کد خبر:۲۰۶۹۸۳
روایت «خبرگزاری دانشجو» از کرامات احمدبن موسی(ع)؛
از شفای یک نابینا تا راه رفتن یک معلول
حضرت احمدبنموسی(ع)، برادر بزرگوار امام رضا (ع) همانند سایر امامزادگان واجب التعظیم از کرامات بسیار زیادی برخوردار است.
گروه دین و اندیشه «خبرگزاری دانشجو»، حضرت احمدبن موسی(ع) برادر بزرگوار امام رضا (ع) همانند سایر امامزادگان واجب التعظیم از کرامات بسیار زیادی برخوردار است.
کراماتی که در حضرت احمدبن موسی(ع) وجود دارد، حیرت همه ارادتمندان خاندان اهل بیت (ع) را دو چندان کرده و عشق و اردات آنان را به آقا افزایش داده است.
آنچه در زیر از نظر شما می گذرد، حرف ها و درد و دل های شفایافتگان است که توسط آستان مقدس احمدی و محمدی (ع) در اختیار این خبرگزاری قرار گرفته شده است.
مژده شفا
نور صداقت در چشمانش می درخشید، قالیچه ای که خود بافته بود برای هدیه به دفتر حرم آورده بود. گفت نذر داشتم برای حضرت. جریان چیست؟ با همان راستی و صفای باطنی اش لب به سخن گشود و گفت: شوهرم کارگر ساده است. دو پسر و یک دختر دارم. از عشایر ترک فارس هستم. ماه محرم سال گذشته فرزند یک ساله ام بعد از یک تب شدید فلج شد. او را به شیراز آوردم. مدتی در بیمارستان سعدی و نمازی بستری بود.
در بیمارستان نمازی آب کمر او را آزمایش کردند، اثری نبخشید. به پیشنهاد بستگانم او را نزد چند دکتر خصوصی از جمله دکتر قشقائی، دکتر اسکندری، دکتر نوذری و دکتر یعقوبی بردم. آزمایشات زیاد و درمان های مختلف تجویز کردند اما همگی عاجز از معالجه او شدند. آنها گفتند فلج کامل است و نمی توان برای او هیچ کاری کرد. از شدت ناحتی از پای درآمده بودم. غم سراپای وجودم را فرا گرفته بود.
ناامید از همه جا بی اختیار به یاد حضرت شاهچراغ(ع) افتادم. بچه را بغل کرده به همراه برادم به پابوس شاهچراغ آمدیم. گفتم: یا شاهچراغ. من شفای بچه ام را از تو می خواهم. دستم بدامنت آقا. من جز شما کسی را ندارم.
آقا شاهچراغ! اگر بچه ام خوب بشه برایت قالی می بافم.نمی دانم چه شد. همین مقدار یادم هست که از بس گریه و زاری نمودم از حال رفتم. ناگهان نوری مشاهده کردم که همه جا را گرفته بود. شخصی مرا صدا زد: «خانم، این بچه مال شما است؟» به حال خود آمدم. چشمانم را باز کردم. آن شخص گفت: خانم! این بچه مال شما است؟ چرا مواظب او نیستید، توی این شلوغی زیر دست و پای زوار ممکن است آسیب ببیند. نگاه کردم دیدم حال بچه تغییر کرده، او را در بغل گرفتم.
برادرم گفت: شرف مژده، قاسم شفا پیدا کرده. آری شفا یافته بود. حال عجیبی داشتم. از شادی سر از پا نمی شناختم. بچه ام را می بوسیدم. ضریح آقا را می بوسیدم. وقتی به خود آمدم دیدم در منزل هستم. از خوشحالی نفهمیدم چطور تا خانه آمدم. نذر کرده بودم قالیچه را که تمام کردم بچه را بیاورم داخل صحن آقا راه برود. اکنون پسرم قاسم دو سال دارد. از درب حرم که وارد شدیم بچه را رها کردم تا چشمش به آب و فواره افتاد، دوان دوان به سمت آب حرکت کرد. حالا هم این قالیچه نذری که خودم بافته ام هدیه آوردم.
هاله ای از نور
با خبر شدیم دختری یازده ساله بنام خیری آموزگار فرزند حیدر اهل و ساکن دلوار بوشهر با الطاف خداوندی و عنایت سیدالکریم حضرت شاهچراغ(ع) شفا یافته است. از شفا یافته که در کلاس چهارم دبستان درس می خواند خواستیم در رابطه با ناراحتی که داشته است و چگونگی شفا یافتنش برایمان تعریف کند: حدود یک ماه و نیم است که مریض می باشم. اول ناراحتی شدید سرماخوردگی و بعد گلویم چرک نـــمود. سپس کلیه درد سختی گرفتم. پدر مرا در دلوار به نزد دکتر منصور عالمی فرد برد. بعد از معاینه گفت چرک پیش رفـــته است، باید برای مداوا به بوشهر بروی.
صبح فردای آن روز پدر و مادرم مرا به بوشهر بردند و در بیمارستان فاطمه زهرا(س) گفتند، باید بستری شود. دو نفر از دکترها خانم قاسی و خانم دکتر انارکی بودند. 12 روز در آنجا بستری بودم و خوب نشدم. آنها گفتند باید به شیراز بروی. پدر و مادرم مرا در بیمارستان نمازی شیراز بستری نمودند، جمعا شش روز در آن بیمارستان بستری بودم و کلیه برنامه های پزشکی مانند عکسبرداری و انواع آزمایش ها روی من انجام گرفت، و بالاخره بنا شد کلیه مرا عمل کنند. 12 ساعت به من هیچ نوع غذایی ندادند. از خستگی و ناراحتی حدود 11 شب خوابم برد و حضرت شاهچراغ(ع) را در خواب دیدم. سربند سبزی بر سر مبارکشان بود. آن حضرت جلو آمده به من فرمود:«چه مشکلی داری؟
من گفتم: کلیه ام بسیار ناراحت است و ادرارم خونی است». آقا فرمودند: «تو انشاءالله خوب می شوی و من هم به تو کمک می کنم و شب جمعه هم به دیدار من بیا» و سر مرا دست کشید و بوسید. از خواب بیدار شدم. صبح دکترها آمدند و فشار خون مرا گرفتند و دیدند فشار خونم روی یازده است. فکر کردند اشتباه شده، دوباره فشار خونم را گرفتند و خوشبختانه فشار خونم روی یازده بود. دکترها هم تعجب کردند و مرا معاینه کردند و رفتند. چند نفر را به اتاق عمل بردند و من منتظر بودم نفر بعدی باشم که دکترها با چند نفر دیگر آمدند و دوباره فشارم را گرفتند و معاینه کردند و بلافاصله گفتند که خوب شده است و احتیاج به عمل ندارد. الحمد الله خوب شده ام و هیچ به ناراحتی ندارم.
لحظه شیرین دیدار
فاطمه خطبائی فرزند علی در کلاس دوم دبستان شهید دوران ایج استهبان درس می خواندم. یک دفعه چشمانم کور و نابینا شد. طوری که دیگر هیچ چیز و هیچ کس را نمی دیدم. پدر و مادرم همه گریه می کردند. خودم هم گریه می کردم و ناراحت بودم. پدرم و خویشانم مرا به چند دکتر بردند و در آخر هم من را در بیمارستان بستری کردند. حدود یک هفته در بیمارستان بودم. یک شب خواب دیدم آقائی قدبلند که خیلی هم خوشکل و زیبا بود به سراغم آمد.
من هم که اول ترسیده بودم سلام کردم و ایشان به من جواب سلام داد و مرا نوازش کرد و دست بر سر و رویم کشید. به من گفت که بلند شو تو خوب شدی. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم که خوب شده ام و چشمانم همه جا را می بیند. اول خیلی خوشحال شدم و سپس گریه نمودم. درب اتاق باز شد دیدم پدرم هست. او را دیدم و خندیدم و بعد هم موقعی که پدرم مرا در بغل گرفت با هم گریه کردیم.
علی خطبائی پدر فاطمه چنین می گوید: حدود 9 روز بود که فاطمه در بیمارستان بستری شده بود. عصر روز نهم بسیار منقلب شده بودم. کسی را هم نداشتم که بدادم برسد. یک دفعه به ذهنم خطور کرد که بیایم و متوسل به حضرت شاهچراغ(ع) شوم.
بسیار افسرده بودم که چرا این پیشامد ناگوار برایم پیش آمده است. در فکر فرزند دلبندم بودم و به آینده او فکر می کردم. از بیمارستان بیرون آمدم، به آستان مبارک حضرت شاهچراغ(ع) رسیدم. نزد ضریح مطهرش رفتم و در حالیکه بی اختیار بسیار گریه می نمودم گفتم: «یا شاهچراغ، من با این بچه چه کنم؟ فاطمه در بین خواهران و برادرانش چگونه طاقت بیاورد؟» از ناراحتی تقاضای مرگ او را کردم. گفتم: یا شاهچراغ! یا جنازه فرزندم را بده با آمبولانس به ایج ببرم یا او را شفا بده!
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰