کد خبر:۱۹۹۷۳۶
به مناسبت سالروز شهيد عيد قربان؛
وقتي مدير مدرسه در عين دارايي بابايي را در ليست دانش آموزان فقير گذاشت/ عباس با سرباز نامنظم چه طور برخورد كرد؟/ جملات شهيد بابايي در آخرين ديدار با همسرش
جهت سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان هواپيما رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ 15 مرداد ماه سالروز شهادت سرلشكر خلبان بسيجي شهيد عباس بابايي است. او كه متولد قزوين بود و در سال 1348در رشته پزشکی قبول شد، اما به خاطر علاقه زيادي كه از كودكي به خلبانی داشت داوطلب تحصیل در رشته خلبانی نیروی هوایی شد و بعد از گذراندن دوره مقدماتی برای تکمیل تحصیلاتش در سال 1349 به آمریکا اعزام شد. بعد هم به ايران برگشت. عباس كسي است كه از سال 64 تا66 بيش از 60 پرواز جنگي داشته و بیش از 3000 ساعت پرواز جنگی را در دفاع مقدس به ثبت رسانده است. شهيدي كه امام خميني(ره) در وصفش فرمودند:« خداوند رحمت فرماید شهیدِ سعیدِ ما را. »
حجت الاسلام صالحي راد (رئيس دفتر شهيد آيت الله صدوقي) :
حضرت آيت الله صدوقي خيلي به جناب سرهنگ بابايي علاقهمند بودند، و شاهد بوديم و مي شنيديم كه ايشان مي فرمودند:
«بابايي چه جوان دوست داشتني و اهل معنايي است.»
و هميشه آرزو مي كردند و مي گفتند:
« اي كاش ما هم در كارهايمان اين چنين خلوص مي داشتيم!»
***
راوي : مادر شهید
من تعداد هفت فرزند دارم و عباس در میان فرزندانم «برترین» آنها بود. او خیلی مهربان و کم توقّع بود. با توجه به اینکه رسم بود تا هر سال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود، اما عباس هرگز تن به این کار نمی داد.
او می گفت: «اول برای همه برادرها و خواهرانم لباس بخرید و چنانچه مبلغی باقی ماند، برای من هم چیزی بخرید.»
به همین خاطر همیشه هنگام خرید، اولویت را به خواهران و برادرانش می داد.
او هر وقت می دید ما می خواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم، می گفت: «همین لباسی که به تن دارم بسیار خوب است.» و وقتی که لباس هایش چرک می شد، بی آنکه کسی بداند، خودش می شست و به تن می کرد.
عباس هیچگاه کفش مناسبی نمی پوشید و بیشتر وقت ها پوتین به پا می کرد. عقیده داشت که پوتین محکم است و دیرتر از کفش های دیگر پاره می شود و آنقدر آن را می پوشید تا کف نما می شد.
به خاطر می آورم روزی نام او را در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند. دایی عباس، که ناظم همان مدرسه بود، از این مساله خیلی ناراحت شد و به منزل ما آمد. از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تا آبروی خانواده حفظ شود.
من از سخنان برادرم متاثّر شدم. کمد لباس های عباس را به او نشان دادم و گفتم: «نگاه کن، ببین ما همه چیز خریده ایم؛ اما خودش از آنها استفاده نمی کند. وقتی هم از او می پرسم که چرا لباس نو نمی پوشی؟ می گوید: «در مدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند. من نمی خواهم با پوشیدن این لباس ها به آنان فخر فروشی کنم.»
***
راوي: همسر شهيد
سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرّف شويم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شديم. پس از تحويل ساكهايمان در چهره عباس نوعي پريشاني ديدم. او سخت در انديشه بود. انگار كه مي خواست چيزي بگويد و نمي توانست. جهت سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان هواپيما رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت:
خدا به همراهتان.
من و اطرافيان، كه از آشنايان و خلبانان بودند، شگفتزده شديم. به او نگاه كردم و گفتم:
ـ مگر تو با ما نمي آيي؟
سرش را پايين انداخت و زير لب آرام گفت:
ـ الله اكبر.
من كه از حركت او گيچ شده بودم گفتم:
ـ چه مي خواهي بگويي؟ چه شده عباس؟
ولي او بي اعتنا به گفته من گفت:
ـ خيلي شلوغه … خيلي شلوغه.
من كه به خاطر آشنايي با اخلاق او تا حدي به منظور او پي برده بودم با ناراحتي گفتم:
ـ عباس! نكند كه تصميم داري با ما نيايي؟
او گفت:
ـ من نمي توانم با شما بيايم. كشتي ها بايد سالم از تنگه بگذرند.
من حيران و سرگردان شده بودم. ديگران هم مثل من با شگفتي به چهره او خيره بودند. از ميان جمع، سرهنگ اردستاني كه شاهد گفت و گوي ما بود گفت:
ـ عباس جان! همه برنامه ها جور شده. ساك تو در داخل هواپيماست و از اينها گذشته. در مورد خليج فارس هم نبايد نگران باشي. بچّه ها بالاي سر كشتي ها هستند.
سپس رو به من كرد و گفت:
ـ شما برويد خانم. من هم سعي مي كنم تا با آخرين پرواز خودم را به شما برسانم.
من كه مي دانستم عباس از تصميم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم:
ـ قول مي دهي؟
او دستي بر سرش كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت گفت:
ـ مي بيني كه ساكم را هم پيش شما گرو گذاشته ام. قول مي دهم كه بيايم. حالا راضي شدي؟
آنگاه روي به سرهنگ اردستاني كرد و گفت:
ـ آقا مصطفي! همسرم را به شما و خانمت و هر سه را به خدا مي سپارم.
آنگاه آقاي صرّاف از او خواست تا همراه ما بيايد؛ ولي عباس كه گويا مي خواست حرف آخر را بزند تا ديگر كسي به او اصرار نكند، رو به همه كرد و گفت:
ـ مكّة من اين مرز و بوم است. مكّة من آب هاي گرم خليج فارس و كشتي هايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند. تا امنيت برقرار نباشد ، من مشكل مي توانم خودم را راضي كنم.
***
راوي: سربازي كه نخواست نامش فاش شود!
به دليل مشكلات كه در زندگي داشتم؛ بارها پيش آمده بود كه هنگام بازگشت از مرخصي چند روزي ديرتر از موعد مقرر سر خدمت حاضر شوم. غيبتهاي پي در پي من باعث شده بود تا به عنوان بي انضباطترينِ سربازها شناخته شوم. هر بار كه از مرخصي بر مي گشتم مورد توبيخ واقع مي شدم؛ نميدانستم دردِ دلم را با چه كسي و چگونه بگويم. آخر من داراي همسر و فرزند بودم. علاوه بر اين، دو خواهر دم بخت داشتم با مادري پير و عليل؛ و من تنها نان آور خانه بودم كه بنابر ضرروتِ جنگ به خدمتِ سربازي آمده بودم. به همين خاطر ناگزير بودم، روزهايي را كه به مرخصي مي روم صبح تا شب كار كنم و مبلغي به عنوان هزينة مخارج زندگي براي خانوادهام فراهم كنم؛ ولي هر چه كوشيده بودم تا اين مشكلم را به مسئولين پادگان بگويم نمي توانستم. سرانجام يك روز كه از مرخصي برگشتم و طبق معمول چند روز هم غيب داشتم افسر فرمانده مرا احضار كرد و گفت:
ـ بي انضباطي را از حد گذرانده اي و كار تو شده غيبت پشتِ غيبت. پرونده تو بايد به دادگاه فرستاده شود.
اشك در چشمانم حلقه زد. هر چه تلاش كردم تا حرفِ دلم را به او بزنم نتوانستم؛ گويا زبانم لال شده بود و چيزي نمي توانستم بگويم. افسر فرمانده با لحن تندي ادامه داد:
ـ هيچ مي داني كه فرمانده پايگاه، جناب سرهنگ بابايي تو را احضار كرده؟ الآن بايد بروي خدمت ايشان.
افسر برگه را به دستم داد و به من سفارش كرد كه سعي كن براي غيبت هايت دليل قانع كننده اي داشته باشي. در حالي كه اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود وارد دفتر فرماندهي پايگاه شدم. خودم را به آجودان معرفي كردم. آجودان مثل اين كه خيلي وقت است در انتظار من نشسته باشد؛ به سمت اتاق سرهنگ بابايي رفت و در را باز كرد. شنيدم كه گفت:
ـ جناب سرهنگ! سربازي را كه احضار فرموده بوديد، خدمت رسيده اند.
و باز شنيدم كه سرهنگ بابايي گفت:
ـ بگوييد داخل شود. در ضمن تا قبل از بيرون آمدن او كسي وارد نشود.
آجودان درِ اتاق را نيمه باز رها كرد. آنگاه روي به من كرد و گفت:
ـ بفرماييد. جناب سرهنگ منتظر شما هستند.
ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود. پاهايم مي لرزيد. من تا به حال سرهنگ بابايي را از نزديك نديده بودم؛ به همين خاطر از آجودان پرسيدم:
ـ چه كار كنم؟
آجودان، مثل اين كه سعي داشت تا مرا دلداري بدهد؛ لبخندي زد و گفت:
ـ ناراحت نباش سرهنگ آن طور كه فكر مي كني نيست. دردِ دلت را صادقانه با او در ميان بگذار. مطمئن باشد حرفهاي تو را گوش مي كند و اگر مشكلي داشته باشي، به تو كمك خواهد كرد.
با گفته هاي آجودان قدري آرام گرفتم. وارد اتاق سرهنگ شدم. پيش رفتم و احترام گذاشتم. او از پشت ميز بلند شد و جلو آمد. از راه رفتن او و از نوع نگاهش به من، دانستم كه آجودان راست گفته و گويا اين با همه فرماندهان ديگر فرق مي كند. گفتم:
ـ جناب سرهنگ! به خدا من تقصيري ندارم.
او گفت:
ـ من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! عزيز من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ مي دانيد ارتش يعني چه؟ يعني نظم، يعني مرتب بودن. شما براي چه اين همه غيبت كردهاي؟
كلام او، گرچه عتاب آلود بود، ولي با سرزنش ها و توبيخهاي ديگران فرق مي كرد. در حالي كه به چهره نوراني او خيره شده بودم، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! نمي دانم دردم را به چه كسي بگويم؟
نزديك آمد و دستش را بر روي شانههايم گذاشت و گفت:
ـ راحت باش جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.
با اين جملة او احساس راحتي كردم. در حالي كه گريه مانع سخن گفتنم مي شد، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود. من در كارها به او كمك ميكردم. تا خرج مادر و دو خواهرم را تأمين كند. در همين گير و دار نفهميدم و ازدواج كردم و حالا صاحب دو فرزند هستم.
او ساكت و آرام به حرفهاي من گوش مي داد، گفتم:
ـ مدتي گذشت تا اينكه پدرم بر اثر بيماري از دنيا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم. پس از مدتي طبق اخطار اداره نظام وظيفه به سربازي آمدم و هم اكنون يك سال و نيم است كه خدمت مي كنم.
سپس براي او توضيح دادم كه تمام روزهاي مرخصي و روزهايي را كه تأخير داشته ام كار مي كرده ام تا هزينه زندگاني خانواده ام را فراهم كنم. در حين صحبتهاي من، مي ديدم كه اشك در چشمان او جمع شده بود.
صحبتهاي من كه تمام شد، دستي بر سرش كشيد و آرام چند قطره اشكي را كه بر گونهاش بود پاك كرد. سپس مرا، كه گريه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت:
ـ طاقت داشته باش. مرد بايد استوار و با صلابت باشد.
آنگاه مرا بر روي صندلي نشاند و به كنار ميزش رفت. قلم را برداشت. چيزي روي برگه نوشت و داخل پاكت گذاشت. روي پاكت را هم چسب زد و به دست من داد. گفت:
ـ اين برگه را به فرمانده ات بده. من بعداً با او صبحت مي كنم. در ضمن خانوادهات را هم به مهمانسرا ميآوري تا همانجا زندگي كنند و از فردا در بوفه قرارگاه مشغول به كار مي شوي .
سپس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت. گفت:
ـ اين هم پيش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتي به من بر مي گرداني.
مات و مبهوت به او خيره شده بودم. نمي دانستم چه بگويم. خواستم دستش را ببوسم؛ ولي او نگذاشت. گفت:
ـ عجله كن. برو به كارت برس و از اين به بعد ديگر سرباز با انضباطي باش.
گفتم:
ـ چشم، جناب سرهنگ
.
آنگاه احترام گذاشتم، در را باز كردم و از اتاق خارج شدم.
آنگاه احترام گذاشتم، در را باز كردم و از اتاق خارج شدم.
فرداي آنروز در بوفه قرارگاه مشغول به كار شدم. چند روز بعد هم مادر، همسر، خواهران و فرزندانم را به مهمانسرا آوردم. از آن روز به بعد ديگر خاطرم آسوده بود. من تا آن روز در تمام عمرم مردي به بزرگي او نديده بودم
***
راوي: حسن دوشن
همراه با تيمسار بابايي با يك وانت تويوتا به قرارگاه نيروي زميني در غرب كشور مي رفتيم. به نزديكيهاي قرارگاه كه رسيديم، در پيچ و خم كوهها، در هر صد قدم دژباني ايستاده بود. بابايي به من گفت:
ـ حسن جان! بين اين دژبانها براي چه در اينجا ايستاده اند.
من نزديك يكي از آنها كه رسيدم، شيشه را پايين كشيدم و پرسيدم:
برادر! براي چه اينجا ايستاده ايد؟
دژبان گفت:
ـ گفته اند كه تيمساري به نام «بابايي» مي آيد. دو ساعت است كه ما را در اينجا ميخ كرده اند. تا حالا هم كه نيامده و حال ما را گرفته.
تيمسار با شنيدن صحبتهاي سربازِ دژبان خيلي ناراحت شد. رو كرد به دژبان و گفت:
ـ برادر! فرمانده ات گفته اين جا بايستيد؟
دژبان گفت:
ـ آره ديگه. تو نَميري تو اين آفتاب كلي ما را علّاف كردهاند. ضد انقلابها هم اگر وقت گير بياورند سر ما را مي برد. اصلاً اينها بي خيال بي خيالند. ما را الكي در اينجا كاشته اند.
عباس گفت:
ـ برادر! از قول من به فرمانده ات بگو كه به فرمانده اش بگويد، بابايي آمد؛ خجالت كشيد و برگشت.
سپس رو به من كرد و در حالي كه عصباني به نظر مي رسيد گفت:
ـ حسن! دور بزن بر گرديم.
با ديدن اين صحنه احساس عجيبي به من دست داد. احساس كردم كه گويا علي ـ عليه السلام ـ در آستانه شهر «انبار» است و كساني را كه در استقبال او به تعظيم ايستادهاند، نكوهش مي كند.
***
راوي : كريمي شوهر خاله شهيد بابايي
در سال 1361 فرزندم جهت گذراندن دوره خدمت سربازي در حال اعزام به اصفهان بود. می ترسیدم فرزندم به جبهه جنگ اعزام شود. به همین خاطر به منزل مرحوم حاجي اسماعيل بابايي رفتم و خواستم تا از عباس كه در آن زمان فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بود، بخواهد فرزندم را در اصفهان نزد خود به كارهاي اداري و دفتري مشغول كند. مرحوم بابايي با شناختي كه از فرزندش عباس داشت با خنده گفت: اين امام زاده كور مي كند؛ اما شفا نمي دهد.
او چون اصرار مرا مي ديد، قول داد تا مسئله را با عباس در ميان بگذارد. به همین دلیل به همراه مرحوم حاج اسماعيل بابايي به پايگاه هوايي اصفهان رفتيم. وقتي رسيديم عباس در خانه نبود. همسر ايشان ضمن استقبال از ما با تلفن ورود ما را به اطلاع شهيد بابايي رساند. تا آمدن ايشان همچنان مضطرب بودم و با خود مي انديشيدم كه به تقاضاي من عمل مي كند يا خير؟ همانطور كه از پنجره به بيرون چشم دوخته بودم، ناگاه ديدم كه عباس از اتومبيل پياده شد. درجه سرهنگي را از شانهاش برداشت و درون جيبش گذاشت. سپس وارد ساختمان شد و دقايقي بعد به داخل اتاق آمد. ما را در آغوش گرفت و خوش آمد گفت و خيلي گرم احوالپرسي كرد. شام را كه خورديم به گونه اي سر صحبت را باز كردم و مسأله فرزندم را به او در ميان گذاشتم و خواسته ام را به او گفتم. چهره عباس كه تا آن لحظه بشّاش بود، با گفتن اين سخن برافروخته شد و چيزي نگفت؛ اما پيدا بود كه خيلي ناراحت شده است. همه بستگاني كه در آنجا بودند، چشم به عباس دوختند تا پاسخ او را بشنوند؛ ولي او همچنان ساكت بود و گويا به نقطه اي بر روي گلهاي فرش چشم دوخته بود. بار ديگر خواسته ام را تكرار كردم؛ ولي او باز هم چيزي نگفت. وقتي براي بار سوم تقاضايم را گفتم، او در حالي كه سرش را به زير انداخته بود گفت: حاجي آقا! اگر حجّت مي خواهد بيايد، بيايد و آموزشي را در اصفهان بماند، ولي فيلش ياد هندوستان نكند و پس از پايان آموزشي برود جبهه!!
با شنيدن كلمه «جبهه» انگار آب سردي بر بدنم ريخته شد. گفتم: عباس جان! ما اين راه دور و دراز را آمده ايم اينجا تا تو كاري كني كه او به جبهه نرود و …
هنوز سخنم به پايان نرسيده بود كه ديدم عباس در حالي كه سرش را به علامت تأسف تكان مي داد و خشمگين به نظر مي آمد گفت: اين كار از دست من ساخته نيست. من نمي توانم به عنوان فرمانده پايگاه بچه هاي مردم را به جبهه اعزام كنم و بستگانم را نزد خودم نگه دارم.
ديگر چيزي نگفتم و فرداي آن شب به قزوين آمديم. فرزندم پس از گذراندن دوره آموزشي به جبهه اعزام شد و سرانجام خدمت سربازي را با موفقيّت به پايان رساند و پس از پايان دوره سربازي، يك روز نزد عباس رفت و از اينكه هيچ تبعيضي بين خويشاوندان و افراد ناشناس نگذاشته و مانع اعزام او به جبهه نشده بود از او تشكر كرد.
او هميشه مي گفت كه من از اين حركت عباس درس شجاعت، ايثار و جوانمردي آموختم و آن را تا پايان عمر از ياد نخواهم برد.
قسمتی از پیام امام خامنه ای به مناسبت شهادت سرلشكر عباس بابايي:
« این شهید عزیزمان انسانی مومن و متّقی و سربازی عاشق و فداکار بود. و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر این خصوصیّات ثابت و پابرجا بود.
او هیچگاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدّ نظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ امّا در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.
این شهید عزیز یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پرحماسه از او عقب مانده ام. »
منبع: كتاب پرواز تا بي نهايت
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰