خودم پرستارش می شدم، اون خودکشی کرد.......
وقتی کلمه خودکشی رو شنیدم تنم لرزید و پرسیدم چرا؟
دختر گفت: اون دختر احساسی بود و همیشه به من می گفت تو خیلی صبور هستی که با این همه مشکلات کنار میای، طاقت نداشت ونمی تونست این بدبختی ها رو تحمل کنه از یه طرف هم با نامادریم نمی ساخت همش با هم دعوا مرافه می کردن و آخرش هم با خوردن چند تا قرص خودشو راحت کرد و من موندمو...
دخترک چند دقیقه ای سکوت کرد و چیزی نگفت، بغض امانش نداد.هق هق گریه هایش هنوز هم تو گوشمه...
وقتی که آروم گرفت، گفت: دیگه سوالی نداری؟
گفتم چرا فقط یه سوال ازت دارم می خوام بدونم چه آرزویی داری؟
گفت: این سوالی است که همیشه از خودم می پرسم و تو جوابش می گم، کاش می شد که روزی را با آرامش به شب برسونم، با گریه میگه نه یه روزم بیشتره؛ کاش می شد فقط لحظه ای رو در آرامش زندگی کنم...
این دختر دردمند از من پرسید به نظر شما این آرزوی زیادیه؟؟؟ و من سکوت کردم چون دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
مصاحبه ای که از نظرتان گذشت گفتگوی دختر 20 ساله اردبیلی بود که مادرش را در قاچاق مواد مخدر از دست داده است.
اعتیاد یکی از معضلات اجتماعی است که امروزه دامنگیر بسیاری از خانواده ها شده است، این آسیب اجتماعی که از نظر روانشناسان یک بیماری به حساب می آید اگر سراغ خانواده ای رود که از نظر امکانات زندگی در حد پایین باشند وضع فاجعه آمیز خواهد شد واین مصاحبه گوشه ای از مشکلات خانواده هایی است که گریبانگیر معضل اعتیاد هستند.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰