کد خبر:۲۰۱۴۳۳
روايت استقامت - 3
اسيري كه براي آزادي قدس به جنگ رفته بود/شهادت بعد از گفتن اولين اذان اسارت
وقتي نماز را خواندم، رفتم تا با او مصافحه كنم؛ اما او كه ضعف و ناتواني ناچارش كرده بود تا نشسته نماز بخواند، روي زمين افتاده، تكان نميخورد و ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ در آستانه 26 مرداد ماه و سالروز ورود آزادگان سرافراز به ميهن اسلامي به روايت گوشه اي از پايمردي اين عزيزان مي پردازيم.
چهلمين مؤمن
در اتاق بازجويي، افسران بعثي ريخته بودند روي سرش، هي ميزدند و سؤال ميكردند.
ـ چرا به جبهه آمدي؟
بيخيال جواب ميداد: براي آزادي قدس.
- قدس در اشغال اسرائيل است. چرا به ما حمله كرديد؟
ـ راه قدس از كربلا ميگذرد.
دوباره هجوم وحشيانه بعثيها؛ لگد، كابل، فحش
«حاج عبداله» وقتي به اردوگاه آمد به هر كس ميرسيد ميگفت: «كربلايي، سلام! كربلايي، نگران نباش»! وقتي هم فيلمهاي مبتذل ميآوردند، وسط جمعيت اسيران، تسبيح در دستش ميچرخيد و يكريز ميگفت: «اللهم صل علي محمد و آل محمد» و درد ضربههاي كابل را ديگر احساس نميكرد.
«حاج عبداله» يا در حال عبادت خدا بود يا خدمت به خلق.
يك روز صبح، خوشحال از خواب بلند شد و گفت: «ديشب، پسر شهيدم را در خواب ديدم كه منتظرم ايستاده، وسط يك دشت سبز سبز. به زور از تپهاي بالا رفتم. در سراشيبي تپه، با شوق به طرفش ميدويدم.»
تازه، سه چهار شب از اين خواب گذشته بود كه وسط نماز نافلهي شب افتاد؛ داشت استغفار ميكرد براي چهل مؤمن و هفتاد بار براي خودش.
دستش رو قلبش بود. چند نفر نماز شبشان را ول كردند و آمدند بالاي سرش. دو نفر دهانشان را گذاشته بودند لاي ميلههاي پنجره و نگهبان عراقي را صدا ميزدند.
نگهبان، يك بار آمد و رفت و وقتي برگشت، يك دانه قرص تو دستش بود. با نااميدي و حسرت به قرص سردرد نگاه كرديم.
حاج عبداله روي سجاده افتاده بود و عرق سرد بر پيشانيش. به همين راحتي چشمهايش را پشت درهاي بسته بست.
... و اشكهاي بچهها روي صورت و بدن او ميريخت. از پشت پنجره تا بهداري كمتر از 200 متر فاصله بود.
سحر جديد كه فرا رسيد، بچهها نام حاج عبدالله را به فهرست چهل مؤمن افزودند، اللهم اغفر لعباد الله!
او را در قبرستان «وادي عكاب» دفن كردند، قبر شماره 40.
پزشكان بعثي
اوايل پاييز 68 بود و ما در اردوگاه 17 تكريت بوديم. آن روز، به سراغ «حميدرضا» رفتم تا حالش را بپرسم. خيلي سرفه ميكرد و از گلويش خون بالا ميآمد.
وادارش كردم كه به سراغ پزشك عراقي برود. او هم حميدرضا را معاينه كرد. دو روز بعد، نامش را خواندند و او را به بيمارستان بردند.
ده روز بعد، همان دكتر آمد و اعلام كرد: چه كسي «حميدرضا اعتمادي راد» را ميشناسد؟
خودم را معرفي كردم. مرا بردند بيرون محوطهي اسرا، در دفتر كارشان. يك پرونده روي ميز بود. عكس حميدرضا هم در آن بود. او را داخل برانكار گذاشته و از وي عكس انداخته بودند. به عكس خيره شدم. يك خط از گوش تا دهانش كشيده شده بود. حميدرضا را آزمايشي جراحي كرده بودند.
رستاخيز جان
ساعات اوليه اسارت بود. آن اسير هم دستش قطع شده بود. وقتي خورشيد وسط آسمان رسيد، صداي اذانش همه را به هيجان آورد. اميد در دلهامان زنده شد. عدهاي ايستاده و بسياري هم نشسته نماز خواندند.
وقتي نماز را خواندم، رفتم تا با او مصافحه كنم؛ اما او كه ضعف و ناتواني ناچارش كرده بود تا نشسته نماز بخواند، روي زمين افتاده، تكان نميخورد. شوكه شدم. همه وجودم غم و اندوه شد.
به ياد اذانش! خيلي نشاط آور بود. گويا همهي توان بازماندهاش را در طنين الله اكبرِ اذانش جمع كرده بود.
تشنه اي در شط
«جمشيد» از بچههاي سپاه بود. اواخر مرداد 64 در حياط استخبارات عراق بوديم، به عنوان اسيراني تازه وارد. گرما و تشنگيمان طوري بود كه عراقيها مجبور شدند به همه آب بدهند. به جمشيد كه رسيدند، ليوان آب را تا نزديك لبش بردند. تا آمد آب بخورد، ظرف آب را عقب كشيدند. بعد هم يك ضربه به سرش زدند. چند بار اين كار را تكرار كردند. جمشيد همچنان تشنه ماند.
شب كه همه را داخل بازداشتگاه كردند، يك شيلنگ آب دادند داخل. همهي بچهها لولهي آب را بردند به طرف جمشيد تا شايد بتواند آب بنوشد؛ اما داد و فرياد نگهبان عراقي و كشيدن لولهي آب، همه را متحير كرد. جمشيد بازهم تشنه ماند.
ساعت 2 بامداد، غريب و مظلوم شهيد شد. همه اشك ميريختند و ميگفتند: يا حسين مظلوم!
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰