چه ساده از نام احمديروشنها گذشتي ...
گروه اجتماعی «خبرگزاری دانشجو»؛ نزدیکیهای صبح بود که خبر پیروزیات در اسکار رسید. از پشت همان بشقابهای ممنوعی که خواب سبک ملافهام را کنار زد و کلمه separation معلق ماند توی ذهنم. چه آرام و مومنانه نخستین جایزه ایرانی اسکار را به مردمان سرزمینت تقدیم کردی.
میلاد پرهیاهوی شهرت و موفقیتت مبارک. چه باشکوه بود وقتی دست در دستان سارینای کوچکت بلندترین پله های موفقیت را برای رسیدن به جایزه اسکار بالا میرفتی. دستان گرم و توانایت لرزش دست و دل دختر 13 سالهات را به یک غرور ملی و وطنی تبدل کرد.


اما جملهات را ناتمام گذاشتی وقتی در یکی از بزرگترین تریبونهای فرهنگی جهان هیچ یادی از آخرین شهید علمی وطنم نکردی. مصطفی احمدی روشن را میگویم او هم مانند تو میخواست نام ایران و ایرانی را در مجامع علمی و فرهنگی جهان بالا ببرد. او هم مانند تو عاشق بود، عاشق شجاعت و نجابت و فرهنگ غریب ایرانی.
اگر تو سارینا را به همراه خود به استقبال جایزه اسکار بردی، او هم علی کوچکی داشت که شاید روزی به همراه پدر بزرگترین جوایز بین المللی جهان را از آن خود میکرد. چه آرام و بی ریا از مردم کشورت گفتی و هیچ یادی از مصطفی نکردی؛ همان که برای برنامه های هسته ای که حالا دیگر بخشی از حیثیت و فرهنگ ماست مبارزه میکرد، اما رفت چون دشمنان اسرائیلی مان تاب موفقیتهایش را نداشتند.

چه باشکوه بود زمانی که نام سرزمین مادریام برای اولین بار در تاریخ اسکار درخشید، اما تو کلام کوچک عشق را زیر پا گذاشتی زمانی که مردم سرزمینم را متحجر بی فکر و دروغ گو معرفی کردی. دستان هنرمندت تنها چاره فرار از هذیان گرم روزهای بدبختی را خروج از کشوری دانست که دوستش داریم.
در حکایت تو ایران کشوری است کوچک در گوشه ای دور افتاده از خاورمیانه با همان لجاجتهای تاریخی بر سر دین و پایبندی به اصولی که منزویمان میکند. همان جا که جای خوبی برای تربیت فرزندمان نیست باید رفت، ترنج تنهای قصه تو رفتن را برمی گزیند تا خوشبخت سالم و راستگو بماند.
در حکایت من ایران همان جایی است که خاطرات خاک خورده کودکیام پا گرفت. همان جا که عاشق شدم همان جا که کلام گرم راستی و درستی را از نگاه پرمهر مادر آموختم و شیارهای عمیق پیشانی پدر به هیچ هیاهوی هنرمندانه ای به من آموخت که باید راستگو باشم. مردمان خوب سرزمینم هر روز ترانه تازه ای از نوشتن را در من بیدار میکنند، ترانه های خالی از دروغ و ریا. ایران برای من جای ماندن است و برای تو پلی برای عبور.
لحظه ای کنار دلتنگی هایم بمان و برایم از لحظه ای بگو که سیاست بی کس کشورم، مبارزه با قلدر ما بیهای بینالمللی و تک رویهای مؤمنانه مان را گرد و غباری دانستی که باید زدوده شود تا ایران و ایرانی شناخته شود.
صدایت گرفته به گوش میرسید، وقتی خشم و خصومت را خوار شمردی اما مردم خوب سرزمینت را دروغگو خشمگین و عصبی معرفی کردی.