کد خبر:۱۸۳۶۱۰
نشستادبياتانقلاباسلاميدر دانشگاهامامصادق(ع)-2
عرفانپور، سيار، فاضل نظري و توكلي چه اشعاري خواندند؟
خود شناسي قدم اول عاشق شدن است واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد
به گزارش خبرنگار فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛
ديشب در شب شعر گفتمان ادبيات انقلاب اسلامي كه در دانشگاه امام صادق(ع) برگزار شد؛اولين شاعر كه شعرش را خواند؛ حسين خدايار بود كه يك تك بيت از شعرهاي اين شاعر بر پرده جلوي مراسم در هيئت ميثاق با شهداي دانشگاه امام صادق امسال محرم نقش بسته بود.
ميخواستم كه با تو بمانم ولي نشد
در غربت تو اشك فشانم ولي نشد
ميخواستم شرار دل داغديده را
ساكن كنم به اشك روانم ولي نشد
ميخواستم كه زينب خود را بغل كنم
بر روي زانويم بنشانم، ولي نشد
گفتم كه در زبانه آتش خليل وار
نام تو گل كند به زبانم ولي نشد
گفتم به كوچه بند ز دست تو وا كنم
از دست دشمنت برهانم ولي نشد
گفتم براي دلخوشي تو نماز را
يك بار ايستاده بخوانم ولي نشد
ميلاد عرفانپور شاعر بعدي بود كه بعد از يك غزل ما را مثل هميشه ميهمان رباعيهايش كرد؛
ابري كه ارث پدريمان اشك است
رزق شب و ورد سحريمان اشك است
رزق شب و ورد سحريمان اشك است
هر كس به زبان خود سخن ميگويد
ما نيز زبان پدريمان اشك است
ما نيز زبان پدريمان اشك است
*
من و اين داغ در تكرار مانده
من و اين آتش بيدار مانده
من و اين آتش بيدار مانده
مپرس از من چرا دلتنگ هستم
دلم بين در و ديوار مانده
دلم بين در و ديوار مانده
*
با خون تو رودها در آميختهاند
از شور تو محشري برايگيختهاند
از شور تو محشري برايگيختهاند
اي چشم لبي كه اذن باران با توست
از شرم تو ابرها عرق ريختهاند
از شرم تو ابرها عرق ريختهاند
*
بي سر شده بود و سر و ساماني داشت
بي حنجره فرياد نماياني داشت
بي سر شده بود و سر و ساماني داشت
بي حنجره فرياد نماياني داشت
يك روز به خونخواهي او ميآيند
آن مرد غريب آشناياني داشت
آن مرد غريب آشناياني داشت
***
مران ما را اگر چه جام بدنامي هست با ما هم
به خود پي بردهام اي دوست پيغاميست با ما هم
به خود پي بردهام اي دوست پيغاميست با ما هم
به خود پي بردهام اي دوست يعني رفتهايم از خود
حكايتها ز كوچ نابههنگامي ست با ما هم
حكايتها ز كوچ نابههنگامي ست با ما هم
نميبينم در اين عالم دلآرامي به غير از تو
ببر هر جا كه ميخواي دل رامي ست با ما هم
ببر هر جا كه ميخواي دل رامي ست با ما هم
خدايا تهمت دزدي زده يوسف به بينامين
اگر ياري به ياري ميرسد جانيست با هم هم
اگر ياري به ياري ميرسد جانيست با هم هم
دل از هر كس ربوي عاقبت روزي شهيدت شد
به قرآنت قسم اين گونه فرجامي ست با ما هم
به قرآنت قسم اين گونه فرجامي ست با ما هم
شاعر بعدي كسي است كه به قول مجري برنامه اگر در مسجد الهادي و امامزاده علياكبر چيذر سينه زدهايم قطعا او هم در ثواب سينه زدنهايمان شريك است.
آقاي محمد سميعي، شاعر محمود كريمي ما را به دو شعر مهمان كرد.
بيدلاورين سپاه رسيد
با تمناي فتح يك سنگر
نابرابرترين آنها بود
اولين جنگ بعد از پيغمبر
پيش از اين راه آرمانها بود
كوچهاي را كه تنگ ميكردند
نعرهها در هجوم مشعلها
رسما اعلان جنگ ميكردند
جاي آن قدر ازدحام نبود
خاك كوچه پر از تلاطم شد
آخرين ردپاي پيغمبر
بين انبوه ردپا گم شد
فاجعه در كمين ثانيهها
كوچه در انتظار شيطان بود
هيچ كس جرات شروع نداشت
فقط اين كار، كار شيطان بود
يك نفر آمد و به جاي سلام
اولين مشت را به درد كوبيد
آن طرف يك طرف به جاي زره
چادرش را به سر كشيد و دويد
صحنه كارزار مبهم شد
دود دهليز خانه را له كرد
لشكر كوچه پيشدستي كرد
با لگد مرز جنگ را له كرد
آن طرف هيچ كس غريبه نبود
اين طرف از همه شناختهتر
بين اين هرم آشناسوزي
ميخ در از همه گداخ تر
با فشار اشارهاي همه
ساقههاي نهال ميشكند
در چوبي مقاوم است اما چوب
تا شد ذغال ميشكند
گردبادي شديد و غارتگر
مركز خانه را نشانه گرفت
از همان ابر دودرنگ و غليط
تازه باران تازيانه گرفت
شعر بعدي او شعري است به ياد ائمه بقيع:
شبنشين تو اميد سحرش بيشتر است
فتروست از هر چه ملك بال و پرش بيشتر است
فتروست از هر چه ملك بال و پرش بيشتر است
ميگذارد همه را پاي پريشاني تو
هر كسي داغ دل شعلهورش بيشتر است
هر كسي داغ دل شعلهورش بيشتر است
خطرآلودهترين تجربه عشق است
اما عشق در كار نباشد خطرش بيشتر است
اما عشق در كار نباشد خطرش بيشتر است
گريه و خنده به هم ريخته در صورت من
مشكل عاشقي از اين نظرش بيشتر است
مشكل عاشقي از اين نظرش بيشتر است
آنقدر غرق توام از همه جا بيخبرم
لذت بيخبري از ضررش بيشتر است
لذت بيخبري از ضررش بيشتر است
اوج من لحظه زيباي صدا كردن توست
نخل بالاي سرش برگ وبرش بيشتر است
نخل بالاي سرش برگ وبرش بيشتر است
سالها در دل من ياد حرم خواهد ماند
يادگاري به روي سنگ سرش بيشتر است
يادگاري به روي سنگ سرش بيشتر است
شاعر بعدي معلم انشاي جمعي از حضار بودو به قول مجري از آن معلمهاي خوش نمرهاي بود كه جايشان در دانشگاه امام صادق خالي است.
زهير توكلي بعد از صحبتي در باب شعر انقلاب اسلامي غزلي خواند كه گفت آن را مديون كتاب فتح خون سيد مرتضي آويني است.
اي مطلع تمامي انوار يا حسين
خورشيد بيغروب شب تار يا حسين
چون در سكوت شب به تو رو ميكند دلم
چشم من و ترانه بيدار يا حسين
من نوكر هر آن كه بود دوستدار تو
و از دشمن تو هستيم بيزار يا حسين
اين دشمنان تو همه آيينههاي تو
آيينه را چه كار به انكار يا حسين
آيينهها كه كوث انالشمس ميزدند
رفتند در سياهي ادوار يا حسين
آيينههاي قاتل خورشيد لاجرم
تيره شدن و تار و تهي وار يا حسين
آن روز را نشان من بي نوا بده
اي نينوات معدن اسرار يا حسين
محسن عرب خالقي بعد ازآنكه سلام و عذرخواهي مرتضي اميري اسفندقه را به حاضرين رساند غزلي اززبان حضرت اميرالمومنين خواند.
من و تو چه هستيم، يك جفت يكتا
دو ابر و دو باران، دو رود و دو دريا
دو ابر و دو باران، دو رود و دو دريا
من و تو چه هستيم يك روح واحد
ولي در دو قالب، دو جسم مجزا
ولي در دو قالب، دو جسم مجزا
من و تو دو گنجيم معلوم و مستور
نهانيم در فجر و از عرش پيدا
نهانيم در فجر و از عرش پيدا
دو طرح شگفتيم در دست خالق
دو انگيزه محض در خلق دنيا
دو انگيزه محض در خلق دنيا
دو مضمون بكريم در دفتر حكم
دو مصراع يك بيت، يك بيت زيبا
دو مصراع يك بيت، يك بيت زيبا
مرا آسماني است با نور زهره
مرا سرزميني است با نام زهرا
مرا سرزميني است با نام زهرا
منم آنكه روحي دميده به آدم
تويي آنكه نورش رسيده به هوا
تويي آنكه نورش رسيده به هوا
من آرام جان منا، كعبه، زمزم
تو آرامشي صدرة المنتها را
تو آرامشي صدرة المنتها را
به شأن من و توست واليطعمون
الطعام علي حب تا اسيرا
الطعام علي حب تا اسيرا
من و تو كه در شانمان يوثرون
نازل شد از عرش علا
نازل شد از عرش علا
من و تو كه دنيا براي نگاهي
به ما دارد عمري نگاه تمنا
به ما دارد عمري نگاه تمنا
من و تو دو درياي پاك و زلاليم
كه گوهر به دست آورند از دل ما
كه گوهر به دست آورند از دل ما
دو چشمه دو تا چشم خورشيدپرور
دو آيينه در روبهروي هم اما
دو آيينه در روبهروي هم اما
تو را سنگهاي مدينه شكستند
مرا خرد كرده است سنگ تماشا
مرا خرد كرده است سنگ تماشا
ولي تو اگر چه سراپا شكسته
شكستي غروري خياليشان را
شكستي غروري خياليشان را
خودت را به سختي كمي جمع كردي
به پا خواستي و زدي دل به دريا
به پا خواستي و زدي دل به دريا
كه هان اين منم آينه، گرچه خردم
ولي خم به ابرو نمي آورم تا
نگوييد مولاي زهرا غريب است
كه من مثل كوه ايستاده ام بر پا
قفس جاي شير خدا نيست هرگز
رهايش نمايد حالا و الا
كشم ذوالفقار زبان و به آهي
كنم ريشه نسلتان را همين جا
تو در پاي هر حرفت چنان مرد ماندي
حمايت نمودي از اين مرد تنها
تو را ميزدند و به اين قوم گفتي
علي هست حق و علي هست مولا
******
آنكه با خلقت تو هر چه كه بود آورده
جبرئيلش به سجود تو سجود آورده
نه غلط گفتم از آغاز خدا با نورت
نه فقط آنچه كه بود آنچه نبود آورده
سرسجاده شب، ماه، شب اول ماه
سر تعظيم به پيش تو، فرود آورده
سر تعظيم به پيش تو، فرود آورده
باد از خاك سر كوي تو سوغات سفر
يك بغل رايحه عنبر و عود آورده
مادر آب تويي و پدر خاك علي
آب و خاكي كه گلم را به وجود آورده
آب و خاكي كه گلم را به وجود آورده
چند قرني است كه مضمون بلند عمرت
شاعران را به سر گفت و شنود آورده
هيزم آورد در خانه تو كينه ولي
آتش فاجعه را چشم حسود آورده
اي كه همرنگ بلالت شده ديوار حرم
چه بلايي به سرت آتش و دود آورده
چه بلايي به سرت آتش و دود آورده
آه خورشيد علي باد مخالف چندي است
در هواي رخ تو ابر كبود آورده
باعث سجده به دامان تو در علقمه شد
آنكه بر فرق علمدار عمود آورده
آنكه بر فرق علمدار عمود آورده
مهدي سيار شاعر بعدي بود كه با التماس دعايي شروع كرد:
قرار بود كه عمري قرار هم باشيم
كه بيقرار هم و غمگسار هم باشيم
كه بيقرار هم و غمگسار هم باشيم
اگر زمين و زمان هم به هم بريزد باز
من و تو تا به ابد در مدارهم باشيم
كنون بيا كه بگريم بر غريبي هم
غريبه نيست بيا سوگوار هم باشيم
در اين ديار اگر خشكسالي آمده است
خوشا من و تو كه ابر بهار هم باشيم
نگفتي ام ز چه خون گريه ميكند ديوار
مگر قرار نشد راز دار هم باشيم
نگفتي ام ز چه رو، رو گرفتهاي از من
مگر چه شد كه چنين شرمسار هم باشيم
به دست خسته تو دست بستهام نرسيد
نشد كه مثل هميشه كنار هم باشيم
فاضل نظري بعد از صحبتهايش گفت: به توصيه زهير توكلي يك شعر براي خدا ميخوانم و برخلاف بقيه يك شعر عاشقانه:
رسيدهام به خداي كه اقتباسي نيست
شريعتي كه در آن حكمها قياسي نيست
شريعتي كه در آن حكمها قياسي نيست
خدا كسي است كه بايد به ديدنش برويم
خدا كسي است كه از آن سخت ميهراسي نيست
خدا كسي است كه از آن سخت ميهراسي نيست
فقط به فكر خودت باش، اي دل عاشق
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست
به عيب پوشي و بخشايش خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست
دل از سياست اهل ريا بكن، خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست
******
موج عشق تو اگر شعله به دلها بكشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشد
گيسوان تو شبيه است به شب
اما نه شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد
خود شناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد
عقل يك دل شده با عشق فقط مي ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد
زخمي كينه من اين تو و اين سينه من
من خودم خواستهام كار به اينجا بكشد
من خودم خواستهام كار به اينجا بكشد
يكي از ما دو نفر كشته به دست ديگري است
باش كه كار من و خويش به فردا بكشد
باش كه كار من و خويش به فردا بكشد
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰