کد خبر:۱۸۴۴۳۲
سلسله جلسات آیتالله مصباح در باب «علم دینی»-2
پاسخ علامه مصباح: آيا خود سوال جزء علم است يا جواب صحيح آن؟/ قلمرو دین كجاست؟ / پنج وجه نسبت علم و دين
آیت الله مصباح یزدی در جلسه اين هفته سلسله جلسات طرح معرفت افزایی استادان دانشگاهها به بحث در باب علم دینی پرداختند.
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از قم، حضرت آیت الله مصباح یزدی در سلسله جلسات طرح معرفت افزیی استادان دانشگاه ها با موضوع «علم دینی» که پنج شنبه ها در سالن همایش های موسسه امام خمینی(ره) برگزار می شود، بیاناتی را در رابطه با علم و دین و تفاوت های آن خاطرنشان کردند که در زیر آمده است:
دو واژه علم و دين حقيقتا حکم مشترک لفظي را دارند، يعني اصطلاحات گوناگوني دارند که با يک لفظ بيان ميشود، هرچند فيالجمله در همهاش مسأله آگاهي و کشف واقعيت وجود دارد، اما کاربردهايشان آن قدر با هم تفاوت دارد که جمع کردن آنها تحت يک مفهوم و در نتيجه، مشترک معنوي دانستن آن ها خيلي مشکل است.
علم به چه معناست؟
شايد شايعترين کاربرد امروزي واژه علم، که در بحث هايي مانند اسلامي کردن علوم به کار برده ميشود، به معناي مجموع مسائلي است که حول يک محور طراحي شده و به مناسبت آن محور مشترک، اسم خاصي روي آن علم گذاشته شده است، مانند علم زيستشناسي، علم فيزيک، علم شيمي و ساير علوم. در اينجا بحث ميشود که آيا خود اين مسائل، از آن جهت که مسألهاند، علم است يا جواب صحيحي که براي آن مسائل کشف ميکنيم؟ مثلا، آيا خود اين سؤال که «قانون نيوتن درست است يا درست نيست؟»، جزء علم فيزيک است يا جواب صحيحِ اين سؤال؟ اين سؤال که «نسبيت انيشتن درست است يا درست نيست؟»، آيا خود اين موضوع و محمول، هرچند به صورت استفهام ذکر بشود، جزء علم فيزيک است، يا جوابي که براي آن اثبات شود علم به حساب مي آيد؟
فرق اين دو گزينه وقتي روشن ميشود که اگر پاسخ صحيح مسائل را علم بدانيم، و فرض کنيم در يک دورهاي، براي چنين سؤال هايي در يک علم، جوابها و راهحلهايي ارائه شده باشد و بعدا کشف شود اين راه حل، يا کليت نداشته و يا اصلا اشتباه بوده است، آن وقت بايد بگوييم که در آن دوره قبلي، اصلا با اين علم سر و کاري نداشته ايم، چون علم، جواب صحيح آن سؤال ها بوده است، در حاليکه پاسخ هاي قبلي جواب صحيح نبودهاند.
مثال ساده اش در علم هيئت اين است که دانشمندان قرن ها بر اساس يک تئوري، معتقد بودند که زمين مرکز عالم است و سيارات و خورشيد هم دور زمين ميچرخند. آن ها براساس اين تئوري مسائلي را حل کرده و حتي خسوف و کسوف را هم به درستي پيشبيني ميکردند. بعد از زمان کپلر و کپرنيک معلوم شد که اين تئوري درست نيست. مرکز منظومه شمسي خورشيد است و زمين و ساير سيارات دور خورشيد ميچرخند.حال، با توجه به اين تئوري جديد، آيا بايد بگوييم آنچه قبلا ميگفتند اصلا علم هيئت نبوده، بلکه اوهام بوده است، يا بايد بگوييم در علم هيأت دو نظريه وجود دارد؛ يکي نظريه قديم که به جهت نادرستي و يا نقصان، ابطال شده، و يکي نظريه جديد که تأييد شده و هردو علم هيئت است؟ يا مثلا در علم فقه که ميگوييم فقه کشف احکام شرعي از راه ادله معتبر شرعي است. موضوع اين علم، تکاليف شرعي است و محور همه احکام شرعي، حکم خداست. آيا بحث درباره آنها به هر نظريهاي که منتهي شود فقه است يا وقتي فقه است که ما نظر واقعي را کشف کنيم؟
ممکن است در يک زمان چند نظريه مختلف در بين بزرگترين مراجع وجود داشته باشد، مثلا در يک زماني در موضوع نماز جمعه دو فتواي ناسازگار وجود داشت؛ بعضي ميگفتند واجب است و بعضي ميگفتند حرام است. آيا بايد بگوييم يکي از اين دو فقه است و ديگري فقه نيست؟! اگر روزي ثابت شد که نماز جمعه نه واجب است و نه حرام - مثلا مستحب است- آيا بايد بگوييم هيچ کدام از آن دو فتوا فقه نبود و صرفا توهمات بود يا بايد اين گونه گفت که علم فقه همان اسکلت مسأله است، علم فقه همين است، چه بگوييم واجب است، چه بگوييم حرام، جايز، يا مستحب است. اين هم علم فقه است که البته در آن، نظريات مختلف وجود دارد و ممکن است فقط يکي از اين نظريه ها مطابق با واقع باشد. لازمه چنين علمي اين نيست که ما به آن يقين داشته باشيم يا واقع براي ما کشف شود.
پس طبق اين اصطلاح، که علم، مجموعه مسائلي است که محور واحد، آنها را با هم مرتبط ميکند، باز هم جاي اين سؤال وجود دارد که آيا قيد کشف رابطه صحيح بين موضوع و محمول را بايد اضافه کنيم يا اينکه هر نوع تلاشي براي کشف آن رابطه - هر چند با نتايج مختلف- هم جزء علم است؟ بنا بر صورت دوم، در شيمي هم قانون بويل بخشي از علم شيمي است و هم نظريه لاپلاس، همچنان که مثلا در فيزيک، هم نظريه نيوتن فيزيک است و هم نسبيت انيشتن، ولي نظريات مختلفي وجود دارد. ممکن است نظريه سومي هم پيدا بشود که اين نظريه ها را تعديل کند که اين نظريه سوم هم به نوبه خود، نظريه فيزيکي است.پس بايد به اين نکته توجه شود که وقتي ما ميگوييم مجموع مسائلي علم است، اسکلت اين علم را خود مسأله از آن جهت که مسأله است، هرچند به صورت استفهام بيان شود، تشکيل ميدهد و طبعا جوابهاي مختلفي را برميتابد. بنابراين، هر تلاشي براي حل اين مسأله - خواه تلاش موفق باشد يا ناموفق ـ کوششي عالمانه در راه يافتن پاسخ يک سؤال است.
آیا اگر مسئله ای را با دوروش اثبات کردیم، از دو علم سخن گفته ایم؟
سؤال مطرحِ ديگر اين است که اگر فرضا مجموعهاي از مسائل داراي محور واحد را که همه عقلا آن را به عنوان يک علم خاص مي شناسند بتوان با دو روش اثبات کرد، دو علم به حساب مي آيند يا يک علم؟ بسياري از مسائل اخلاقي را مي توان با دو متد –عقلي و نقلي- اثبات کرد. آيا اگر همه را با يک روش - متد عقلي- اثبات کرديم، ميشود يک علم، و اگر با روش ديگر – متد نقلي- اثبات کرديم، ميشود علم ديگر؟ آيا تعيين متد، جزء مقوّم علم است؟ اگر بگوييم حل اين مسائل با يک متد ميشود اين علم و با متد ديگر ميشود علم ديگر، ميتوانيم براي مثال بگوييم يک اخلاق عقلاني و فلسفي داريم و يک اخلاق ديني و وحياني. ولي به هر حال، مسائل يکي است. آيا اگر مسأله اي را با دو روش اثبات کرديم، از دو علم سخن گفته ايم، يا با صرف نظر از روش اثبات، فقط ماهيت مسأله را نگاه کرده و آن را يک علم ميدانيم؟ پاسخ اين سؤال به تعريف علم بستگي دارد. يکي از نتايج چنين بحثي اين است که اگر در چنين موردي بگوييم دو تا علم داريم، آن وقت ميتوان گفت يکي از آن ها علم ديني و ديگري علم غيرديني است، يعني اگر همين مسائل، براساس منابع ديني و وحياني اثبات شود، علم ديني است و اگر براساس منابع غيرديني، مانند عقل، تجربه و ... اثبات شود، علم غيرديني است. بنابراين، ديني يا غيرديني بودن يک علم به اين معنا، يکي از نتايج اين بحث است که آيا متد هم جزء مقوّم علم است و از اين رو علم، ديني و غير ديني دارد، يا روش، چيزي خارج از علم است، به اين معنا که علم يکي است، چه با اين متد اثبات بشود و چه با آن متد. بنابراين، به اين معنا، علم، ديني و غير ديني ندارد.
اين گونه سؤالات درباره خود مفهوم علم وجود دارد. مثل اينکه آيا روش در علم دخالت دارد يا خير؟ آيا هدف در آن دخالت دارد يا ندارد؟ اگر مسألهاي براي هدفي خاص – مانند زندگي آسوده دنيوي- و همان مسأله براي هدفي ديگر- مانند رسيدن به سعادت اخروي و قرب به خدا- حل شود، آيا حاصل آن، دو علم است، يا يک علم با دو روش و با دو غايت؟ جواب اين سؤال به تعريف علم و دخالت داشتن يا عدم دخالت غايت و روش در ماهيت علم بستگي دارد. وحي اي نازل نشده که بگوييم بايد اين گونه باشد يا نبايد، بلکه قراردادي است و مي توان مثلا بنا را بر اين گذاشت که روش علم هم مقوّم ماهيت آن محسوب شود.
بحثهايي توسط منطقدانان و به خصوص منطقدانان قديم، در زمينه ماهيت علوم و تفاوت آن ها مطرح شده است، مانند اينکه اصلا ماهيت علمها چه تفاوتي با هم دارند، اختلافشان به دليل اختلاف موضوعات است يا اغراض، و يا روشها؟ علوم ديني و علوم انساني، در محاورات عرفي يا علمي شامل چه چيزهايي ميشود؟ تعدد آنها به چيست؟
سابقا نظر غالب اين بود که تعدد علوم، به جهت تعدد موضوعات است. اما ممکن است بگوييم با تعدد روشها نيز، علم متفاوت مي شود. اينها بستگي دارد که ما اصلا ماهيت علم را چه بدانيم. اگر علم را درست تعريف کنيم اين اختلاف در بحثها پيش نميآيد.
ماهیت دین چیست؟
شبيه اين بحثها و سؤالات درباره واژه دين هم مطرح مي شود. در صورتي که دين بر اساس اصطلاح رايج، شامل سه بخش اعتقادات، اخلاق، و احکام باشد، آيا دين يعني خود اين مسائل، به هر صورتي که پاسخ داده بشود، يا منظور از دين، دين صحيح و واقعي است؟ در صورت اول، اگر کسي به سؤال «آيا خدا وجود دارد؟» پاسخ منفي داد، باز هم دين است، چون ملاک، مسأله بودن است. در اين صورت، اين مسأله هم که «آيا پيغمبر و نبوت وجود دارد يا خير؟» دين يا علم دين و به يک معنا علم ديني است. با اين توضيح، دين الحادي هم داريم، يعني ديني که منکر خداست. ميگويند بوديستها قائل به وجود خدا نيستند. اين هم به يک معنا، دين است. گاهي نيز دين، به معناي دين صحيح و دين واقعي است؛ ديني که پاسخهاي صحيحي به سؤالات بدهد. البته هيچ ملازمهاي ندارد که اگر ما در باب علم گفتيم علم فقط آن مسائل است، در دين هم همين را بگوييم و دين را هم خود اين مسائل بدانيم. در اين صورت، اصلا بيدين معنا ندارد، چون هرچه در اين زمينه هست يا نفي است يا اثبات، و هر طرفش را بگويند خودش يک ديني است.پس، گاه منظور از دين، همان پاسخ صحيحي است که به اين مسائل داده ميشود؛ به عبارت ديگر، اعتقادات صحيح، اخلاق صحيح، و احکام صحيحي که از طرف خداست دين ناميده مي شود و اگر باطل بود ديگر جزء دين نيست.
به هر حال ميتوان اصطلاح دين را عام يا با قيد صحت در نظر گرفت. البته ما معمولا وقتي از دين سخن ميگوييم، از دين - مخصوصا دين اسلام- دفاع ميکنيم، ميگوييم کشور ما بايد اسلامي باشد، دانشگاه ما بايد اسلامي باشد، علوم ما بايد اسلامي و ديني باشد، منظورمان دين خنثي نيست، بلکه منظور ما دين حق، يعني مطابق با اسلام واقعي است، ولي به هر حال جاي اين اصطلاح محفوظ است که کساني بگويند منظور ما از دين همان است که در علم ميگوييم، يعني همانگونه که خود مسائل – هر چند به صورت استفهام- علم است، اينجا هم همينطور است.
قلمرو دین کجاست؟
در مسأله قلمرو دين خيلي اختلاف نظر وجود دارد. برخي دين را فقط رابطه انسان با خدا مي دانند، يعني دين فراتر از مسائل فردي نميرود و اگر جنبه اجتماعي دارد، يک جنبه فرعي و آداب و رسومي مربوط به همين مسائل فردي است، مثل حضور در کليسا يا برگزاري يک جشن مقدس. اگر گفتيم اينها هم ديني است، جنبه فرعي دارد. اصل دين همان رابطه انسان با خداست؛ و کليسا براي اين است که ميتواند اين رابطه را تقويت کند، وگرنه اصالتا دين به جامعه از آن جهت که جامعه است و به مسائل زندگي مردم، ربطي ندارد.
چنين گرايشهايي که گرايشهاي سکولار - اگر نگوييم گرايشهاي انکار دين و لائيک ـ است سعي ميکنند دين را در يک محدوده خاص محصور کنند و دين را فقط رابطه انسان با خدا بدانند که آن هم هيچ جنبه علمي ندارد، بلکه ذوقي و سليقهاي است. از اين رو، آن طور که در غرب شايع است، يک شخص خيلي راحت مي تواند دينش را عوض کند؛ صبح يک دين داشته باشد و عصر يک دين ديگر. دايره چنين ديني محدود است و توقعي نيست که اثبات علمي شود و پذيرفتن و نپذيرفتن چنين ديني هم خيلي مشکل نيست؛ ذوقي و سليقهاي است، شبيه اختلاف سليقهها در انتخاب رنگهاست.
در مقابل، اين گرايش هم وجود دارد که دين در تمام امور زندگي انسان - فردي و اجتماعي، مادي و معنوي، و ...- نظر دارد و دين، همه جا نفوذ دارد. همه مسائل با يک نگاه خاصي در قلمرو دين قرار ميگيرد. البته معناي نفوذ دين در تمام امور زندگي اين نيست که هرچيزي در هر زمينهاي گفته شود، دين است، مثلا در نقاشي هم هر يک از مکاتب مختلف از آن جهت که بالاخره مربوط به زندگي آدم است يک دين و يا مرتبط با دين دانسته شود و دين دربارهاش اظهارنظر کند که اين مکتب درست است يا آن مکتب. منظور اين است که همه شئون زندگي انسان در دايره دين قرار ميگيرد به شرط اينکه از آن جهت نگريسته شود که چه نقشي در سعادت و شقاوت نهايي انسان دارد. مثلا زندگي در خانه گلي، آجري، سيماني، فولادي، و يا خانه شيشهاي در صورت عمل به وظيفه بر اساس شرايط، هيچ تأثيري در سعادت و شقاوت نهايي انسان ندارد و لذا اين ربطي به دين ندارد که خانه از شيشه باشد يا از آهن، از سنگ باشد يا از آجر. اينگونه امور مستقيما ارتباطي با دين ندارد. بله، از آن جهت که ميتواند تأثيري در سعادت و شقاوت نهايي من داشته باشد در حوزه دين قرار ميگيرد. دين بايد به آن جهتي هدايت کند که موجب سعادت انسان ميشود. اصل دين همان هدايت کردن به روش صحيح و پاسخ صحيح در مسائل اعتقادي و روش و رفتار صحيح در مسائل عملي است.
اگر ما واژه ترکيبي علم ديني را به کار برديم، به چه معنا ميتواند باشد؟
بعد از اينکه دو واژه علم و دين را درست تحليل کرديم و معانياش را درست شناختيم، آنگاه اين سؤال مطرح ميشود که اين دو چه ارتباطي با هم دارند؟ علم ديني يک ترکيب وصفي است و گاه به صورت ترکيب اضافي - علمِ دين- و به صورت مضاف و مضافاليه به کار برده ميشود. در ترکيب وصفي علم ديني، «ديني» صفتي براي علم است و اگر قيد توضيحي نباشد - که البته اين طور تلقي نميشود که قيد توضيحي است- قيد احترازي خواهد بود، يعني وقتي ما ميگوييم علم ديني، آنچه در ذهن شنونده ميآيد اين است که علم، گاهي ديني است و گاهي غيرديني. از اين رو، ميخواهيم ببينيم علم ديني با علم غيرديني چه فرقي دارد. اما اگر گفتيم هر علمي ديني است، در واقع قيد ديني، قيدي توضيحي خواهد بود.
همانطور که مي دانيد گاهي ترکيبات وصفي، ترکيبات توضيحي هستند، يعني فقط براي اين است که شنونده بتواند نيت گوينده را بهتر بفهمد، وگرنه بدون وصف هم همان معنا اراده ميشود، مانند«انسان بشري» که انسان يعني همان بشر، يا مانند اوصافي که جزء ماهيتِ موصوف باشند. البته نبايد در مثال مناقشه شود. به هر حال قيد، گاهي قيد توضيحي است و وصفي است که فقط موصوف را روشن ميکند، و گاهي قيد، احترازي است، يعني اين قيد، يک قسم را خارج مي کند، مانند «علم ديني» در مقابل علم غيرديني؛ به اين معنا که ما دو گونه علم داريم؛ علم ديني و علم غيرديني و وقتي ميگوييم علم ديني، آن قسمِ ديني را اراده ميکنيم، نه آن قسم ديگر که غيرديني است.
تلقي عمومي و عرفي اين است که قيد ديني در ترکيب وصفي علم ديني، احترازي است، هر چند شايد بتوان اين را به صورت قيد توضيحي هم تلقي کرد. بر اساس اين تلقي عرفي، علم ديني شامل بخشي از علوم ميشود و بخش ديگر از علوم خارج ميشود. وقتي علم را به دين ربط ميدهيم و مي گوييم علم ديني، معناي ياء نسبت اين است که آن علمِ مطلق، خود به خود به دين و يا غيردين نسبتي ندارد و ما ميخواهيم به دين نسبتش بدهيم. مثل اينکه ميگوييم عالم ايراني. عالم ممکن است ايراني باشد يا غيرايراني، اما وقتي ميگوييم عالم ايراني، منظورمان آن عالمهايي که غير ايراني هستند نمي باشد. نيز وقتي مي گوييم عالم مسلمان، يعني خودِ عالم اقتضا ندارد که مسلمان باشد يا غيرمسلمان و هر دو عالمند، اما منظور ما فقط بخشي از آن ها است. تلقي عرف اين است که نسبت، چنين نقشي را ايفا ميکند يعني نقش قيد احترازي را دارد.
لازمه چنين نقشي اين است که در سايه اين نسبت، وصفي براي علم حاصل شده است که اگر اين قيد را نميآورديم، آن وصف را نمي داشت.
صدق نسبت، صدقي عرفي است و برهان عقلي، دليل تجربي، دليل تاريخي، و يا نصي از کتاب و سنت ندارد
ريشه بحث به بحثهاي ادبي برميگردد. وقتي ميخواهيم چيزي را به چيز ديگري نسبت بدهيم يک نحو ارتباط و يک حيثيت نسبتي بين آنها لحاظ ميکنيم، مثلا وقتي ميگوييم «دانشمند ايراني»، براي اين نسبت، زادگاه دانشمند لحاظ ميشود و از آنجا که در ايران متولد شده است، ميشود دانشمند ايراني. امروز هم در مسائل حقوقي دنيا، هر بچهاي که در کشوري متولد شود او را اهل همانجا تلقي ميکنند و شناسنامه آن کشور را به او ميدهند؛ اگر کسي در انگلستان متولد شود انگليسي است و شناسنامه انگليسي به او ميدهند، هرچند چند روز بعد هم از آنجا رفته و در کشور ديگري زندگي کرده باشد.
گاهي ارتباطات بيشتري در نسبت لحاظ ميشود. وقتي ميگويند انسان مسلمان، بايد حداقلِ دين اسلام و حد نصاب اسلام را پذيرفته باشد تا به او انسان مسلمان گفته شود و صرف اينکه در يک کشور اسلامي متولد شده است، باعث نميشود بگويند انسان مسلمان، يا انسان اسلامي. در نسبت دانشمند ايراني، همان تولد در ايران کافي بود، اما در ترکيب انسان مسلمان، صرف تولد در دارالاسلام کافي نيست، بلکه بايد اعتقادش اعتقاد اسلامي باشد، ملتزم به ضروريات اسلام باشد، و منکر ضروريات اسلام نباشد. در اينجا ملابست بيشتري شرط است. اما تعيين حد ملابست، برهاني نيست، بلکه عرفي است.
توجه به اين نکته لازم است که ارتباط کامل و در حد وحدت و اتحاد، همه جا شرط نيست و گاهي يک مناسبت خيلي کوچک براي برقراري نسبت کافي است. پس نميتوانيم بگوييم هر جا وصفي براي موضوعي آورده مي شود، حد نصابي دارد که مثلا بيست درصد حيثيات وجودياش را بايد به آن مربوط کند و نسبت معيني بايد در آن لحاظ شود. همين اندازه که عرف، برقراري نسبتي بين صفت و موصوف را صحيح بداند کافي است. صدق نسبت، صدقي عرفي است و برهان عقلي، دليل تجربي، دليل تاريخي، و يا نصي از کتاب و سنت ندارد. ريشه اينگونه مسائل زباني، فقط قرارداد است.
عرف از ترکيب وصفي علم ديني چه توقعي دارد؟
عرف از ترکيب وصفي علم ديني چه توقعي دارد؟ چند گونه نسبت بين علم و دين براي صحت عرفي ترکيب «علم ديني» کافي است؟ فقط يک جهت است يا جهات متعددي ممکن است منشأ اين نسبت باشند؟ به نظر ميرسد جهات مختلفي براي اين ملابست و مناسبت فرض ميشود که هيچ کدام نامعقول نيست و بلکه غيرعرفي هم نيست. علم برحسب تعريف مورد قبول، مجموعه قضايايي است که از موضوع و محمولي تشکيل شده است و پاسخي براي اثبات يا سلب ميطلبد. هر تلاشي در اين راه، تلاشي از سنخ آن علم به شمار ميرود؛ فقاهت در فقه، تفلسف در فلسفه و تحقيق و پژوهش علمي در علوم. بين علم به اين معناي عام و بين دين به معناي دين الهي و صحيح، چه نسبتهايي ممکن است باشد؟ آيا اگر اين مسأله متافيزيکي که «خدا هست يا نيست»، عينا در متن منابع دين قرار بگيرد جزء اصول آن دين حساب ميشود، يا جزء فروع، يا جزء نتايجي که از دين گرفته ميشود و به هرحال به دين ملحق ميشود؟ مسأله آيا خدا يکي است يا چند تا؟ نيز اينگونه است. اين سؤال، سؤالي علمي است؛ «علم» به همان معناي عام که شامل فلسفه و رياضيات هم ميشود؛ يعني مجموعه مسائلي که محور خاصي داشته باشد. اين مسائل ميتواند شامل مسائلي مانند مسائل منطقي و رياضي هم باشد که فقط با روش تحليل عقلي قابل اثبات است، نه روش ترکيبي وتجربي، ولي براساس گرايش پوزيتويستي اينها جزو علم نيست، زيرا علم به معناي پوزيتويستي آن، فقط با متد تجربي قابل اثبات است. مطابق اين گرايش، اينگونه مسائل، knowledge هست، جزء معارف هست، اما آنها را جزء علم محسوب نميکنند. پوزيتويست ها در رياضيات، حساب و جبر خيلي گير ميکنند و نمي دانند چه بگويند، و معمولا اينها را برميگردانند به توتولوژي، و ميگويند اصلا علم نيست ولي فوق علم است.
علم و دین چه رابطه ای می توانند با هم داشته باشند
به هر حال، علم به معناي مجموعه مسائل حول محور خاص، و دين به معناي يک سلسله عقايد حق، ارزشهاي صحيح، و احکام الهي چه رابطهاي ميتوانند با يکديگر داشته باشند؟
يکي از روابط اين است که يک، چند، يا همه مسائلي که در يک علم مطرح ميشود عيناً در دين منابع ديني هم مطرح شده باشد. طبق يکي از فرضهاي گذشته ميتوان گفت که اين مسائل يک علم است که هم در منابع ديني مطرح شده و با متد وحياني اثبات ميشود، و هم در کتب فلسفي مطرح شده و با متد تعقلي اثبات ميشود، مانند مسأله توحيد و خداشناسي که ميتوان مجموعه مسائلي را که محورش خدا است يک علم مثلا علم خداشناسي دانست. اين صورت، اشکال عقلي، نقلي، يا عرفي ندارد. اگر گفتيم بايد متد خداشناسي هم تعيين شود، دو علم خداشناسي خواهيم داشت؛ يکي خداشناسي عقلاني و ديگري، خداشناسي ديني يا وحياني. اما اگر متد را جزو مقوم قرار ندهيم، يک علم است که با دو متد اثبات ميشود؛ يکي از راه عقل و به استناد عقل بشري، و ديگري از راه نقل و به استناد وحي آسماني. اين نسبت وحدت، بهترين نسبتي است که بين علم و دين ميتواند برقرار باشد؛
خداشناسي، هم علم به اصطلاح عام آن است، يعني مجموع مسائلي حول محور خدا است، و هم دين است، زيرا اساس هر ديني خداشناسي است. هر ديني در اين باره پاسخهايي دارد؛ خدا يکي است، صفات ثبوتيه و سلبيه دارد، و .... اين عاليترين رابطهاي است که ميتواند بين علم و دين برقرار بشود يعني مسائلي باشد که عينا هم در دين مطرح هست و هم در علم.
البته اينجا که ميگوييم هم در دين هم در علم، دين را به اعتبار منابعش جدا مي کنيم. اين يکي از اطلاقات شايع دين است که بر اساس آن، دين به معناي آن است که استناد به وحي داشته باشد، هرچند دين، کاربرد ديگري هم دارد که بر اساس آن، نه ميتوان به وحي استناد کرد و نه شرط کردن استناد به وحي در دين، لزومي دارد، مثلا معمولا اديان هندوئيسم، اصلا به نبوت قائل نيستند، ولي احکام و مناسک ديني و خداشناسي دارند. پس يک نوع رابطه اين است که خود مسائل يک علم، يعني مجموعه مسائلي که به مناسبت محور مشترک، اسم آن را علم خاص گذاشتهايم، عينا در منابع ديني موجود باشد. بهترين مناسبتي که ميتواند بين علم و دين وجود داشته باشد اين نوع ملابست بين علم و دين است.
وجه دوم برای تفسیر علم دینی این است که علم دینی به معنای چیزی است که اصلا در غیر دین وجود ندارد
نوع ديگر رابطه علم و دين اين است که يک سلسله مسائلي را با محور واحد انتخاب کنيم که اصلا از راه عقل يا تجربه حسي قابل اثبات نباشد، بلکه راه اثبات آنها فقط وحي يا چيزي که منتهي به وحي ميشود، باشد، مثل اين مسأله در فقه که نماز صبح دو رکعت است. مجموعه چنين مسائلي را ميتوان عبادتشناسي نام نهاد. چگونه اين همه علمهاي جديد مانند غدهشناسي، ميکروبشناسي، و .. علم است، ولي عبادتشناسي نتواند علم باشد؟ روش اثبات اينگونه مسائل چيست؟ نماز چند رکعت است؟ ارکانش چيست؟ واجبات، مستحبات، و مکروهاتش چيست؟ ميتوان ساير عبادتها را هم به آن ضميمه کرد و علمي به نام علم عبادتشناسي ارائه داد که زيرمجموعه علم فقه به معناي عام باشد. همانگونه که علم طبيعي به عنوان علمي کلي زيرمجموعههايي مانند معدنشناسي، گياهشناسي، حيوانشناسي، انسانشناسي، و ... دارد، علم فقه هم به عنوان يک مجموعه کلي زيرمجموعههايي مانند عبادتشناسي (نمازشناسي، روزهشناسي، و ...)، معاملهشناسي، حقوقشناسي، و ... دارد. اين مسائل اصلا از راه ديگر قابل اثبات نيست؛ نه هيچ برهان عقلي دارد که نماز صبح را بايد دورکعت خواند و نه در هيچ آزمايشگاهي ميشود اين مسأله را اثبات کرد که نماز صبح بايد دو رکعت باشد. اثبات اين مسأله فقط با استناد به وحي است که به پيغمبر اکرم (ص) شده است و ائمه اطهار عليهم السلام آن را بيان کردهاند و براي ما نقل شده است. يعني اين علم، از علومي است که با متد تاريخي نقلي اثبات ميشود و منابع آن هم فقط منابع وحياني است. اين چه علمي است؟ اين، متن دين است و از اين رو، علم ديني است يعني علمٌ هُو الدّين، جزءٌ مِنَ الدين. اگر به لحاظ متعلق اين علم، يعني قضيه منهاي تصديق آن را در نظر بگيريم، به يک معنا جزئي از دين حساب ميشود.
بنابراين، وجه دوم براي تفسير علم ديني اين است که علم ديني به معناي چيزي است که اصلا در غير دين وجود ندارد و سؤالش فقط در دين و با منابع ديني پاسخ داده ميشود. بر اساس اين اصطلاح، علومي که از اين قبيل نيست، علوم غير ديني هستند، هرچند ادبيات و صرف و نحو عربي باشد که همه ما آنها را جزء علوم ديني به حساب ميآوريم. طبق اين اصطلاح، علومي مانند صرف و نحو، لغت عرب، و ... هيچ ربطي به دين ندارند؛ اعراب مشرک هم همينطور و با همين قواعد صحبت ميکردند. طبق اين اصطلاح، علم ديني آن علمي است که موضوع و محمولش در متن دين مطرح شده است و راه اثباتش هم منابع ديني است.
وجه سوم برای تفسیر علم دینی آن است که علم ديني، علمي باشد که براي اثبات مسائل ديني مورد نياز است
مناسبت ديگري که بين علم و دين ميتوان در نظر گرفت اين است که علم ديني، علمي باشد که براي اثبات مسائل ديني مورد نياز است، يعني بدون آنها نتوان مسائل ديني را اثبات کرد. وقتي در علم سؤالي مطرح ميشود که آيا اين محمول براي موضوع اثبات ميشود يا نه، پاسخ بايد با استفاده از اصولي باشد که معمولا اصول موضوعه يا مصادرات است يا اصول متعارفه. بايد يک اصولي داشته باشد که مورد قبول طرفين باشد. آن مبناها و قواعدي که در پاسخ به يک سؤال ديني در زمينه عقايد، اخلاق، و احکام به ما کمک ميکند و براي اثبات مسائل ديني ضرورت دارد، علم ديني ناميده مي شود. طبق اين اصطلاح، امروز ادبيات عربي و لوازمش که در فهم آيات و روايات دخالت دارند، علوم دينياند، زيرا بدون اين قواعد نميتوان قرآن را درست فهميد. تفسير قرآن نيز علم ديني است، زيرا بدون اين علم، آيات را نميتوان فهميد و در نتيجه نميتوان به مسائل ديني پاسخ گفت. اگر اين علمها نباشد ما نميتوانيم مسائل دين را اثبات کنيم. اين اصطلاح، موارد روشني دارد، مثل فقه و اصول فقه، همچنانکه موارد مشکوکي هم دارد. بعضي از مسائل ديني مثل اعتقاد به خدا متد عقلاني دارد و اثبات آن ها به يک سلسله مباحث فلسفي احتياج دارد. پس آن بخشي از فلسفه که در اثبات خدا به ما کمک ميکند، مايتوقف عليه الدين است، يعني تا اين بخش از فلسفه را نخوانيم بخشي از مسائل دين را نميتوانيم اثبات کنيم. فرض اين است که اينگونه مسائل فقط با متد تعقلي قابل اثبات است. به استناد قرآن که نميگوييم خدا يکي است، زيرا اول بايد بدانيم خدا يکي است، پيغمبري فرستاده است، اين قرآن کتاب آن پيغمبر است، کلام او براي ما حجت است، بعد استناد کنيم به اينکه در قرآن چنين نوشته و بدين جهت، درست است. وقتي هنوز در قدم اول هستيم که آيا خدا يکي است يا چندتا، اگر بگوييم خدا به اين دليل يکي است که قرآن ميگويد متد صحيحي نيست. مسأله توحيد را بايد با عقل و قواعد فلسفي اثبات کرد. پس آن فلسفهاي که براي اثبات دين نياز است، علم ديني است، چون بدون اين قواعد، مسائل ديني اثبات نميشود.
در اين کاربرد، منظور از ياء نسبت در واژه ديني يعني چيزي که اثبات مسائل دين به آن نياز دارد. طبق اين لحاظ، حتي فلسفه از علوم ديني است و چقدر کوتاه نظري است که کساني فکر کنند فلسفه با دين هيچ ارتباطي ندارد يا ضد دين است، مخصوصا اگر فلسفه را مجموعه مسائل بدانيم، نه راهحلهاي خاص. يعني در فلسفه چند نظريه وجود دارد و همانگونه که اصالت وجود جزء فلسفه است، اصالت ماهيت هم جزء فلسفه است، همانطور که وجوب نماز جمعه جزء فقه است، و حرمت آن هم جزء فقه است. هم کساني که نماز جمعه را واجب ميدانستند فقيه بودند و هم کساني که آن را حرام ميدانستند. در فلسفه هم اثبات يا انکار مسائلي مانند اصالت وجود يا اصالت ماهيت، تشکيک در وجود هر دو فلسفه است. اين کلام که ظاهرا اصلش از ارسطو نقل شده، معروف است که اگر ميبايست فلسفيدن که ميبايست, و اگر نمي بايست هم بايد فلسفيدن، يعني اگر ما بخواهيم غلط بودن فلسفه را هم اثبات کنيم باز با فلسفه داريم اثبات ميکنيم. بحث از اينکه اين مطلب فلسفي غلط است، خودش نوعي فلسفه است. اثبات يا نفي توحيد با متد تعقلي و فلسفي است. اين، فلسفه است، زيرا فلسفه يعني اثبات يک محمول براي موضوعي با متد تعقلي.
به هر حال، اگر اثبات بخشي از مسائل دين بر چنين علمي متوقف بود، اين علم به همين اعتبار جزء علوم ديني است و ديني بودنش به معناي ما يتوقف عليه اثبات مسائل الدين است. البته اين سخن به معناي اين نيست که همه مسائل آن علم براي همه دين مورد نياز است، بلکه ادني ملابست کافي است و اثبات بخشي از دين بر بخشي از اين مسائل متوقف است، اما وقتي ما مجموع اين مسائل را يک علم تلقي کرده و مجموع اخلاق، اعتقادات، و احکام را يک ماهيت به نام دين فرض کرديم، ميتوانيم بگوييم دين با علم نسبت دارد و بر اساس اين اصطلاح، علم محتاجاليهِ آن دين است.
وجه چهارم ديني بودن يا غيرديني بودن علم را ميتوان با انگيزه عالم و متعلم در نظر گرفت
وجوه ديگري نيز براي اين نسبت وجود دارد، مثلا بعضي از بزرگان فرمودهاند که ديني بودن يا غيرديني بودن علم را ميتوان با انگيزه عالم و متعلم در نظر گرفت؛ اگر با علم آن چنان برخورد کنيم که ما را با خدا آشنا کند و حتي در علوم طبيعي تحقيقاتي کرده و با متد طبيعي تجربي مسألهاي را اثبات کنيم، در واقع براي شناخت بخشي از افعال الهي تلاش کردهايم که بخشي از خداشناسي است و به اين صورت همه علوم ميتوانند ديني باشند. البته اين، علم غيرديني را نفي نميکند، زيرا بالاخره کسي که اين انگيزه را ندارد علمش ديني نيست، چون ملاک ديني و غيرديني بودن علم اين است که با چه نگاهي به اين مسائل نگاه شود و با چه انگيزهاي اين مسائل تحقيق شود. به هرحال اين هم يک نسبتي است؛
وجه پنجم این است که علم با دين اين نسبت را دارد که بالقوه ميتواند انسان را با خدا آشنا کند
یک تفسیر دیگر از علم دینی این است که علم با دين اين نسبت را دارد که بالقوه ميتواند انسان را با خدا آشنا کند. آشنا شدن با خدا هدف دين است. هر علمي بتواند هرچند بصورت بالقوه به ما کمک کند با خدا آشنا بشويم از آن جهت علم ديني است که به هدف دين - شناخت خدا در ذات و صفات و افعال کمک ميکند. هرچند اين هم نسبت غلطي نيست، اما ظاهرا در استعمالات و بحثهاي شايع اين معنا اراده نميشود؛ وقتي ميگويند علم ديني يا غيرديني منظور اين نيست که انگيزه طرف چيست. طب را براي سلامتي بدن و علاج بيماريها ميخوانند، اما اينکه خدا اين بيماري را قرار داده و راه علاجش هم اين است که با اين وسيله خدا را بشناسيم، در علم طب دخالتي ندارد، بلکه انگيزهاي خارج از ماهيت علم است. به هرحال، اين هم نسبتي است و نبايد گفت که اين نسبت غلط است، اما در استعمالات شايع, ظاهرا استعمال معروفي نيست. اما آن سه وجه ديگر که بيان شد معروف و متعارف هم هست و در محاورات به کار ميرود.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰