نوشته هايي كه بهروز اصرار داشت تا بر ديوارهاي خرمشهر بماند/ از دانشگاه هنر اصفهان تا جزيره مينو و دريافت تقديرنامه در پرشین هتل
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۸۷۹۸۲
سرباز دانشجويي كه با دست خدا خرمشهر را آزاد كرد - 2

نوشته هايي كه بهروز اصرار داشت تا بر ديوارهاي خرمشهر بماند/ از دانشگاه هنر اصفهان تا جزيره مينو و دريافت تقديرنامه در پرشین هتل

عراقی‌ها روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند: «جئنا لبقا» (آمده‌ایم که بمانیم)، بهروز اصرار داشت که این نوشته‌ها باید حفظ شود تا ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛

دشمن آمده است كه بماند؛ اين را روي ديوارهاي شهر ما نوشته است. بدون شرم نوشته اند:

«ما آمده ايم بمانيم»!

اما بچه هاي خرمشهري به دشمن ثابت خواهند كرد كه ترسو و بزدل تر از آن است كه بتواند در مقابل ما مقاومت كند. قسم به خون سرخ شهداي شهرمان، ما بالاخره روزي خرمشهر را آزاد خواهيم كرد؛ روزي كه همين روزهاست و زياد دور نيست.

خرمشهر! آغوش باز كن! فرزندانت در راهند.

بهروز مرادی
                                                                            ***
بهروز مرادی اول دی ماه سال 1335 در خرمشهر به دنیا آمد. بعدها با سیدمحمد جهان‌آرا همکلاس شد. برای بچه های شهر معلمی می کرد. با شروع جنگ و محاصره خرمشهر جزو جوانانی بود که تا لحظه آخر سقوط خرمشهر، در شهر ماند و با چشم‌های گریان شهر را ترک کرد؛ شهری که همه چیز آنها بود.
 
هنوز چهار ماه بیشتر از آغاز جنگ نگذشته بود كه ‌روی تابلوی ورودی شهر نوشته شد: «كوچه‌های این شهر به خون شهدا آغشته است،‌‌‌ ‌‌با وضو وارد شوید.»

روز سوم خرداد هم وقتی دوباره به شهر برگشتند، تابلوی «به خرمشهر خوش آمدید ـ جمعیت 36 میلیون نفر» را در ورودی خرمشهر نصب کرد.

                                                                            ***
آرام و قرار نداشت. بعد از شهادت پدر و برادر، دل مادر به او خوش بود. می خواستند پابندش کنند و به زور برایش خواستگاری بروند. او هم طبق معمول از جبهه سردرآورده بود. اغلب به مادرش نمی گفت که در جبهه است. تلفن می زد، می گفت: «به مسافرت رفته ام: اصفهان، تهران و ...»

                                                                            ***
اهل هنر بود. هم نقاشی می کشید، هم خطاط بود. چند وقت بعد از آن که برای گروهی از دانشجویان هنر حرف زده بود، عزم جزم کرد تا کنکور بدهد و در رشته هنر درس بخواند. سال 64 در کنکور پذیرفته شد. آن هم رشته صنایع دستی دانشگاه هنر اصفهان!
                                                                            ***
در جزیره مینو مرغ نگه می داشت. وقتی جوجه های مرغ از تخم درآمدند، برای آن که تلف نشوند آنها را درون قفس نگه می داشت.

حتی روزهای مقاومت خرمشهر وسط جهنمی که عراقی ها به پا کرده بودند، باز هم حواسش از کبوترهایی که در معرکه پر دود و آتش گرفتار شده بودند، غافل نمی شد.
 
بهروز در خاطراتش به زیبایی آن لحظات را تصویر کرده: «... ما داخل سوپرمارکتی در کوی بندر پناه گرفته بودیم. با شدیدتر شدن آتش دشمن، مجبور شدیم 50 متر عقب نشینی کنیم. در این گیر و دار، تعدادی کبوتر را دیدیم که از گرسنگی در حال مردن بودند. مقداری آب و نان خرده کرده و جلوی کبوترها پاشیدم. بعد قمقمه ام را در آوردم و مقداری آب در ظرفشان ریختم. در همین حین فریاد حمود بالا رفت: بیایید برگردیم، عجله کنید!»
                                                                            ***
عراقی‌ها روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند: «جئنا لبقا» (آمده‌ایم که بمانیم). بهروز اصرار داشت که این نوشته‌ها باید حفظ شود تا در آینده نشان بدهد که عراقی‌ها برای چه به خرمشهر آمده بودند و چطور رفتند.
                                                                            ***
بعد از عملیات، فرماندهان عالی‌رتبه در مقر پرشین هتل تقدیرنامه‌ای برای بهروز آوردند، بغض گلویش را گرفته بود. گفت: این لیاقت بهروز نیست. این متعلق است به همه پابرهنه‌هایی که اینجا آمدند.... صحبت می‌کرد و بچه‌ها اشک می‌ریختند.
                                                                            ***
دغدغه انقلاب را داشت. همه حوادث را رصد می کرد. این سطرهای آخر حرف ها و نگرانی های بهروز مرادی است. انگار سال ها و روزهای بعد از جنگ را که خود در آنها نیست، مثل روز می بیند.

«گویی‌ در این‌ انقلاب‌ تنها مانده‌ایم‌. کسی‌ نیست‌ که‌ بفهمد ما چه‌ می‌گوییم‌؛ دوستانمان‌ یکی‌ یکی‌ می‌روند و دیگران‌ هم‌ در انتظار ... می‌روند و می‌رویم‌، تا شاید آیندگان‌ را راهگشا باشیم‌. به‌ هر کجا که‌ می‌رویم‌ غریب‌ هستیم‌. همه‌ با ما بیگانه‌ شده‌اند و ما خود نیز، از خود بی‌خودان‌ را می‌مانیم‌. آنها از این‌ که‌ ما به‌ راه‌ جنگ‌ کشیده‌ شده‌ایم‌، برایمان‌ دل‌ می‌سوزانند. گویی‌ ما به‌ منجلاب‌ فسادی‌ افتاده‌ایم‌ که‌ برای‌ نجات‌، نیاز به‌ منجیانی‌ آنچنانی‌ داریم!»

***

«ما هر چه‌ در زندگی‌ داشتیم‌ به‌ امان‌ خدا رها کردیم‌؛ دنیا را گذاشتیم‌ برای‌ اهلش‌؛ برای‌ آنها که‌ دوست‌ دارند مثل‌ حیوان‌ باشند، بدون‌ این‌ که‌ تعهدی‌ در قبال‌ دیگران‌ احساس‌ بکنند. همیشه‌ در معرض‌ مهاجمان‌ مغرض‌ واقع‌ هستیم‌ که‌، چرا رفته‌اید آنجا آشیانه‌ کرده‌اید. گویی‌ ملک‌ خدا، ملک‌ آنها است، و برای‌ ورود به‌ آن‌ اجازه‌ از حضرات‌ باید داشت‌.
 
درد من‌ این‌ است‌ که‌ بعد از این‌ همه‌ مدت‌ باید به‌ بعضی‌ها فهماند که‌ این‌ کشور در حال‌ جنگ‌ است‌ و بدتر از آن‌ باید گفت‌ که‌ انقلابی‌ شده‌ ... و حالا در زمانی‌ واقع‌ شده‌ایم‌ که‌ جوان های‌ از خودگذشته‌اش‌ هر لحظه‌ در خون‌ خود می‌غلتند تا از کیان‌ اسلامی‌ خویش‌ دفاع‌ کنند.»
                                                                            ***
«جنگ‌ به‌ پیش‌ می‌رود و نق‌زن های‌ حرفه‌ای‌ در جا می‌زنند. جنگ‌ به‌ پیش‌ می‌رود و راحت‌طلبان‌ عافیت‌جو خودشان‌ را به‌ صندلی‌ حب‌ و جاه‌ طناب‌ پیچ‌ کرده‌ و در عزای‌ از دست‌ رفتن‌ آزادی های‌ دمکراتیک‌ سینه‌ می‌زنند. جنگ‌ به‌ پیش‌ می‌رود و کاروان‌ سلحشوران‌ حماسه‌آفرین‌، با گام های‌ محکم‌، کرم های‌ ریشه‌خوار را زیر پا له‌ می‌کنند و دل های‌ ضعیف‌ را درون‌ سینه‌ها به‌ لرزه‌ وامی‌دارند. جنگ‌ به‌ پیش‌ می‌رود و مدعیان‌ دروغین‌ خلق‌، در پس‌ شعارهای‌ رنگ‌ و وارنگ‌، استفراغ اربابان خود را نشخوار می‌کنند.

کرکس ها و لاشخورها در انتظارند تا روزی‌ بر این‌ انقلاب‌ فرود آیند و هر کدام‌ تکه‌ای‌ را به‌ یغما ببرند و این‌ ما هستیم‌ که‌ با مبارزه‌ خود آرزوهای‌ آنها را به گور خواهیم‌ فرستاد؛ و انشاالله‌ همه‌ این‌ سختی‌ها، سپری‌ خواهد شد. خدا کند که‌ همه‌ از این‌ آزمایش‌ بزرگ الهی‌، سربلند و پیروز به درآییم‌ و به‌ جای‌ پرداختن‌ به‌ منافع‌ خود، به‌ منافع‌ انقلاب‌ بپردازیم‌.»
                                                                            ***

منبع: مجله سوره
کتاب «آیینه سرخ»
کتاب «پی کوجا می گردی آمو؟» ویژه نامه نکوداشت شهید بهروز مرادی
 
پربازدیدترین آخرین اخبار