روز سوم- لشكركشي كوفيان عهدشكن به كربلا
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۷۱۸۷
روزشمار محرم

روز سوم- لشكركشي كوفيان عهدشكن به كربلا

عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.

اعزام لشكر به سوى كربلا

عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبيله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهيم از اين كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمنى ميان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبيدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبيدالله استعفاى او را نپذيرفت، و او تسليم شد.(26)

و برخى از تاريخ نويسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: يكى به نام حفص كه پدر را تشويق و ترغيب به رفتن كرد تا با امام عليه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام به چنين كارى بر حذر مى‏داشت و سرانجام حفص نيز با پدرش راهى كربلا شد.(27)


خريدارى اراضى كربلا

از وقايعى كه در روز سوم ذكر شده، اين است كه امام عليه‏السلام قسمتى از زمين كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زيارت قبرش راهنمايى نموده و زوار او را تا سه روز ميهمانى نمايند.(28)


هوشيارى ياران امام عليه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قيس احمسى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد تا از امام سوال كند براى چه به اين مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام عليه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه اين كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثير بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسين رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنين تصميمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سوال كن براى چه مقصود به اين سرزمين آمده است؟!

كثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از ياران امام حسين بود و چون كثير بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: اين شخصى كه مى‏آيد بدترين مردم روى زمين است!

سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام نيز عطايائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثير بن عبدالله گرفت و گفت: شمشير خود را بگذار و نزد حسين عليه‏السلام برو!

گثير گفت: به خدا سوگند كه چنين نكنم! من رسول هستم، اگر بگذاريد، پيام خود را مى‏رسانم، در غير اين صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشيرت مى‏گذارم، تو پيامت را ابلاغ كن.

كثير بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنين كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پيامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زيرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از اين مشاجره و نزاع، كثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قيس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسين را ملاقات كن و از علت آمدنش به اين سرزمين جويا شو.

قرة بن قيس به طرف امام حركت كرد. امام حسين عليه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آيا اين مرد را مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر عرض كرد: آرى! اين مرد تميمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در اين صحنه و موقعيت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قيس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسين عليه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند و اگر از آمدن من ناخشنوديد باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبيب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ اين مرد را يارى كن كه به وسيله پدرانش به راه راست هدايت يافتى.

قرة بن قيس گفت: من پاسخ اين رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در اين امر انديشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جريان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: اميدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسين برهاند.(29)

نامه عمر بن سعد

حسان بن فائد مى‏گويد: من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنين آمده بود: چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جويا شدم، او در جواب گفت: اهالى اين شهر براى من نامه نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏داريد، باز خواهم گشت.

عبيدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت: "الان و قد علقت مخالبنا بهيرجو النجاة ولات حين مناص. (30)

نامه عبيدالله به عمربن سعد

عبيدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم، از حسين بن على بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين كرد، ما نظر خود را خواهيم نوشت!

چون اين نامه به دست عمربن سعد رسيد، گفت: مى‏پندارم كه عبيدالله بن زياد خواهان عافيت و صلح نيست.(31)

عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين نرساند، زيرا مى‏دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.(32)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى‏شدند.

عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين عليه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا در اين مسئله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!(33)

عبيدالله در نخيله

عبيدالله شخصا از كوفه به طرف نخيله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصين بن تميم - كه به قادسيه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخليه آمد، سپس كثير بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سويد و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از يزيد و من فرمان دهيد، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر داريد و آنان را به لشكرگاه فرا خوانيد؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخيله نزد عبيدالله باز گشتند، و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مى‏كرد و آنان را از يارى امام حسين بر حذر مى‏داشت.(35)

عبيدالله گروهى سواره را بين خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نياز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخيله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصميم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گرديد و شهيد شد.(36)

پي نوشت ها:

- ارشاد شيخ مفيد 2/84.

26- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين 69.

27- الامام الحسين و اصحابه 222.

28- مجمع البحرين 5/461. لغة كربل.

29- تاريخ طبرى 5/410.

30- «اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، اميد نجات دارد! ولى حالا وقت فرار نيست!!».

31- تاريخ طبرى 5/411.

32- بحار الانوار 44/385.

33- الاخبار الطوال 253.

34- «نخليه» محلى است در نزديكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع مى‏كردند تا براى جنگ بيرون روند.

35- انساب الاشراف 3/178.

36- انساب الاشراف 3/180.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار