هر چه پيروزي به دست قواي مسلمان حاصل آمده همه از قدرت الهي است
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۸۷۷۸۱
فرازي از وصيت‌نامه شهيد محمدحسن خالصي:

هر چه پيروزي به دست قواي مسلمان حاصل آمده همه از قدرت الهي است

در فرازي از وصيت‌نامه شهيد محمدحسن خالصي درباره پيروزي رزمندگان اسلام در جبهه‌هاي نبرد آمده است: هر چه پيروزي به دست قواي مسلمان حاصل آمده همه از قدرت الهي است.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، نسا و كريم در بيست و سوم دي ماه سال 1342 محمدحسن، آخرين فرزندشان را در آغوش گرفتند.
 
پدر با كشاورزي هزينه پنج برادر و شش خواهر محمدحسن را تامين مي كرد. پنجم ابتدايي را در مدرسه محرم سمنان گذراند و براي ادامه تحصيل به مدرسه راهنمايي پيوندي رفت. دبيرستان را هم در مدرسه هفتم تير سمنان در رشته اقتصاد به پايان رساند.
 
قبل از انقلاب در فعاليت هاي ضد رژيم شاه شركت فعالي داشت و اولين بار در آذر ماه سال 60 از طرف بسيج به عنوان «آر. پي. جي»زن به جبهه اعزام شد.
 
مدتي بعد به استخدام سپاه درآمد و در بيش از چهار بار اعزام به عنوان «تيربارچي»، «آر. پي. جي»زن و معاون دسته در ميدان نبرد حضور داشت.
 
در هفدهم مرداد سال 62 در منطقه مهران در پاتك عمليات «والفجر 3» ميان حلقه محاصره دشمن قرار گرفت و با اصابت تركش به سر شهيد شد. پيكرش چند روزي در منطقه ماند و برادر بزرگترش محمدرضا كه مدتي بعد به او پيوست، پيكر او را به عقب بازگرداند. ماوايش اكنون در جوار امامزاده يحيي بن موسي (ع) در سمنان است. 
 
برادرش عبدالحسين به ياد روزهاي انقلاب خاطراتش را اين طور زنده مي كند: در را كه باز كردم، داخل آمد. سلام كردم، از لحن جواب دادنش فهميدم كه عصباني است، گفتم: چيه الانه كه مثل نارنجك دستي منفجر بشي؟ خنده اش گرفت. آرامتر كه شد، گفتم: بيا چاي بخور تو هم كارهايت برعكسه الان كه مجسمه شاه را پايين كشيدي و بايد خوشحال باشي، ناراحتي؟ بعد گفتم: نكنه از طرفداراي اون بيچاره اي؟! با اينكه فهميد شوخي مي كنم از كوره دررفت و گفت: چرا من؟ اونهايي طرفدارشن كه وقتي مجسمه رو پايين مي كشيديم، گريه مي كردند.
 
محمد سمندي يكي از دوستان نزديكش درباره محمدحسن مي گويد: از در محوطه كه وارد شد، دويدم هر چه پرسيدم حرفي نزد، فقط با اشاره دست، من را آرام كرد، بعد از بستن زخم هاي دست و صورتش دوباره از او سوال كردم، گفت: براي كاري به محله اي رفتم جوونها به من مشكوك شدن و من را كتك زدند. گفتم: پسر جان اگه مي دونستن كه تو پاسداري جرات نداشتن اين طوري تو را كتك بزنن. گفت: من بايد ماموريتم را هر طوري كه بود انجام مي دادم اگه اون جوونا مي فهميدن نمي تونستم كارم را بكنم وظيفه ام مهمتر بود.
 
محمود، خواهرزاده شهيد خالصي درباره علاقه محمدحسن به حضور در جبهه گفت: دايي ام بدجوري تصادف كرده بود، گفت: ‌هوا تاريك شده بودع با موتور اومدم ميدان امام برق شهر قطع شد و خيابان ها تاريك، بعد يك ماشين زد به من. مادربزرگم گفت: با اين وضعش حالا مي خواد بره جبهه. گفتم: دايي اين طوري اونجا چكار مي توني بكني؟ مادربزرگم حرفم را تاييد كرد و گفت: با اين كتف شكسته چهار نفر ديگه بايد ازش مراقبت كنند. هفته بعد براي ديدنش رفتم، نبود. مادربزرگم گفت: توي اين هفته با هزار زحمت اينجا نگهش داشتم، اما آخرش رفت.
 
محمود در ادامه مي گويد: در جمعي صحبت دايي محمدحسن پيش آمد. چند نفري از نمازهاي شبش در جبهه گفتند، من هم گفتم: مادرش برام تعريف كرد كه بيشتر اوقات محمدحسن موقع نماز گريه مي كنه و مي گه ميشه من گناهكار هم چهره امام زمان (عج) را ببينم؟
 
در فرازي از وصيت نامه اين شهيد آمده است: ملت مسلمان اين را بدانيد تا به حال هر چه پيروزي بدست قواي مسلمان حاصل آمده، همه از قدرت الهي بوده است؛ تا آنجا كه مي توانيد نماز شب بجاي آوريد و رابطه خود را با خدا قطع نكنيد و هيچ گاه نا اميد نباشيد.
پربازدیدترین آخرین اخبار