کد خبر:۲۰۰۹۹۰
روايت استقامت-1
وصيتي كه يك آزاده به حجت الاسلام ابوترابي كرد / ماجراي مقاومت آزادهاي كه در مقابل، عكس امام داشت
تا ما را گرفتند، جيب هايمان را گشتند. عكس امام خميني(ره) در جيب يكي از بچه ها بود؛ عكس را به فرمانده شان، سرهنگ ...
گروه فرهنگي«خبرگزاري دانشجو»، در آستانه 26 مرداد ماه و سالروز ورود آزادگان سرافراز به ميهن اسلامي به روايت گوشه اي از پايمردي اين عزيزان ميپردازيم.
تكريم آفتاب
تا ما را گرفتند، جيبهايمان را گشتند. عكس امام خميني در جيب يكي از بچهها بود.
عكس را به فرماندهشان (سرهنگ) نشان دادند. سرهنگ ابرو در هم فشرد و گفت: به اين عكس توهين كن!
آن پاسدار هم آب دهان به صورت سرهنگ انداخت. هم ما نگاه ميكرديم و هم عراقيها تحت امر او. از شدت خشم، دست به سلاح كمرياش برد؛ اما زودتر از او، پاسدار شجاع، كلتش را از زير پيراهنش درآوردو سرهنگ بعثي را با شليك يك گلوله كشت.
بعضي از عراقيها فرار كردند. بعضي هم با رگبار مسلسل، پاسدار غيرتمندِ ما را شهيد كردند.
و اين تازه آغاز راه بود…
داغ ديدار
از شدت درد، چهرهاش سرخ شده بود؛ باز دست از شوخيهاي لطيفش بر نميداشت. روز به روز كمرش خميدهتر ميشد؛ باز ميرفت و كارهاي «از پا افتادهها» را انجام ميداد.
روزي كه دل درد شديد گرفت مجبور شدند شبانه او را به بيمارستان شهر ببرند. دو ماه بعد، يك اسكلت نيمه جان را از داخل ماشين درآوردند و گذاشتند روي تخت بهداري اردوگاه و با غرور گفتند: به ايران بنويسيد كه ما بيمارتان را عمل كرديم!
پزشكيار ايراني، يواشكي به بچهها گفت: داخل شكم «مجتبي» پر از غدههاي سرطاني شده.
مجتبي هم زير چشمي نگاه ميكرد. تو صورت او لبخند بود و تو چشمهاي بچهها اشك. فكر ميكردند خبر ندارد. همان روز اول، پزشكان عراقي به او گفته بودند: «همهي رودههات سرطاني شده. اميدي به معالجه نيست».
يك روز دولا دولا از بهداري زد بيرون. دلش گرفته بود. مؤذن خوش صداي اردوگاه را پيدا كرد. سر و صورتش را بوسيد. كشيدش گوشهاي و گفت: «آقا بلال! يه مرتبهي ديگه برام اذان بگو! دلم گرفته. ميخوام با شنيدن اذان دلشاد بشم. ميدونم كه به زودي شهيد ميشم و آرزوي ديدن امام خميني تو دلم ميمونه».
حاج آقا ابوترابي هميشه به مجتبي سر ميزد. روزهاي آخر كه خيلي درد ميكشيد، بچهها گفتند: «حاج آقا! وقتي به عيادت مجتبي ميرويم، سرش را زير پتو ميكند و با ما حرف ميزند».
حاج آقا كه به سراغش رفت، سرش را آورد بيرون.
ـ مجتبي جان! چرا سرت را زير پتو ميكني؟
ـ از شدت درد. نميخوام بچهها چهرهي منو اين طور ببينن. من هميشه باصورت خندان با اونا برخورد ميكردم. اگر بچهها منو اين طور، گرفته ببينند خنده از چهرههاشون گرفته ميشه. اون وقت دشمن خوشحال ميشه.
بعد هم وصيتهايش را شروع كرد: حاج آقا جون! آرزو داشتم امام را ببينم. اولين روزي كه به ايران برگشتي سلام مرا به آقا برسان و بگو «مجتبي احمد خاني» گفت، من سعادت ديدار با تو را نداشتم. بعد هم به مادرم بگوييد مجتبي گفت در شهادت من گريه نكنيد.
چند روز بعد، يعني 18 خرداد 66، تخت مجتبي براي مريض بعدي خالي شد و اردوگاه شد ماتم سرا.
دو سال بعد مثل همين روز، سه روز بود كه اردوگاه شده بود اشك و آه.
داغ ديدار امام خميني به دل همهي بچهها ماند.
روزه راه مبارزه با گرسنگي
سهميهي صبح و شام هر نفر بطور متوسط هر وعده يك عدد نان ساندويچي _حدود ده لقمه كوچك_ بود. براي ظهر هم حداكثر ده قاشق پلو. در تابستان كمتر احساس گرسنگي ميكرديم. رنج بيشتر براي زمستان بود. بويژه به سبب دير آمدن ماشين نان بر ما سخت ميگذشت. بسياري از دوستان براي اينكه حداقل يك وعده سير بخورند نانها و پلو را كه در نايلون نگه ميداشتند و در يك وعده _مثلا هنگام افطار_ ميخوردند و فردايش را روزه مي گرفتند.
بعضي اوقات ماشن نان ديرتر، مثلا حدود ساعت ده يازده شب ميآمد. همان وقت نان را كه بعضا گرم هم بود توزيع ميكردند. شكم گرسنه، هواي سرد و نان گرم! نميشد براي صبحانه نگه داشت. لقمههايي از آن جدا ميكرديم و ناگهان متوجه ميشديم نان تمام شده. فردا بناچار بايد روزه ميگرفتيم. ضمنا اگر كسي نان خود را براي سحر ميگذاشت در تشخيص وقت مشكل داشت و هم اينكه بيداري در سحر ، خلاف نظم و مخاطرهآميز بود لذا كساني ترجيحا نان را قبل از خوابيدن ميخوردند. به اين صورت برخي افراد هم اردوگاهي از نه ماه سال 1367 را شش ماه را روزه گرفتند. البته عراقيها نسبت به روزه گرفتن حساسيت نشان مي دادند؛ از فلسفه و علت روزه ميپرسيدند و برخي اوقات به زور، روزهها را باطل نموده اعلام مي كردند گناه ابطالش را ما، خود به عهده ميگيريم.
برگرفته از سايت نويد شاهد
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰