کد خبر:۱۹۷۵۵۰
روايت حاج عباس برقي از شبهاي قبل از اسارت متوسليان
... در همين حالت ناراحتي و گريه، ايشان جمله عجيبي را به زبان آورد كه ما بار اول آن را به شوخي گرفتيم؛ ولي بعد ديديم آنچه حاجي در آن شب گفت، عين حقيقت بود.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ نشريه «شاهد ياران» شماره 81 مصاحبه هايي را با ياران حاج احمد متوسليان انجام داده است، كه متن ذيل مصاحبه حاج عباس برقي است كه روايتي دارد از حاج احمد قبل از اسارت در لبنان.
ما گرم كار شناسايي بوديم كه پيامي از حاج احمد به دستمان رسيد. حاجي در اين پيام خيلي كوتاه و صريح نوشته بود: تصميم گرفته شده كه ما براي جنگ با اسراييل عازم لبنان بشويم. سريع وسايل و تجهيزات تيپ را جمع كنيد و بياييد تهران، پادگان امام حسين(ع).
بلافاصله ظرف دو سه روز، كليه تجهيزات و وسايل تيپ را جمع كرديم و عازم پادگان امام حسين(ع) شديم. هنگامي كه به تهران رسيديم، در پادگان امام حسين(ع) باخبر شديم كه حاج احمد به اتفاق حاج همت و يك تعداد ديگر از برادران تيپ براي اقدامات اوليه به لبنان رفتهاند و به زودي براي اعزام ما به آنجا باز خواهند گشت.
آن روز كه برادر احمد از سوريه به تهران بازگشت، قرار شد بعد از اداي نماز مغرب و عشاء، به اتفاق ايشان و برادران جعفر جهروتي زاده،محسن حياتيپور و يك برادر روحاني از پادگان امام حسين(ع) به خانه حاجي در محله امامزاده سيد اسماعيل تهران برويم. بنا بود شب خدمت حاجي باشيم و صبح به همراه ايشان برويم فرودگاه براي اعزام به سوريه. حوالي نيمه شب بود كه دو نفر از بچههاي سپاهي پادگان امام حسين(ع) به در خانه حاجي مراجعه كردند.
ما در طبقه بالا داخل اتاق حاجي نشسته بوديم. حاجي رفت دم در و مدتي بعد با يك حالت آشفتهاي برگشت بالا. پرسيديم: قضيه چيست؟ حاجي گفت: از قراري كه اينها ميگفتند، گويا برادرهايي كه در نوبت اول به لبنان رفتهاند، دچار مشكل شدهاند و اسراييليها هم نيروهاي اعزامي ايران را تهديد كردهاند. حاجي خيلي ناراحت بود. توي آن اتاق كوچكش قدم ميزد. اولين باري بود كه من در يك حالت عادي، گريه اين مرد را ميديدم. بيتاب بود، اشك ميريخت، گريه ميكرد و ميگفت: چرا تيپ به اين حالت درآمده؟ يك نيمه از آن در سوريه و لبنان و يك نيمه در جنوب و يك تعداد هم در تهران پراكندهاند. تيپ قدرتمندي كه در حمله بيتالمقدس داشتيم، حالا از هم پاشيده شده و مشكل سازماندهي و وحدت فرماندهي داريم. جمع كردن اين وضع خيلي مشكل است.
در همين حالت ناراحتي و گريه، ايشان جمله عجيبي را به زبان آورد كه ما بار اول آن را به شوخي گرفتيم؛ ولي بعد كه به منطقه لبنان رسيديم، ديديم آنچه حاجي در آن شب گفت، عين حقيقت بود. حقيقتي بس ثقيل كه ما در آن نتوانستيم آن را هضم كنيم. حاجي با چشمهايي خيس از اشك گفت: من كه به لبنان بروم، ديگر برنميگردم. اينها بايد به فكر خودشان باشند. من ميدانم كه بروم لبنان، ديگر برنميگردم.
ما باز هم حرفش را جدي نگرفتيم. با خودمان گفتيم: مگر ممكن است كسي كه ميداند اگر به لبنان برود، ديگر برگشتي نيست. باز هم عازم چنين سفري بشود؟ براي همين هم من با لحن دوستانه به حاج احمد گفتم: شوخي نكن حاجي، اين حرفها ديگر چيست كه ميزني؟ ان شاء الله سالم ميروي و برميگردي و هيچ مشكلي هم پيش نمي آيد. به خواست خدا، موفق و پيروز برميگردي.
ايشان باز هم با همان حالت محزون، در حالي كه لاينقطع اشك ميريخت، گفت: نه! من ديگر برنميگردم.
خيلي تعجب كرديم. با اصرار از او خواستيم علت اين يقين خودش را ـ كه البته ما صرف حمل بر توهم ميكرديم ـ به ما هم بگويد. حاجي سرانجام تسليم شد و گفت: عمليات فتحالمبين را به ياد داريد؟ گفتيم: خب. بله، خدمتتان بوديم. گفت: يادتان هست كه پيش از عمليات قرار بود 90 دستگاه نفربر «آيفا»، 100 دستگاه تويوتا و امكانات وسيعي را براي عمليات به ما بدهند؛ ولي در عمل، امكاناتي خيلي جزئي در اختيارمان قرار گرفت؟ گفتيم: بله، خوب يادمان هست.
حاجي گفت: من آن زمان خيلي ناراحت بودم كه خدايا، آخر با اين امكانات جزئي چه جوري ميتوانيم عمليات كنيم. مثلا ما را از كردستان آوردند به عنوان عدهاي كه قادريم يك تيپ جديدي تشكيل بدهيم و عمليات موفقي در جنوب داشته باشيم. حالا با اين وضع ميترسم اين عمليات موفق نباشد و مايه آبروريزي بشود. خلاصه توي همين عوالم، با خودم كلنجار ميرفتم كه شب شد. آمدم بيرون وضو بگيرم كه از پشت سرم توي تاريكي شب، يك برادر سپاهي دست بر شانهام گذاشت و آن را فشار داد. با تعجب سر چرخاندم كه اين كيست؟ ديدم ميگويد: برادر احمد شما خدا و ائمه(ع) را فراموش كردهايد؛ به فكر آمبولانس و امكانات مادي اين دنيا هستيد. توكل بر خدا كن و اين امكانات را ناديده بگير.
به حق قسم، شما پيروز خواهيد شد. ان شاء الله بعد از اين عمليات هم،عمليات ديگري در پيش داريد به نام «بيت المقدس». شما بعد از عمليات بيتالمقدس، براي جنگ با اسراييل، عازم لبنان خواهيد شد. پايان كار شما در آنجاست و از آن سفر برنخواهيد گشت! وقتي كه حاج احمد داشت اين مطالب را براي ما تعريف ميكرد، به شدت منقلب بود. ما هم كه بيشتر حواسمان متوجه انقلاب روحي اين مرد بود تا حرفهاي حيرتآوري كه به زبان ميآورد، به اصطلاح مطلب را جدي نگرفتيم و خواستيم به او دلداري بدهيم. براي همين هم گفتيم: اصلا هم اين طور نيست. چه كسي از فرداي خودش خبر دارد؟ ان شاء الله همه چيز به خوبي و خوشي انجام ميشود و سالم ميروي، سالم و موفق هم برميگردي؛ اما باز هم حاجي حرفش يكي بود؛ اين رفتن برگشتني در پي ندارد!
ساعتها از رفتن حاج احمد ميگذشت و ما هيچ خبري از او نداشتيم. ترسيده بوديم. فكري ناراحت كننده آزارم ميداد. هرچه فكر ميكردم، نميدانستم علت اين همه نگراني و آزار چيست. مدتي را در حالت گيجي گذراندم. يك دفعه موضوع تازهاي تمام ذهنم را اشغال كرد. از همان جا به ياد صحبتهاي حاج احمد افتادم. صحبتهاي آن شب، مثل پتكي محكم بر سرم ميكوبيد. موضوع چنان بر ذهنم فشار ميآورد كه باعث شد با ترس و لرز خودم را به حاج همت برسانم. حاجي از بس به جاده خيره شده بود نگاهش پر از خستگي بود. با نگراني گفتم: برادر همت، چيزي ميخواهم بگويم. نميدانم چطور بگويم! حاج همت، بدون اينكه نگاهم كند، گفت: چيه برقي، چي ميخواهي بگي؟ گفتم: باور كن حاجي، نميدانم چطور بگويم! حاج همت كه از طرز صحبت كردن من نگران شده بود، با كنجكاوي پرسيد: چي ميخواهي بگي؟ خبري از حاج احمد شنيدي؟
از گفتن آنچه كه ميدانستم، اكراه داشتم. با توجه به صحبتهاي چند شب پيش، اين فكر برايم تداعي شد كه حاج احمد، يا اسير شده است يا شهيد. گفتم: راستش را بخواهي ،حاج احمد ديگر برنميگردد.
حاج همت با شنيدن اين جمله، مثل اينكه از خواب عميقي بيدار شده باشد، نگاه به من كرد و پرسيد: چرا اين حرف را ميزني؟ ناچار تمام آنچه را كه حاج احمد در آن شب برايمان تعريف كرده بود، گفتم: رنگ حاج همت پريد و حالش دگرگون شد. غم سنگيني بر چهرهاش نشست. ساكت نگاهش ميكردم كه يكدفعه با غيظ نگاهي به من كرد و گفت: برقي، الهي لال بشي،اين حرف چيه كه ميزني! اين را گفت، با عصبانيت از من رو گرداند و به سمتي رفت. قبل از اين كه دور شود، گفتم: اين كه گفتم، همان چيزي بود كه خود حاج احمد گفته، حالا من هم تصور ميكنم كه ديگر برنگردد.
حاج همت كه دور شد، لرزيدن شانههايش را ديدم.
بدين ترتيب حاج احمد متوسليان بنيانگذار و فرمانده سلحشور تيپ 27 محمد رسول الله(ص) به همراه سه تن از يارانش در ساعت 12 ظهر روز چهاردهم تير ماه 1361 به اسارت فالانژيستها درآمد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰