نمايشگاه وقتي كه با عشق مادر باشد ...
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۷۹۴۴۹
گزارشي از نمايشگاه كوچه‌هاي بني‌هاشم در تهران

نمايشگاه وقتي كه با عشق مادر باشد ...

وقتی که در کوچه‌ها قدم می‌زنی انگار 1400 سال پرتاب می‌شوی به گذشته، آنقدر واقعی است که انگار این جوانان 1400 سال پیش در كوچه‌های بنی هاشم راه رفته بودند!
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ نزدیک دهه اول فاطمیه بود که تلفنم زنگ خورد، نام آشنایی بر روی تلفن ظاهر شد، مهدی دوست تازه من در اردوی راهیان نور. وقتی امسال زمان اردوی راهیان نور نزدیک شده بود تصمیم گرفتم کوله بار سفر ببندم و راهی سرزمین نور بشوم تا این بار برای بار اول بدون دانشگاه و تنهایی به سفر رهیان نور بروم.
 
 
 
 
قصدم روایت گری برای دانشجویان بود، برایم بلیطی تهیه کردند تا خودم را به قرارگاه راهیان نور شهدای دانشجو برسانم، به راه آهن که رسیدم با مهدی آشنا شدم، مسئول کاروان دانشجویی دانشگاه شمسی پور تهران بود؛ تقدیر بر آن بود که راوی این کاروان به دلایلی نتواند همراهیشان کند و وقتی متوجه شدند من روایت می کنم، تا خود اهواز دست از اسرار برای روایت گری گروهشان برنداشتند. من هم قبول کرده و دو روزی را مهمانشان بودم، این شد که من با مهدی و دوستانش رفیق شدم.
 
وقتی به گوشی نگاه کردم پیامک مهدی را دیدم، نوشته بود: داریم با چند تا از بچه‌ها یک نمایشگاه برای فاطمیه آماده می کنیم، یه مقداری از کارها مونده، برای کمک میای؟!
 
با خودم گفتم برنامه آخر هفتم خیلی سنگینه، ولی خوب نیست. این بچه‌ها چند باری هست که به من زنگ می زنند یا قراری می گذارند! بروم یه چند ساعتی کمکشان کنم، فکر کنم احتمالا در بحث طراحی و ... کمک لازم دارند! (فکر می کردم در دانشگاه نمایشگاه زده اند)
 
 
 
 
فردای آن روز آدرس را پرسیدم، شریعتی بین خیابان ملک و آتش نشانی، با کمی سختی مکان نمایشگاه را پیدا کردم، نمایشگاه کوچه های بنی هاشم. 

وقتی وارد محوطه شدم و فضای نمایشگاه را دیدم خیلی تعجب کردم، هنوز فکر می کردم همان بچه های دانشگاه دور هم جمع شده اند ولی وقتی حجم نمایشگاه را دیدم به افکارم شک کردم! با سختی زیاد مهدی را داخل نمایشگاه پیدا کردم، مشغول کندن چاله هایی بود که میزبانی نخل هایی از جنوب را بر عهده داشت، وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت: سلام آقای راوی! آمدی برای کمک!

وقتی چند و چون ماجرا را پرسیدم، آگاه شدم مصداق سخن معروف چه فکر می کردیم چه شد!
 
 
 

داستان از این قرار بود که یک گروه فرهنگی (که هنوز هم اسم و نشانش را نمی دانم) در شهر قم و اصفهان یک کار مشابهی از این نمايشگاه را انجام داده بودند و وقتی دیدند جواب می دهد آمده بودند تهران، با کمک بچه های هیئتی و بسیجی و به وسيله شبکه مجازی موبایل! همدیگر را خبر کرده بودند که کار برای حضرت زهراست! هستید یا نه!؟ اگر هستید بیایید به آدرس فوق!
 
به همین سادگی، زمینش را یک بنده خدایی نذر کرده برای حضرت زهرا بدون اجاره 2 – 3 ماه بدهد به بچه ها، باقی هزینه ها هم از این طرف و آن طرف جمع شده، بانی خیر هم که خدا را شکر زیاد است. (خورد و خوراکشان هم جالب بود، یکی می رفت برای همه از جیبش بستنی می خرید، یکی آب میوه، یکی آش می آورد، هر کسی هر چه می توانست نذر می کرد تا کار جلو برود. 

حدود یک ماه بود که در این مساحت بزرگ زمین دیوارهایی را شبیه سازی کرده بودند تا کوچه های بنی هاشم را بازسازی کنند، وقتی که در کوچه ها قدم می زنی انگار 1400 سال پرتاب می شوی به گذشته، آنقدر واقعی است که انگار این جوانان 1400 سال پیش در كوچه های بنی هاشم راه رفته بودند!
 
اندازه چند یدندکاراتور صدا و سیما کار بلد بودند، آخر دلشان آنجا بود، نه مثل بعضی ها !! دکور حضرت زهرا بزنند برای تله فیلم و نمایش، بعد شب بروند مشغول عشق و حال خود !! وقتی دکور می زدند و آجر جا به جا می کردند همه ذکر می گفتند، صدای صلوات لحظه ای از فضای نمایشگاه جمع نمی شد، دیوار ها را با یونولیت و این مصالح مصنوعی نساخته بودند، همه دیوار ها آجری بود، دانه به دانه آجر هایش را بچه ها با ذکریا علی بلند می کردند و با ذکر یا حسین محکم، حالا نوبت کاه گل بود، همه سطوح نمایشگاه باید طبیعی می شد، همه را کاه گلی کردند، در این یک ماه زندگیشان، لباس هایشان شده بود کاه گلی، شده بود رنگ عشق، بوی عشق هم می داد. 
 
 
 

وقتی کار عمرانی نمایشگاه تمام شد تازه نوبت کار هنری بود، بچه های دکور وارد عمل شدند، از ولادت تا شهادت حضرت زهرا را باید در کوچه های بنی هاشم باز سازی می کردند، خانه علی، درب سوخته، تنور نان حضرت زهرا، محل دفن شبانه مادر، بیت الاحزان، بقیع و مزار امامان غریب و در پایان دفاع مقدس.
 
کوچه های بنی هاشم هنوز در ادامه تاریخ امتداد دارد، انتهایش می رسد همین کوچه نزدیک ما، دفاع مقدس، اول کوچه در اول، در امام شهیدان است، در بعدی را که باز می کنی می رسی خانه شهیدان راه انقلاب، در بعدی رو به خانه مادر شهید باز می شود، در بعدی می رسد به .... گمنامی  .... شهید گمنام .....  ناخودآگاه ما را یاد مادر می اندازد این نام، نسیجی گمنامی که می رود تا انتقام سیلی زهرا بگیرد .... 

نمایشگاه را دیروز افتتاح کردند، خیلی غریبانه بود، مثل صاحب مجلس، بچه ها ورودی نمایشگاه دور هم جمع شدند و مردم هم آمده بودند، یکی قرآن خواند، سوره کوثر بود که نمایشگاه را افتتاح می کرد، بعد از قرآن هیچ تجملی برای شروع کار نمایشگاه نبود، مردم گروه گروه و با یک راوی وارد نخلستان مدینه می شدند، تسبیح بر می داشتند تا داخل مسیر صلوات برای ظهور گل نرگس بفرستند، آخر صلوات آن هم در کوچه های بنی هاشم صفایی دیگر دارد. 
 
 
 

بعد از نخلستان و جوی آب زیبایش وارد کوچه ای باريک می شوی و نوری زیبا نگاهت را جلب می کند، نور تولد علت آفرینش است، گل زیبای پیامبر در میان چهار زن بهشتی به دنیا می آید، در کوچه که راه می روی، تاریخ هم سریع حرکت می کند، علی و فاطمه برای هم خلق شده اند و تا ابد برای هم می مانند، ازدواج علی و فاطمه هم به شکل زیبایی راه را روشن می کند، بعد نوبت داستان های این خانواده است، داستان مباهله، داستان غدیر، داستان رحلت پیامبر خاتم، داستان سقیفه و دزدی خلافت، داستان درب خانه و دناعت، داستان مسجد پیامبر، داستان شهادت و دوری علی و فاطمه، همه و همه آدم را از گذر زمان عبور می دهد و این سخن راویان نمایشگاه است که تو را از فضای آن روزگار آگاه می کند. 
 
سر نماز مغرب همه رفته بودند مسجد النبی! بین بچه ها رایج بود وقتی قرار بود دور هم جمع شوند، محل اجتماع معلوم بود، بلند داد می زدند مسجد النبی، هر کس هرجایی بود خودش را به مسجد می رساند!

روز اول که تمام شد همه نفس راحتی کشیدند، هنوز کمی از کارها مانده بود که قرار شد فردا انجام دهند، اما همه می دانستند کار تمام است آخر حضرت زهرا نظارت کرده بود، خودش هم تمامش کرد. 

این نمایشگاه در خیابان شریعتی بین خیابان ملک و آتش نشانی همه روزه تا پایان فاطمیه از نماز مغرب تا ساعت 23 دایر می باشد.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار