کد خبر:۲۰۳۰۶۲
كاوه كردستان - 1
من کاوه را برای جمهوری اسلامی کشف کردم
من کاری برای جمهوری اسلامی کردم که امیدوارم حق تعالی نظر عنایتش را شامل حالم کند، من هم...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ يازدهم شهريورماه ١٣٦٥ مصادف است با سالروز پرواز روح سردار شجاع اسلام محمود كاوه در عمليات كربلاي ٢ بر بلنداي قله ٢٥١٩. حاج عمران كاوه در اين روز مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد.
در ادامه به گوشه اي از زندگي سراسر افتخار او مي پردازيم:
محمود كاوه پس از شهادت سرداران رشيد اسلام، شهيد ناصر كاظمي، شهيد محسن گنجي زاده و شهيد محمد بروجردي در خرداد ١٣٦٢ رسما به فرماندهي تيپ منصوب شده بود كه از تلاش همه جانبه براي آموزش، سازماندهي و آمادهسازي نيروها از هيچ كوششي دريغ نميورزيد.
آزادسازي سد بوكان و جاده ٤٧ كيلومتري آن، آزادسازي جاده صائيندژ به تكاب، پاكسازي منطقه كيلر و اشتوزنگ، آزادسازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت و نقطه ثقل ضدانقلاب به شمار ميآمد و منجر به انهدام مركز راديويي آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه «آلواتان» و آزادسازي زندان دولهتو و هلاكت بيش از ٧٥٠ نفر از ضدانقلاب شد، از جمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه و همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرحريزي و به اجرا گذاشته شد.
تعداد عملياتي كه به وسيله كاوه عليه ضدانقلاب فرماندهي شد، آنقدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست.
پس از مدت كوتاهي از فعاليت كاوه در كسوت فرماندهي، آوازه تيپ ويژه شهدا، آنچنان ضدانقلابها را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست دادند و در مقابل هر يوريش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجيح ميدادند و ميدانستند كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت و نابودي ثمري نخواهد داشت.
كاوه در بعد آمادگي جسماني، هيچگاه از ورزش غافل نبود و با تشويق نيروها و حضور در مسابقات ورزشي، آمادگي رزمي آنها را بالا ميبرد و همواره براي تشويق بچهها ميگفت: موفقيت من در كوه هاي بلند كردستان مديون ورزش است. او چريكي زبده بود كه در عمل و جنگ چريك شده بود؛ نه با درس هاي تئوري.
کشف بزرگ جاوید نظامپور
ناصر کاظمی آهی کشید و از روی افسوس گفت: این عملیات اول تموم شد و باز من شهید نشدم. اولین باری بود که از او چنین حرفی را می شنیدم. همه سراپا گوش شدند و خیره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتی به اسلام بکنم و شهید نشم خیلی نگران نیستم. این حرف بیشتر مایه تعجب شد، ادامه داد: من کاری برای جمهوری اسلامی کردم که امیدوارم حق تعالی نظر عنایتش را شامل حالم کند؛ من هم مثل بقیه حسابی کنجکاو شده بودم! گفت: اون کار اینه که من کاوه را برای جمهوری اسلامی کشف کردم و یقین دارم که کاوه می تواند مسئله کردستان را حل کند.
مرد جنگ، فاطمه عمادالااسلامی
ساعت هشت از تهران راه افتادیم سمت مشهد. محمود طوری رانندگی می کرد که انگار می خواست پرواز کند. هنوز رویم درست و حسابی با او باز نشده بود؛ آخر تازه دیروز عقد کرده بودیم. یکبار خجالت را گذاشتم کنار و گفتم: چرا اینقدر با سرعت می رین آقا محمود؟! لبخند زد، نگاهی کرد و بهم گفت: کم کم علتش را می فهمی.
پاپیاش شدم که علت را بدانم. آخرش در حالی که سعی می کرد مراعات حال مرا بکند، گفت: باید برم منطقه، حقیقتش، این چند روزه خیلی از کارهام عقب افتادم! حیرت زده پرسیدم: به همین زودی می خوای بری؟ گفت: آره دیگه، باید برم. گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه؛ چند روز بمون بعدش برو. گفت: من هم خیلی دوست دارم بمونم، شاید بیشتر از شما، ولی وظیفه و تکلیف چیز دیگه ایه و شما هم باید تو فکر وظیفه و تکلیف باشی تا انشاا... هر دومون بتونیم رضای خدا رو به دست بیاریم.
جان های باارزش، سید محمد موسوی
یک بار می خواستیم از جاده ای عبور کنیم. قبل از رسیدن ما ضد انقلاب تو جاده مین گذاشته و فرار کرده بود و باید به سرعت تعقیبشان می کردیم؛ بهترین راه حل، راهی بود که کاوه پیشنهاد کرد و گفت: برید از تو روستا تراکتور بیارید. سریع رفتیم یک تراکتور را با راننده اش آوردیم. به اصرار محمود، راننده برخلاف میل از تراکتور پیاده شد و محمود یکی از سربازهای تیپ را که به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان و برای این که دلگرم باشد و ترسش بریزد، خودش هم نشست روی گلگیر.
من و چند تا از بچه های تخریب رفتیم جلوی ماشین را سد کردیم: خطرناکه آقا محمود. لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخورید، برین کنار! شروع کردیم به اصرار که اجازه بده ما کنار دست راننده بشینیم و شما پیاده شويد. گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و این سربازها هم برای من ارزش داره. در آخر بعد از یک درگیری درست و حسابی، با گرفتن دو سه اسیر و چند کشته، به مقرمان بازگشتیم.
ابرهای سیاه، شهید اصغر رمضانی
وقتی از شناسایی برمی گشتیم به محمود گفتم: این برگ های بلوط که توی راهمونه، فردا شب ممکنه کار دستمون بده ها. لبخند معنی داری زد و گفت: این دیگه دست ما نیست، کس دیگه ای عملیات رو هدایت می کنه.
شب عملیات، دلهره همه وجودم را گرفته بود. فکر عبور چند گردان سیصد نفره از روی برگ های خشک، عذابم می داد. آسمان صاف بود و پرستاره، نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. زدن به خط دشمن، آن هم زیر نور جاده خودکشی بود. هنوز از خط خودی فاصله نگرفته بودیم که توده ای از ابرهای سیاه، آسمان منطقه را یکدست تاریک کرد و به دنبال آن رعد و برق و باران شروع شد. حالا دیگر نه نگران عبور از روی برگ های خشک بودم، نه دلواپس نور مهتاب و دید عراقی ها.
دیدگاه، مهدی الهی
هر روز سر ساعت مشخص می رفتیم دیدگاه و هر چه می دیدیم ثبت می کردیم و آنها را با روزهای قبل مقایسه می کردیم. یک روز همین طور که شش دانگ حواسم به کار بود، کسی پرده سنگر را کنار زد و آمد تو. سلام کرد. برگشتم نگاهش کردم و دیدم کاوه است. او هر چندروز یک بار می آمد می نشست پشت دوربین و راه کارها را نگاه می کرد.
کنارش ایستادم، شروع کرد به دوربین کشیدن روی مواضع دشمن. کمی که گذشت یک دفعه دیدم دوربین را روی یک نقطه ثابت نگه داشت. دقت که کردم، دیدم صورتش سرخ شده است. چشمش به جنازه شهدایی افتاده بود که بالای ارتفاع 2519 جا مانده بودند. دشمن آنها را کنار هم ردیف کرده بود تا روحیه ما را ضعیف کند. چند لحظه گذشت، کاوه چشمش را از چشمی های دوربین برداشت. خیس اشک بود، گفت: یکی پاشه بریم این شهدا را بیاریم، اینا رو می بینم از زندگی بیزار می شم.
این حرف ها همین طوری تو ذهنم بود تا شب دوم عملیات «کربلای 2» که از قرارگاه حرکت کرد و رفت خط، هنوز یادم هست، آخرین تماسی که با بی سیم داشت، گفت: از بین لاله ها صحبت می کنم.
تاکتیک موثر، احمد منگور کردستانی- پیشمرگ کرد مسلمان
گفتم: من که سر در نمی یارم سلیم، دارن ما رو می زنن، اون وقت کاوه می گه هیچ کس حق نداره تیراندازی کنه! تپه، تپه صافی بود؛ نه درختی داشت و نه صخره ای که بشود در پناه آن سنگر گرفت. هر چه دور و برم را نگاه می کردم، اثری از ضد انقلاب نمی دیديم و فقط صدای تیراندازی هایشان را می شنیدیم.
لحظات به کندی می گذشت و باید تا صبح صبر می کردیم. نزدیک صبح ضد انقلاب اطمینان پیدا کرده بود که همه مان کشته شده ایم و یا فرار کرده ایم. این را از قطع شدن تیراندازی هایشان فهمیدیم. کاوه، دهقان را صدا زد و گفت: با بچه ها بلندشو و بکش جلو، اصغر محراب (1) را هم با یک دسته دیگر، از طرف دیگر روانه کرد. با آرایشی که کاوه به بچه ها داد، زدیم به دشمن. ضد انقلاب با دیدن ما که به طرفشان تیراندازی می کردیم، مات و مبهوت شروع کردند به فرار.
آن شب اگر طرح کاوه را اجرا نمی کردیم، جایمان را لو می دادیم؛ ضد انقلاب با بستن دره «قاسم گرانی» (2) محاصره مان می کرد و همه بچه ها را به شهادت می رساند.
1- فرمانده تیپ قائم(عج) که بعدها به شهادت رسید.
2- از روستاهای حوالی پیرانشهر.
تدفين كنار بسيجي ها
راوي قرارگاه حمزه (ع) (اسدالله احمدي) به نقل از فرمانده لشكر ٥ نصر (محمدباقر قاليباف) نوشته است: «در مراسم تشييع جنازه شهيد محمود كاوه، پدر وي درخواست حجتالاسلام طبسي، توليت آستان قدسرضوي را مبني بر اين كه پيكر شهيد محمود كاوه در حرم مطهر حضرت رضا (ع) و يا در يكي از حجرههاي مخصوص حرم دفن شود نپذيرفت و گفت: «پسرم از ابتدا با بسيجيها بوده و بهتر است در كنار آنها دفن شود.»
منبع: سايت شهيد كاوه
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰