این شهریار است و هنوز هم ساز و سوز دلش نامفهوم
گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو؛ در چابکی دنیایی کودکانه که تازه به دنیای راهنمایی آمده بودم در فردای همین روز یک خبر از تلویزیون در نیمروز پخش شد که شهریار از دیار زمین رفت و همین.
نمیدانستم که او اصلا در این دنیا سراسر غریب بود و هیچ تعلقی به کره خاکی نداشت. او از وقتی که از مدار شعر اوج گرفته و هفت آسمان معرفت را درنوردیده بود دیگر هیچ وابستگی از او برای این عالم نمییافتی و در عوض هر چقدر از زمین دورتر میشد در عالم افلاکی بیشتر سرعت میگرفت و به اصل هستی نزدیکتر میشد.
او سالها قبل از عروجش مسند مصر را به مه کنعان سپرده بود و خود را فقط لایق چله نشینیها در کلبه احزان میدانست؛ در شب هجری که آتش گرفت، اوج گرفتنش هم آعاز شد و در امتداد شعلهها بالاتر میرفت تا پروازی تماشایی را به زمینیان یادگار نهد.
پرواز همای شوقش آغاز شده بود و محالی در برگشتها متصور میشد. در دفتر عشقش که سرخط شوق را به زمینیان میآموخت، پلی بست که دلسوختگان را از نومیدی برهاند و به محراب آسمان تکیه زند.
او خواست چشم غیبی بگسترانند تا صبر تلخ را به حکمت بی پایان امتداد بخشد و در وسعت نگرشش فاتح دلهای بیشمار باشد؛ و هنوز هم نفهمیدم کیست؛ نه غور در دیوانش، نه فیلم کمال تبریزی، نه نوشتار ارادتمندان بی پایانش و نه فهمی که بتوان فهمیدش. فقط همین را دریافتم که هر چقدر شاعر از زمین اوج بگیرد شعرهایش نیز به آسمانها نزدیکتر خواهد بود.