روایت خوانده‌نشده از مقتل رهبر شهید؛ آن روز که «نگهبان۷» پر کشید
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۳۲۱۵۱
یادداشت|

روایت خوانده‌نشده از مقتل رهبر شهید؛ آن روز که «نگهبان۷» پر کشید

سه‌شنبه، دوازدهم خرداد؛ روایتی عینی و تکان‌دهنده از قدم زدن در میان خرابه‌های به‌جامانده از هجوم سنگین جنگنده‌ها به خیابان کشوردوست.
کشوردوست
طاهره ساکی

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، سه‌شنبه، دوازدهم خرداد؛ روایتی عینی و تکان‌دهنده از قدم زدن در میان خرابه‌های به‌جامانده از هجوم سنگین جنگنده‌ها به خیابان کشوردوست. روایتی که در ادامه می‌خوانید، طاهره ساکی محقق و پژوهشگر ادبیات پایداری برای ما ارسال کرده است، که برای نخستین‌بار منتشر می‌شود.


مقتل شهدا؛ رد خون بر پوتین‌های پاره



صبح سه‌شنبه، دوازدهم خرداد راهی خیابان کشوردوست می‌شوم. بعد از شهادت آقا، هربار به این خیابان رسیده‌ام، مقصدم مشخص بوده؛ پاهایم کشان‌کشان مرا به رواق برده‌اند. یک‌جا نشسته‌ام، از گوشی مداحی مهدی رسولی را که می‌خواند: «یکی بهم بگه دروغه.. یکی بگه باز دوباره، آقا سخنرانی داره..» پلی کرده‌ام و مثل یتیم‌های بی‌پناه، زده‌ام زیر گریه. اما امروز قدم‌هایم مقصد دیگری دارند.

از کوچه‌ی بالایی رواق می‌گذرم. وارد فرعی منتهی به گیت می‌شوم. نگهبان‌ها روی صندلی نشسته‌اند. گیت اول را رد می‌کنم. آهی سرد از سینه‌ام بیرون می‌ریزد. احساس می‌کنم تک‌تک درخت‌ها و دیوارهای آجری خانه‌های اطراف هم با من آه می‌کشند. هر چیزی در این حوالی خاطرات دیدارهای بیت را در ذهنم زنده می‌کند. لبخندها، نگاه‌ها، حس و حال آن روز و شب‌ها، همه از جلوی چشم‌هام ورق می‌خورند. پا تند می‌کنم که زودتر به قرار برسم. نزدیک ورودی اصلی، قدم‌هام سنگین می‌شوند. کمی جلوتر، درست روبه‌روی شیشه‌های ترک‌خورده‌ی ایست‌بازرسی، میخکوب می‌شوم. انگار پاهایم خیال حرکت کردن ندارند.

سه قاب عکس از شهدای حفاظت، در کنار عکسی از آقای شهید که گوشه‌اش روبان مشکی دارد، به من نگاه می‌کنند. بی‌اختیار به سمتشان کشیده می‌شوم؛ قاب‌ها روی یک میز چوبی چیده شده‌اند؛ میزی که پرچم ایران را در آغوش گرفته و حالا به یادمان کوچکی از شهدای ایست بازرسی تبدیل شده است. نگاهم به زمین می‌افتد. یک پوتین که از نزدیک می‌شود رد خون را بر پارگی‌هایش دید، کنار میز افتاده. از خودم می‌پرسم: «یعنی برای کدامشان بوده؟»

با دو سه تا گلدان و چند شاخه داوودی‌ سفید پرپر، یادمان را تزئین کرده‌اند. توی یک قاب با فونت قرمز نوشته‌ شده: "مقتل شهدا". لکه‌های تیره رنگی روی زمین جلب توجه می‌کنند. بی‌اختیار پایم را عقب می‌کشم. از ذهنم می‌گذرد: «نکنه بقایای خون شهداست؟!»

در حال کشف لکه‌ها هستم که بغض می‌دود توی گلوم، اشک بی‌اجازه راه می‌گیرد به چشم‌هام و چیزی نمانده که احساسات اختیارم را در دست بگیرد. دارم برای نشستن و ضجه زدن دل‌دل می‌کنم که یکدفعه صدای زنگ گوشی‌ام بلند می‌شود. آقای میزبان پشت خط است. مجبور می‌شوم خودم را جمع و جور کنم. بغضم را به زور قورت می‌دهم و خیلی کوتاه جواب می‌دهم: «سلام.. من رسیدم.»



خرابه های کوی کشوردوست



با پاهایی که انگار پشت سرم کشیده می‌شوند، به درب میله‌ای می‌رسم. بلافاصله به استقبالم می‌آید. لباس تنش هنوز مشکی عزای آقاست. چهره‌اش آرام است، اما چشم‌هاش غم دارد. به نگهبان‌ها اشاره می‌کند. در را برایم باز می‌کنند. بالاخره وارد می‌شوم.

از کنار ساختمان شهید سلیمانی عبور می‌کنیم. سرم بالاست و چشم‌هام روی پنجره‌هایی که شیشه‌هاشان ریخته فوکوس کرده. می‌گوید: «مراقب زیر پایتان باشید.»
سرم را که پایین می‌آورم، آسفالت زیر پایمان چاک خورده؛ دو سه قدم جلوتر گودالی عمیق دیده می‌شود؛ جای موشکی‌ست که زمین را شکافته اما عمل نکرده است. دلم می‌خواهد گوشی را از کیفم دربیاورم و هرچه می‌بینم را با دوربین ثبت کنم، اما اجازه ندارم.

سمت راست‌مان ساختمانی آجری‌ست که موج انفجار، تیرآهن و میلگردهای اسکلتش را در هم پیچیده. میزبان می‌گوید: «تا قبل از بمباران، دفتر کار شهید سردار محمد شیرازی (رئیس دفتر و مشاور نظامی آقای شهید) بود.» دفتری که حالا فقط خرابه‌ای از آن باقی مانده است. از حجم تخریب ساختمان حیرت کرده‌ام. حرفی نمی‌زنم، انگار زبانم بند آمده. ظاهراً متوجه تغییر حالم می‌شود؛ خودش شروع می‌کند به توضیح دادن:

«بیت در چند مرحله بمباران شد. تا پانزدهم اسفند اینجا مورد حمله بود. روز اول که صبح نهم اسفند باشه، با جنگنده‌ی ‌B2 حمله‌ شروع شد. حدود سی تا موشک درجا خالی کردن. دفتر سردار شیرازی هم در دم تخریب شد. همه جا از خاک و دود سیاه پر شده بود. وقتی بیرون اومدیم، یک دست قطع شده از پنجره دفتر سردار پرتاب شده بود توی محوطه.. همین جا جلوی پام افتاده بود.»
به زبانم برای حرف زدن التماس می‌کنم. به زحمت می‌پرسم: «از کجا بیرون اومدید؟»
می‌گوید: «محل اسکانمون، ساختمان شهید سلیمانی. در لحظه‌ی حمله، حدود صد نفر نیرو زبون روزه توی آسایشگاه در حال استراحت بودیم. باقی بچه‌ها هم که هر کدوم یک قسمت شیفت بودن..»
می‌پرسم: «از بچه‌های آسایشگاه شهید دادین؟»
می‌گوید: «موشکی که به ساختمان آسایشگاه خورد عمل نکرد، فقط شیشه‌ها از موج انفجار شکستن.. اما از بچه‌های شیفت هفده نفر شهید شدن.»



سررسید ناتمام و آوارهای دبیرخانه شعام



جلو می‌افتد و من هم پشت سرش حرکت می‌کنم. بعد از ساختمان دفتر شهید شیرازی، ورودی محوطه حسینیه‌ی امام خمینی(ره) است. ساختمان دفتر نشر آثار آقای شهید و ساختمان نهاد ریاست جمهوری هم با فاصله در همین محوطه هستند.

راهمان را کج می‌کنیم سمت چپ؛ کوچه مانندی‌ست. دست راستمان ساختمان شورای عالی امنیت ملی و دست چپ، درب میله‌ای بزرگی‌ست که به ساختمان جلسات دبیرخانه شعام باز می‌شود. گوشی تلفنی که از سیم آویزان شده و یک چوب‌لباسی که از پنجره بیرون زده‌اند مرا تشویق می‌کنند که جلوتر بروم و جزئیات بیشتری را ببینم. کنار دیوار، یک کپه از آوار ساختمان را جمع کرده‌اند. خودنویسی نقره‌ای، دو سه برگه کاغذ پرینت شده، یکی دو تا آرشیو و یک سررسید جلب توجه می‌کنند. خم می‌شوم و با احتیاط سررسید را برمی‌دارم؛ گرد و خاکش را فوت می‌کنم. در تاریخ سی بهمن باز مانده. بالای برگه با خطی ریز نوشته شده: «دیدار با سفیر ترکیه.»

آقای میزبان می‌گوید: «صبح همون روز، شهید لاریجانی اینجا جلسه داشت. با شروع بمباران همراه محافظش از ساختمان بیرون اومدن و سریع ایشون رو از محوطه خارج کردیم.»

می‌پرسم: «بعد از خروج ایشون ساختمون شعام بمباران شد؟»

می‌گوید: «در چند مرحله.. از روز نهم تا شب یازدهم چندین بار این ساختمان بمباران شد. شب یازدهم به این شدت تخریب شد‌.»

سررسید را همانجا می‌گذارم و پشت سرش راه می‌افتم. به سمت در بزرگ میله‌ای می‌رویم. میزبان پشت در می‌ایستد. از لابه‌لای میله‌های آهنی به نقطه‌ای خیره می‌شود. اشاره می‌کند و با صدایی که سعی دارد لرزشش را مخفی کند می‌گوید: «اونجا محل شهادت امیر موسوی و سردار پاکپوره.. صبح نهم تو اون ساختمون جلسه داشتن..»

از ساختمان‌هایی که می‌گوید، تنها تلی از آوار باقی مانده و لودرها مشغول خاک‌برداری هستند. سید مرتضی آوینی با همان لحن خاصش توی گوشم می‌گوید: «هیچ شنیده‌ای که مرغی اسیر، قفس را هم بر دارد و با خود ببرد؟!..»
انتهای کوچه در و دیوارهای حائلی‌ست که آن طرفشان پشت به پشت ساختمان‌های مسکونی‌ هستند. یک باجه‌ی نگهبانی هم کنار در قرار دارد. دفترچه‌ای از کیفم بیرون می‌آورم و از مشاهدات یادداشت برمی‌دارم. آقای میزبان می‌پرسد: «برویم سمت بیت؟»
من اما این پا آن پا می‌کنم شاید کمی وقت بخرم؛ انگار هنوز آماده‌ی رفتن نیستم. می‌پرسم: «ساکنین خانه‌های اطراف مردم عادی بودن، یا از مسئولین؟»
می‌گوید: «مردم معمولی..» قدری مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «از همین همسایه‌ها، چند روز بعد از بمباران وقتی برای تخلیه خونه‌هاشون اومده بودن، یک انگشت شصت پا پیدا کرده بودن.. اطلاع دادن و بچه‌ها نمونه رو فرستادن آزمایش DNA، مشخص شد از پیکر امیر موسوی..»
حرفش را بریده رها می‌کند و به بهانه‌ی جواب دادن بیسیم فاصله می‌گیرد. خوب می‌دانم رفته بغضش را قورت بدهد. می‌روم پیش نگهبان که خسته نباشیدی بگویم. دنبال بهانه‌ام که هرچه دیرتر سمت بیت برویم. آقای میزبان هم می‌آید. از نگهبان می‌پرسد: «آب اوردن؟..» و بعد از معرفی من، کمی گپ می‌زنند. نگهبان ته لهجه‌ای لری دارد که یک جور خاصی فارسی حرف زدنش را شیرین کرده است.
بعد از سلام و خسته نباشید می‌گویم: «روایتی از روزای حمله دارین؟»
با فاصله جوابم را می‌دهد:
«من پونزدهم اسفند سمت ورودی پارکینگ شیفت بودم.. چهار نفر از همکارام توی تویوتا نشسته بودن. جلوی چشم خودم موشک خورد تو ماشین و سه نفرشون درجا شهید شدن. از اون چهار نفر یک نفر زنده موند که اونم به شدت مجروح شده.»
ابراز همدردی می‌کنم و تسلیت می‌گویم. ادامه می‌دهد: «با جانقربان خیلی رفیق بودم، تازه بچه‌دار شده بود.. بچه‌ش یک ماهه بود که شهید شد. یکی‌شون هم تازه عقد کرده بود.» توی ذهنم چند زن عزادار شیون می‌کنند و صورت‌هایشان را خنج می‌کشند. اشک از گوشه‌ی چشم‌هام سر می‌خورد.


مقتل آقا؛ وقتی کد «نگهبان۷» تکرار شد


میزبان می‌پرسد: «بریم سمت بیت؟» چاره‌ی دیگری ندارم. سرم را تکان می‌دهم و حرکت می‌کنیم.
روبه‌رویمان ورودی بیت است. درب حسینیه مستقیم همان روبه‌روست. ساختمان دفتر نشر و کتابخانه‌ی آقا کنار هم و سمت راست محوطه هستند. سمت چپ هم ساختمان نهاد ریاست جمهوری‌ست. با دست به سمت راست اشاره می‌کند و می‌گوید: «آنجا کتابخانه‌ی آقاست..» همان دست را روی سرش می‌کشد و می‌گوید: «مقتل آقا..»

چشم که می‌اندازم همه‌جا میلگرد و آهن مچاله است؛ زمین را انگار شخم زده باشند، جای سفت و صاف ندارد. پاهام دوباره سست می‌شوند. توان ایستادن ندارم. با جگری خون‌شده می‌نشینم به گریه کردن. وقتی به خودم می‌آم، متوجه می‌شوم او هم گریه کرده؛ چشم‌هاش رگ زده و قرمز است. به خودم می‌گویم حق دارد، مرد است که باشد.. نظامی است که باشد.. اینها هر روز در خدمت آقا بودند، عطر حضور و گرمای لبخندهاش هنوز برایشان زنده‌ است. مگر آدمیزاد چقدر طاقت دارد.

از همان قسمت، گرد و غبار بلند شده؛ لودرها مشغول خاک‌برداری هستند. می‌پرسم: «می‌شه همین جا بمونیم و گفت‌و‌گو رو ادامه بدیم؟.. من توان جلو رفتن ندارم.»
انگار خودش هم دل جلوتر رفتن را ندارد. کار کردن لودرها را بهانه می‌کند و یک گوشه می‌ایستیم. می‌گوید:
«صبح شنبه نهم اسفند، درست دهم ماه رمضون بود. حوالی ساعت نه و نیم تو ساختمان آسایشگاه روی تختم دراز کشیده بودم. سکوت محض بود و داشت پلکم سنگین می‌شد که یکدفعه صدای کم کردن ارتفاع جنگنده رو شنیدیم. به دقیقه نکشید، انفجارها شروع شد. بلافاصله آژیر روشن شد. تا به خودم بیام، شیشه‌‌ی پنجره‌ها ریخت و همه‌جا رو دود سیاه گرفت. نفسم داشت سنگین می‌شد. ملحفه بود یا لباس یادم نیست.. پارچه رو جلوی دهنم گرفتم و دویدم بیرون از ساختمان. سردرگم بودم. چندتا از بچه‌ها رو دیدم که مثل من هاج و واج دور خودشون می‌گشتن. یه گوشه پناه گرفتیم. هر لحظه انفجارها بیشتر می‌شد. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد.

در عرض ده دقیقه ورودی محوطه بیت مسدود شد. درهای فلزی و میلگردها توی هم گره خورده بود. حجم آوار انقدر زیاد بود که از این قسمت به سمت بیت راه دسترسی نداشتیم. می‌دونستیم آقا تو کتابخونه‌ هستن. سازه‌ی کتابخونه بتنی و هم سطح حسینیه بود اما با اون حمله‌‌ی وحشیانه بخشی از ساختمان تخریب شده بود. خدا خدا می‌کردیم که آقا زنده باشن. هنوز شوکه بودیم که پهبادهاشون برای فیلم‌برداری از موقعیت و جنایت‌های بعدی اومدن. چندتا از بچه‌های حفاظت رو با پهباد زدن. باید کمک می‌کردیم بچه‌های امداد زخمی‌ها رو منتقل کنن.. از طرفی مرتب بیسیم می‌زدیم که از حال آقا با خبر بشیم..»

دیگر هیچ‌کدام خودداری نمی‌کنیم؛ هق‌هق گریه‌هامان پیچیده. می‌گوید:
«وقتی کد "نگهبان۷" تکرار شد، فهمیدیم یتیم شدیم..»

صدایی توی گوشم روضه‌ی گودی قتلگاه می‌خواند:
 از رستخیز آتش و خاکسترش مگو
در ما قیامتی شده از محشرش مگو
در خاک و خون نشسته سلیمان کربلا
 الشمر جالسٌ… سخن از خنجرش مگو..
پربازدیدترین آخرین اخبار