کد خبر:۱۷۷۱۳۱
روايتهايي كوتاه از دانشجوي شهيد محمدرضا پارسائيان
دم نقطه رهایی ایستاده بودیم. هواپیماهای عراقی میچرخند و منور میریزند. گفتهاند: «لشکرهای دیگه خیلی وقته زدهاند به آب.» فریاد میزنم: «بچه ها راه بیفتن. فی امان الله.»
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ قبلش هم جبهه رفته بود؛ بعد از انقلاب در درگیری های کردستان. اولین بار در عملیات مطلع الفجر مجروح شد. خوب که شد دوباره رفت جبهه. این بار در عملیات رمضان و محرم فرمانده گروهان بود.
قصه جنگ را که می دانی، کسی مسئولیت می گیرد که بهتر بتواند آن را انجام دهد. مهم نیست درجه نظامی داری یا نه. تو بگو یک جوان بیست ساله.
*
قبلاً توجیه شده بودیم.
-اگه زدیم به آب و عملیات لو رفته بود، چی کار کنیم؟
-اول کار بود، بر می گردین. وسط های کار بود، به نزدیک ترین هدف می زنین. خیلی جلو رفته بودید، دیگه فی امان الله.
*
دم نقطه رهایی ایستاده بودیم. هواپیماهای عراقی می چرخند و منور می ریزند. گفته اند: «لشکرهای دیگه خیلی وقته زده اند به آب.»
فریاد می زنم: «بچه ها راه بیفتن. فی امان الله.»
*
همین موقع بود که کنکور داد. رشته مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف قبول شد، ورودی سال 62. زمان عملیات خیبر بود که دوباره مرخصی گرفت و برگشت جبهه. از دو دستش مجروح بود که برگشت.
دانشجو بود، یکی مثل من و شما. دوستانش می گویند خیلی بادقت بود، و در کارها جدی و قاطع. اهل کم کاری نبود. می-گویند نظم و ترتیبش زبان زد بود.
*
غواص ها می رفتند توی آب. فرمانده لشکر به دو آمد؛ تشر زد: «این چه سر و صداییه؟ بیا برو یه طوری اینا رو رد کن که سروصدا نداشته باشه.» گفتم: «آخه چطور؟» گفت: «چطوری شو دیگه نمی دونم. خودت برو یه فکری بکن.»
گفتم: «باز اگر وقت بود می شد تو ساحل یه کانال کند، از تو کانال بریم توی آب. الآن که دیگه وقت نیست.»
چند قطره آب خورد توی صورتم. باران شروع شد، اروند موج برداشت.
سروصدای غواص ها تو موج های اروند گم شد.
*
دفعه بعد که رفت جبهه، عملیات والفجر 8 بود، و محمدرضا فرمانده گردان امام علی تیپ 18 الغدیر بود.
*
تا ساحل فقط پنجاه متر مانده بود. قشنگ نگهبان هاشان را می دیدیم.
-چقدر سروصدا زیاد شده. برو ببین چه خبره؟
رفت. برگشت. ساکت بود. گفتم: «چی شده؟» گفت: «دوتا از بچه ها بودند. پاشون گرفته بود، نمی تونستن فین بزنند.» گفتم: «خب؟»
-هیچی دیگه. خداحافظی کردن، رفتن. رفتن زیر آب.
*
روح های بزرگ انگار سخت جا می گیرند توی این دنیا. زود خسته می شوند و آماده پرکشیدن.
دوستش می گفت دل توی دلش نبود تا نوبت گردان او شد. سوار قایق که می شد، گفت: «صب کن، نوبت تو هم می رسه.» و رفت. در ام الرصاص بود که روح بزرگش پر کشید. زمستان 64.
*
در وصیت نامه اش نوشته بود:
«چیزی که چندین سال است در پی او هستم بالاخره خدا نصیبم کرد و این را با کمال وجود پذیرایم. به خداوندی خدا، این آگاهانه است و هیچ تحمیلی نبوده. عمری است در جبهه های مختلف و در عملیات های مختلف منتظرش بودم. از خدای بزرگ می خواهم که شهادتم را برای رضای خودش قرار دهد و ما را از ابرار و صالحین قرار دهد. امید است برادرانم نگهبانان خون من و امثال من باشند و نگذارند خون مطهر شهیدان پایمال شود.
برادرانم؛ از شما می خواهم که سربازان خوبی برای اسلام، این بهترین مکتب انسانساز باشید که این امانتی است در دست شماها، سعی کنید دین خود را نسبت به اسلام ادا کنید که مسئولیت، مشکل بود و مسئولیت شما مشکل تر از ماست. خواهرانم؛ امید است، برادر کوچک خود را ببخشید و فرزندانی خلف تحویل جامعه اسلامی بدهید که جامعه اسلامی به وجود و تربیت فرزندان صالح احتیاج دارد.»
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰