کد خبر:۲۰۴۳۹۹
جانباز و راوی دفاع مقدس:
خیلیها میخواهند راه شهیدان را پاک کنند
جانباز و راوی دفاع مقدس با بيان اينكه خیلیها میخواهند راه شهیدان را پاک کنند و بگویند شهیدان شما اشتباه کردهاند، تاكيد كرد: اگر راه شهيدان در جامعه ادامه يابد، دشمن نمیتواند دست از پا خطا کند.
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از مشهد، علیرضا دلبریان روز گذشته در یادواره شور و شیرین به که مناسبت گرامیداشت یاد و خاطره شهید کاوه و شهدای خیابان خاتم النبیین (ص) شهرستان نیشابور با حضور پدر شهید کاوه و راوی و جانباز دفاع مقدس در فرهنگسرای سیمرغ این شهرستان برگزار شد، به سخنراني پرداخت كه متن كامل آن بدين شرح است.
چرا جلسات و مراسمات شهدا را در کانون ها و تالارها برگزار می کنید، بیرون صندلی بچینید و مراسمات را در محیط باز برگزار کنید تا از این طریق بتوانیم شهدا را در این فضای مسمومی که دشمن آن را با بسته بندی های زیبا به جوانان ما نشان می دهند، بهتر و بیشتر بشناسانیم.
محمود کاوه ما را یاد فرهنگ می اندازد، ما اگر شخصی را به عنوان کاوه، صیاد شیرازی، شوشتری معرفی می کنیم، دنبال فرهنگ اسلامی هستیم، یعنی فکر محمود کاوه چه بوده که به تمایلات دنیایی پشت کرده است؟ وقتی در قطار با نیروها به جبهه اعزام می شدیم، حکم ماموریت ها را داخل قطار می دادند، وقتی بچه ها حکم ها را نگاه می کردند هر کدام از بچه ها یکی از نقاط دوردست و سخت افتاده بود.
سال 1359 یا 1360 ضد انقلاب در کردستان با بچه های ما چه کرد؟ سر بچه ها را از تن جدا می کردند نه با چاقو و بلکه با سنگ، سپس سر آنها را در جاده ها می انداختند و فرار می کردند، رعب و وحشتی در کردستان ایجاد کرده بودند که کسی پایش را در این شهر نگذارد.
شهید صیاد شیرازی می گفت كه در کردستان وقتی ستون کشی می کردیم، ستون تمام طرح و عملیات هایی که در واحدهای نظام خوانده بودم را اجرا کردم، ذهنم کار نمی کرد، دیدم پاسدار جوان وزیرکی نزدیک من آمد، پرسید می خواهی چه کار کنی؟ ماندم چه بگویم! وقتی این جوان را دیدم، ذهنم باز شد با یک طرح و عملیات بچه ها را از آن وضعیت بیرون آوردیم. روحیه این جوان ذهن مرا باز کرد.
عامل انگیزه و روحیه بچه ها را از ارتفاعات بالا می برد. همین روحیه شهید کاوه بود، امروز هم همان است. می گویند جوانان، ورزشکاران روحیه ندارند آن چیزی که ما را از ارتفاعات بالا می برد، اعتقادات الهی، عشق به خدا، عشق به امام حسین(ع)، معاد باوری، اطاعت محض از رهبری و اخلاق اسلامی بود.
آن فرمانده لشکر از ماشین بیت المال برای کارهای شخصی خود استفاده نمی کرد، می گفتند شما فرمانده هستید، می توانید زمانی که برای شما داخل شهر کار ضروری پیش می آید از ماشین بیت المال استفاده کنید، می دیدند خودش را خیلی اذیت می کنند، اصناف مشهد موضوع را می فهمند و یک ماشین دوکابینه برایش می خرند، مسئول تدارکات حتی کنار فرمانده می آید، سوئیچ تویوتا را می گذارد و می گوید این ماشین شخصی را مردم به شما هدیه کرده اند، استفاده کنید. می گوید لشگر را چه کسانی تشکیل داده اند، می گویند: همین کشاورزان و دانشجویان و مردم می گوید حالا من فرمانده لشکر شده ام اگر اینها نباشند من هم نخواهم بود سوئیچ ماشین را می دهد و می گوید ماشین را هر جا لازم است بچه ها استفاده کنند.
با خانمش به مهمانی می رود، خانمها پشت پرده و آقایان هم این طرف پرده پذیرایی می شوند. خبرش می کنند که دشمن پاتک زده، فرصتی برای خداحافظی با خانمش پیدا نمی کند. سریع او را به آخرین پرواز می رسانند تا خود را به منطقه برساند. دو ساعت بعد در منطقه است. خانمش می گوید محمود آقا را صدا بزنید، برویم. می گویند کجایی؟ آقا محمود رفت.
هسمر شهید بابایی می گوید: همه چیز را آماده کرده بود تا مکه بروند، به حج تمتع بروند. سهیمه نیروهای هوایی و خلبان است به خانمش می گوید: شما برو من عید قربان می آیم. عید قربان هم هواپیمای شهید عباس بابایی هدف قرار می گیرد و به شهادت می رسد. عجب عید قربانی شد.
کاوه را درست تنوانسته ایم، بشناسانیمش! گنده اش کرده ایم، دور از دسترسش کرده ایم، ولی درست معرفی نکرده ایم. کجای دنیا بود؟
عارف جنگجو بودند، مثل زمان صدر اسلام. تمام دنیا فرماندهانش خشن بودند. آمریکا نیروهایش را چطور آموزش می داد؟ شهید کاوه از ماشین بیرون آمد بدون اسلحه طرف کومله آمد مثل یک پلنگ از کوه به دنبال کومله بالا می رفت. محمود در عین اقتدار بود.
امروز جوانان بدانند گامهای ما به دنباشان می رود تا شهدا را نشانشان بدهیم.
گذشتن از تعلقات دنیا، گذشتن از لذتها. اگر کاوه کمک فراش مدرسه کرده و میز تمیز می کند شما کثیفش نکنید. اگر امروز کاوه را به عنوان یک قله معرفی می کنیم رمز کاوه شدن چه بود؟ مطیع بودند، استوار بودند، اهل مقاومت بودند. در آخرین عملیاتش، عمیلات حاج عمران وقتی خبر رسید محمود خیلی کار پیچ خورده، بچه ها در معبر گیر کردند، عین کربلا که امام حسین(ع) هم وارد میدان شد. خیلی ها گفتند محمود نرو. راه می افتد تا خود را به بچه ها برساند. وقتی کنار بسیجی مجروحی که از شب قبل مجروح بر روی زمین افتاده می رسد، می گوید ناراحت نباش من کاوه ام. می پرسد آقای کافه ای شما؟ محمود می گوید نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. کاوه جلودار بود به نیروهایش می گفت بروید و خودش هم می رفت.
خیلی ها به تاریخ ما نامردی کردند. می گویند فرماندهان نیروها را جلو می فرستادند و خودشان جلو نمی رفتند. نگاه کنید ببینید اینها کجا زمین خورده اند؟ به شهید کاوه می گویند خطر دارد. خمپاره را ثابت می کند در معبر ترکش، خمپاره 60 به سرکاوه می خورد و او را شهید می کند وقتی عکس شهید کاوه را دیدم، گفتم کاوه بالاخره زدنت! کاوه برای سرت جایزه گذاشته بودند.
کاوه وقتی عکس تو را دشمن می بیند چقدر خوشحال می شود. کاوه را به جوانان معرفی کنیم. نمی خواهند کاوه را به شما بشناسانند، راه شهیدان را نشان دهند. خیلی ها می خواهند پاک کنند. می خواهند بگویند شهیدان شما اشتباه کردند. می گویم اگر راهشان در جامعه ما باشد دشمن نمی تواند دست از پا خطا کند.
به خواهرش می گوید چرا در بیمارستان به ملاقات من می آیی؟ می گوید یکبار بیا حال مرا بپرس. می گوید پرستارانی که اینجا هستند مردند، نامحرمند! اینطور نبود بی گدار به آب بزند.
خستگی را با شهدا در کنیم وقتی محمود کاوه شهید شد یکی از بچه ها گفت: مزد تمام زحماتی را که کشیده ای گرفتی، از کوهها بالا رفتی حالا برو و به آسایش برس و استراحت کن.
چرا جلسات و مراسمات شهدا را در کانون ها و تالارها برگزار می کنید، بیرون صندلی بچینید و مراسمات را در محیط باز برگزار کنید تا از این طریق بتوانیم شهدا را در این فضای مسمومی که دشمن آن را با بسته بندی های زیبا به جوانان ما نشان می دهند، بهتر و بیشتر بشناسانیم.
محمود کاوه ما را یاد فرهنگ می اندازد، ما اگر شخصی را به عنوان کاوه، صیاد شیرازی، شوشتری معرفی می کنیم، دنبال فرهنگ اسلامی هستیم، یعنی فکر محمود کاوه چه بوده که به تمایلات دنیایی پشت کرده است؟ وقتی در قطار با نیروها به جبهه اعزام می شدیم، حکم ماموریت ها را داخل قطار می دادند، وقتی بچه ها حکم ها را نگاه می کردند هر کدام از بچه ها یکی از نقاط دوردست و سخت افتاده بود.
سال 1359 یا 1360 ضد انقلاب در کردستان با بچه های ما چه کرد؟ سر بچه ها را از تن جدا می کردند نه با چاقو و بلکه با سنگ، سپس سر آنها را در جاده ها می انداختند و فرار می کردند، رعب و وحشتی در کردستان ایجاد کرده بودند که کسی پایش را در این شهر نگذارد.
شهید صیاد شیرازی می گفت كه در کردستان وقتی ستون کشی می کردیم، ستون تمام طرح و عملیات هایی که در واحدهای نظام خوانده بودم را اجرا کردم، ذهنم کار نمی کرد، دیدم پاسدار جوان وزیرکی نزدیک من آمد، پرسید می خواهی چه کار کنی؟ ماندم چه بگویم! وقتی این جوان را دیدم، ذهنم باز شد با یک طرح و عملیات بچه ها را از آن وضعیت بیرون آوردیم. روحیه این جوان ذهن مرا باز کرد.
عامل انگیزه و روحیه بچه ها را از ارتفاعات بالا می برد. همین روحیه شهید کاوه بود، امروز هم همان است. می گویند جوانان، ورزشکاران روحیه ندارند آن چیزی که ما را از ارتفاعات بالا می برد، اعتقادات الهی، عشق به خدا، عشق به امام حسین(ع)، معاد باوری، اطاعت محض از رهبری و اخلاق اسلامی بود.
آن فرمانده لشکر از ماشین بیت المال برای کارهای شخصی خود استفاده نمی کرد، می گفتند شما فرمانده هستید، می توانید زمانی که برای شما داخل شهر کار ضروری پیش می آید از ماشین بیت المال استفاده کنید، می دیدند خودش را خیلی اذیت می کنند، اصناف مشهد موضوع را می فهمند و یک ماشین دوکابینه برایش می خرند، مسئول تدارکات حتی کنار فرمانده می آید، سوئیچ تویوتا را می گذارد و می گوید این ماشین شخصی را مردم به شما هدیه کرده اند، استفاده کنید. می گوید لشگر را چه کسانی تشکیل داده اند، می گویند: همین کشاورزان و دانشجویان و مردم می گوید حالا من فرمانده لشکر شده ام اگر اینها نباشند من هم نخواهم بود سوئیچ ماشین را می دهد و می گوید ماشین را هر جا لازم است بچه ها استفاده کنند.
با خانمش به مهمانی می رود، خانمها پشت پرده و آقایان هم این طرف پرده پذیرایی می شوند. خبرش می کنند که دشمن پاتک زده، فرصتی برای خداحافظی با خانمش پیدا نمی کند. سریع او را به آخرین پرواز می رسانند تا خود را به منطقه برساند. دو ساعت بعد در منطقه است. خانمش می گوید محمود آقا را صدا بزنید، برویم. می گویند کجایی؟ آقا محمود رفت.
هسمر شهید بابایی می گوید: همه چیز را آماده کرده بود تا مکه بروند، به حج تمتع بروند. سهیمه نیروهای هوایی و خلبان است به خانمش می گوید: شما برو من عید قربان می آیم. عید قربان هم هواپیمای شهید عباس بابایی هدف قرار می گیرد و به شهادت می رسد. عجب عید قربانی شد.
کاوه را درست تنوانسته ایم، بشناسانیمش! گنده اش کرده ایم، دور از دسترسش کرده ایم، ولی درست معرفی نکرده ایم. کجای دنیا بود؟
عارف جنگجو بودند، مثل زمان صدر اسلام. تمام دنیا فرماندهانش خشن بودند. آمریکا نیروهایش را چطور آموزش می داد؟ شهید کاوه از ماشین بیرون آمد بدون اسلحه طرف کومله آمد مثل یک پلنگ از کوه به دنبال کومله بالا می رفت. محمود در عین اقتدار بود.
امروز جوانان بدانند گامهای ما به دنباشان می رود تا شهدا را نشانشان بدهیم.
گذشتن از تعلقات دنیا، گذشتن از لذتها. اگر کاوه کمک فراش مدرسه کرده و میز تمیز می کند شما کثیفش نکنید. اگر امروز کاوه را به عنوان یک قله معرفی می کنیم رمز کاوه شدن چه بود؟ مطیع بودند، استوار بودند، اهل مقاومت بودند. در آخرین عملیاتش، عمیلات حاج عمران وقتی خبر رسید محمود خیلی کار پیچ خورده، بچه ها در معبر گیر کردند، عین کربلا که امام حسین(ع) هم وارد میدان شد. خیلی ها گفتند محمود نرو. راه می افتد تا خود را به بچه ها برساند. وقتی کنار بسیجی مجروحی که از شب قبل مجروح بر روی زمین افتاده می رسد، می گوید ناراحت نباش من کاوه ام. می پرسد آقای کافه ای شما؟ محمود می گوید نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. کاوه جلودار بود به نیروهایش می گفت بروید و خودش هم می رفت.
خیلی ها به تاریخ ما نامردی کردند. می گویند فرماندهان نیروها را جلو می فرستادند و خودشان جلو نمی رفتند. نگاه کنید ببینید اینها کجا زمین خورده اند؟ به شهید کاوه می گویند خطر دارد. خمپاره را ثابت می کند در معبر ترکش، خمپاره 60 به سرکاوه می خورد و او را شهید می کند وقتی عکس شهید کاوه را دیدم، گفتم کاوه بالاخره زدنت! کاوه برای سرت جایزه گذاشته بودند.
کاوه وقتی عکس تو را دشمن می بیند چقدر خوشحال می شود. کاوه را به جوانان معرفی کنیم. نمی خواهند کاوه را به شما بشناسانند، راه شهیدان را نشان دهند. خیلی ها می خواهند پاک کنند. می خواهند بگویند شهیدان شما اشتباه کردند. می گویم اگر راهشان در جامعه ما باشد دشمن نمی تواند دست از پا خطا کند.
به خواهرش می گوید چرا در بیمارستان به ملاقات من می آیی؟ می گوید یکبار بیا حال مرا بپرس. می گوید پرستارانی که اینجا هستند مردند، نامحرمند! اینطور نبود بی گدار به آب بزند.
خستگی را با شهدا در کنیم وقتی محمود کاوه شهید شد یکی از بچه ها گفت: مزد تمام زحماتی را که کشیده ای گرفتی، از کوهها بالا رفتی حالا برو و به آسایش برس و استراحت کن.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰