کد خبر:۱۸۸۲۸۰
یا ابا صالحالمهدی(عج) آمدی... نبودم
کوچه کوچه هوای تو دارد دلتنگی های قنوت هایم مولا. کاش قدری زودتر نگاهمان را منت دار قدومت کنی. این روزها قدری دل نازک شده ایم و باران هم که ... مجال نمی دهد خیابان گونه هامان کمی نفس تازه کند. ای کاش در سحرگاهی از نور و آیینه ،بر دلم هبوط کنی.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ یاس باران خورده ال طه! یقین دارم تا به تو رسیدن راهی نمانده . دلم در قفس سینه بند نیست روزی صد بار در اشتیاق جان دادن در رکاب تو می میرد و باز به شوق دوباره جان دادن زنده می شود. ای کاش می توانستم حالا که تو نیستی سینه ی بی تابم را سپر جان شیعیانت کنم اما ... افسوس! فقط دلم خوش است به ثانیه ی آمدنت! همان ثانیه ای که نوای " انا بقیة الله " تو در گوش زمین وزمینیان طنین انداز می شود. کوله بارم را هم بسته ام خیالت راحت. هرچه لازم بود برای هم رکابی تو برداشته ام. نگاه کن دوشنبه ها و پنج شنبه هایم روزه دار هم رکابی تواند. هزار دانه ی فیروزه ای تسبیح صلوات نذر کرده ام برای سلامتیت. نیمه شب هایم چله نشسته اند بر سر راه تو ، قنوت می گیرند و زیر باران دلتنگیت دعای فرج می خوانند. می بینی هرچه لازم بوده بردارم در کوله ام جا دادهام ... فقط مانده تو بیایی ... تو بیایی تا هر آنچه که دارم زیر پایت بریزم.
مولای من کمی زودتر ...
برایم نوشتی:
شیعه ی غافل من !
آمدم ... نبودی !
نه در نیمه شبهایت، در آن ثانیه ای آمدم که تلویزیون مردم قحطی زده ی سومالی را نشان می داد و تو با بی حوصلگی کانال را عوض کردی.
آمدم ... نبودی !
نه در روزهای روزه داریت که در پناه خدا بودی، در آن ثانیه ای آمدم که در پناه مسئولیتت بودی و غرور کمی قلقلکت داد تا صدایت را برای شیعه ی من بالا ببری. شیعه ی غافل من!
خواستم سربازم شوی ... نشدی!
نه در آن زمان که فریاد انا بقیة الله مرا می شنوی، در آن ثانیه ای می خواستم سربازم باشی که پشت درخت های حیاط دانشگاهتان ،دیدی خلوت دو نامحرم را و سرت را پایین انداختی و رد شدی. مبادا برچسب بخوری که املی.
می خواستم سربازم شوی ... نشدی !
نه در جنگ های آخر الزمان، در آن ثانیه ای می خواستم سربازم باشی که می توانستی با یک لبخند ،فقط یک لبخند ساده و صمیمی پاسخ سوال آن هم کلاسی ارمنی ات را بدهی تا باور کند مسلمانی یعنی مهربانی. اما تو که سرت به دانه های تسبیحت گرم بود تا برای سلامتی من نذرت را ادا کنی، اخم کردی و جوابش را ندادی، مبادا که ذکر دانه ی هفتصد و چهل و ششم از قلم بیفتد.
می خواستم سربازم شوی ... نشدی !
نه اینکه در جبهه های فلسطین و لبنان سینه سپر کنی برای شیعیان من ،در آن ثانیه ای می خواستم سربازم باشی که استاد آخر ترم آن دختر هم کلاسیت را به خاطر چادری بودنش انداخت و تو سکوت کردی ،مبادا تو را هم بیندازد و این ترم رقیببت معدل الف کلاستان شود .
می خواستم سربازم شوی ... نشدی !
نه اینکه نخواهی !
نبودی تا بخواهی !
در غفلت بودی عزیز من ... در غفلت .
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰