فکرمشغولی‌های یک زائر حریم عشق
آخرین اخبار:
کد خبر:۲۰۷۲۶۳

فکرمشغولی‌های یک زائر حریم عشق

در مسیر خروج از حرم به سمت درب شیرازی برگشتم، چند سپیدجامه غیر عجم دیدم؛ با هیکل‌هایی درشت، می‌خواستم بگویم اینجا ایران است و شما در حال حاضر در جوار بارگاه ثامن‌الحجج هستید، اینجا شهری مذهبی است و هیچگاه قصد ندارد توریستی و سیاحتی بشود!
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از مشهد، متن زیر گزارشی از فکرمشغولی های یک زائر حریم عشق است.

هنوز از خانه خارج نشده ام، نمی دانم چه حسی است، دلهره دارم یا احساس دیگری است، دل را به دریا زدم تصمیم گرفتم هر چه زودتر پیراهن و شلوارم را به تن کنم و خود را به در خانه برسانم.

هنوز حدود دو ساعت تا اذان مغرب باقی است و من تازه از خانه خارج شده ام، دقیقاً جایی در ارتفاعات شهر، حتی از همین جا هم بوی کویش را حس می کنم، گویی دلم می بیند، مشتاق چیستم، گویی قلبم بی پروا به سمتش پر می کشد.

سراسیمه، با شکل و سیمایی غریب، با پیراهنی سرمه ای که روی شلوار افتاده و آستین های تا خورده ...
براي اینکه بخواهم خودم را به اتوبوس برسانم باید مسیری حدوداً یکصد متری را در دامنه کوه های جنوب شهر طی کنم، سراسیمه می رفتم، پاها جلو و سرم عقب تر و دست چپ و راستی که مرا در برداشتن هماهنگ این گام ها را یاری می کرد.

بالاخره به اتوبوس رسیدم از این لحظه تا اینکه برسم به بارگاه دوست، قریب به دو ساعت راه است، یعنی اگر تمام محاسباتم درست باشد، زمانی به حرمش می رسم که بلندگوها قرآن سرداده اند و همه شتابان به سمت نماز می دوند و زائران در اهتمام و جدیتشان برای خرید سوغاتی بیشتر شتاب می کنند!

نزدیک حرم رسیده بودم، در ذهنم می گذشت که به کسی کمک کنم، جنس کمک مهم نبود فقط این در اولویت بود که کمک کنم، در مسیر یکسره لب بالا را به لب پایینی می چسباندم و زمزمه می کردم، هیچ حرف خاصی هم با خودم نمی زدم، ولی نمی دانم چرا این حرکت را انجام می دادم.

خجالت می کشیدم با او حرف بزنم، مگر می شود انسانی به بزرگی او به حرف های جوانی پاپتی و آسمان جل توجه داشته باشد؟ بعید می دانم، نمی دانستم اگر برسم به دربارش چه کنم، مرا می پذیرد یا نه؟ خدایا اگر بگوید تو دیگر عاشق من نیستی و مرا دوست نداری به او چه بگویم، من تا همین دو ساعت پیش از گناه هایم لذت می بردم، او چگونه می تواند مرا بپذیرد و هنوز هم مرا عاشق خود بداند؟ هنوز هم در فکر اینم که به کسی کمک کنم.

در همین فکرها بودم که راننده گفت: (حرم، نبود؟!) به یکباره نیمی از مسافران از جا بلند شدند، من نفر هشتمی بودم که از اتوبوس پیاده شدم، تا چشم از جلوی پا بلند کردم و روبرو را دیدم دلم ریخت، برگشتم، می خواستم جلوی تاکسی ها را بگیرم و برگردم، هیچ وسیله ای به این اقدام من توجه نکرد، نمی دانم از کجا پیدا شد، ولی یکباره از پشت سر پیرزنی، با چادری گل گلی صدایم زد و گفت: «ننه ، از حرم میام می خوام برم مسافرخونه احسان، کجاست؟»

گفتم: نمی دونم مادر

گفت: از هر کسی می پرسم آدرسشو بلد نیست، مگه تو مشهدی نیستی؟

گفتم: چرا، اما مگه مشهدی ها حق ندارن جایی رو بلد نباشن؟!

گفت: چی بگم والا، تنها جایی که می تونید درست آدرس بدید همین حرم آقاست، البته بعد از اینکه مسافر کل شهرو بچرخه، تازه خودتون سال به سالم دور و بر حرم پیداتون نمی شه!!

اینو گفت و رفت...

راه افتادم، یادم نبود چه کار می کردم و چه می خواستم، سرم را پایین انداخته بودم و در مورد حرف های پیرزن فکر می کردم و به سمتی می رفتم، هنوز هم می خواستم به کسی کمک کنم.

در فکر فرو رفته بودم از زیر چشم می دیدم مغازه ها و ساختمان ها و پاساژها از نظرم بسرعت می گذشت، ولی به آنها توجه نمی کردم؛ به ناگاه دیدم جلوی دفتر نذورات ورودی حرم ایستاده ام.

سرم را بالا آوردم و گفتم: آقا جان سلام ...

به سمت ورودی برادران حرکت کردم، پس از بازرسی در حد رفع تکلیف، وارد حرم رضوی شدم.

به نوعی همه مسیر را با زبانی که خودم هم نمی دانم، در حال سلام دادن بودم، می خواستم از همین جا به سمت صحن جمهوری بروم و مسیرم را تا پای ضریح ادامه دهم، خودم را جلوی در صحن رساندم خیلی شلوغ بود، برگشتم و یک دور حرم را دور زدم تا به صحن رضوی همان صحنی که باب الجواد و باب الرضای آن معروف است، میدان بیت المقدس یا فلکه آب که هیچ گاه خلوتی ندارد، خیابان خسروی نو، بازار سرشور و غيره، بگذریم، از صحن کوثر عبور کردم و وارد صحن بزرگ جامع رضوی شدم، شنیده ام این صحن ظرفیت بیش از یکصد هزار نفر را دارد، تعداد حجره هایش را تا به حال نشمرده ام، ولی قطعاً سایبان خوبی است برای آفتابگریزان.

نهایتاً خود را به ورودی کنار رواق امام خمینی یا همان صحن قدس رساندم، از آنجا تا پای ضریح راهی نبود، دست چپ دفتر خدمات فرش حرم است، همین لباس سبزهایی که روزانه سه نوبت فرش ها را پهن و جمع می کنند، خود را به کنار مسجد گوهرشاد رساندم، کفش ها را در آوردم، پلاستیکی برداشتم کفش ها را درون آن گذاشتم و وارد شدم، کفش ها را با پلاستیک به کفشداری دادم، مسیر سمت راست را گرفتم و حرکت کردم، تا اینکه به در روبروی ضریح رسیدم، ایستادم، روبرویم ضریح بود و پشت سرم دفتر مراجعات برای رسیدگی به مسائل شرعی و دینی، برگشتم نگاهی به تابلوی سبز رنگ این دفتر انداختم و نگاهم را از آن چرخاندم و دولا شدم گفتم، سلام امام رئوف ...

راه افتادم، نوک انگشتان دست راستم را به در کشیدم و پله ها را به سمت پایین طی کردم همین طور آرام از میان جمعیت به سمت ضریح می رفتم، اینجا حضور خواهران ممنوع است، همه مردند، زجه می زنند بدون اینکه همسر، مادر، دختر یا خواهرشان آنها را ببینند، نمی دانم چه حرفی با آقا دارند، ولی مردی حدوداً 50 ساله در سمت چپ من دو زانو نشسته و با حالتی غریب و با لهجه ای که معلوم است از حوالی آذربایجان آمده، از زلزله با آقا صحبت می کند، نمی دانم دقیقاً چه می گفت ولی آمده بود مشهد که در کنار آقای مهربانی ها آرامش پیدا کند.

مو به بدنم سیخ شد مرد بیچاره چیزی از آقا نمی خواست با این همه درد این همه راه آمده فقط آرامش قلب پیدا کند و برگردد.

راهم را ادامه دادم جوانی سی و یکی دو ساله با پیراهنی سفید رو به ضریح ایستاده است، با دست چپ دختر تقریباً دو ساله اش را بغل کرده و دست راست را به طرف آسمان دراز کرده و گریه می کند آن هم در حالی که دخترش به دو کودکی می خندد که کمی آن طرف تر بازی می کنند ...

اینجا اجتماعی بزرگ از مردان است که قرار نیست پیش چشم کسی دست دراز کنند و گریه آنها را کسی ببیند، ولی آمده اند اینجا که ناز و نیاز کنند تا بخرندشان، اینها همه فرزندانند که آمدند پیش یعقوب می گویند پدر جان ما را ببخش هر چند یوسفت را ندیده ایم، اما بسیار او را آزرده ایم او را در چاه نینداختیم، اما با کارهایمان سال هاست خودمان را در اعماق چاه نگاه داشته ایم و حاضر نیستیم زحمتی به خود بدهیم و روشنایی بالای چاه را ببینیم، کاری کرده ایم که او هنوز هم نمی خواهد چهره از پشت ابرها به ما نشان دهد.

حس غریبی اینجاست، با خودم فکر می کردم و حرف می زدم که ناگاه یک جسم نرم رنگارنگ از پشت سر محکم خورد به سرم، برگشتم دیدم خادم حرم است، می گوید: خروج از این طرف

با خودم گفتم: اگه می دونستی چقدر حرف نگفته دارم، هیچ وقت راه خروج رو بهم نشون نمی دادی...

رو کردم به ضریح و باز جذبش شدم، از سمت راست می آمدند و از سمت چپ خارج می شدند.

مردم خود را به ضریح چسبانده بودند اگر می خواستی این کار را بکنی با جمعیتی در هم رفته روبرو می شدی که کار تو را برای رسیدن به ضریح سخت تر می کرد، چهار گوشه ای که دو گوشه اش برای آقایان و یک گوشه اش خانوادگی و یک گوشه اش هم برای زنان است تا گوشه ای از این چادر مادرانه را بگیرند و اشکی بریزند و بوسه بزنند و سیم قلبشان را دخیلی ببندند ...

بس که شلوغ بود نتوانستم دستی به ضریح برسانم و بوسه ای به آن بزنم در سیل جمعیت فقط توانستم سلامی دوباره، اما با خلوصی بیشتر عرض کنم و همراه با جمعیت، اما با نگاهی به سمت ضریح از طرف پایین پای حضرت از کنار ضریح دور شوم، بی آن که میل باطنی ام باشد، اگر صد بار دیگر این مسیر را بیایم باز هم همین اتفاق خواهد افتاد، چون این آقا جذب حداکثری دارد، دفع ندارد اگر کافر هم باشی مشهد بیایی دلت می خواهد برای سیاحت هم که شده این جلال و جبروت را از نزدیک ببینی.
 
به یاد دارم یکی از استادان و چهره های کشور (حاج حسین یکتا) از زبان دوستش تعریف می کرد که مهندسی سوئیسی آمده بود اینجا، اصلیتش اهل چک بود، از اینجا به بعد را دوست حاج حسین نقل می کند:
 
با هم به حرم رفتیم، به او گفتم ببین: این گنبد طلایی رنگ رو می بینی؟

گفت: آره، میشه نزدیک تر بشیم؟ این چیه وسط حیاط؟

گفتم: به این میگن سقاخونه اسماعیل طلایی!
 
گفت: کارش چیه؟

گفتم: همه زائرا میان اینجا آب تبرک حرم می خورن.

گفت: اون چیه، اونجا که همه نخ بهش می بندن؟

گفتم: اونی که اونجا می بینی، پنجره فولاده کسایی که مریض دارن یا مشکل دارن میان طلب شفا می کنن.
 
گفت: شفا هم داده؟

گفتم: بله خیلی ها شفا گرفتن.

گفت: میشه یک نخ به من بدی؟

گفتم: نخ واسه چی می خوای؟

گفت: می خوام خودم برم ببندم ببینم چیه؟ این گوشی همراه من رو هم بگیر.

همراهش رو به من داد، من هم نخ رو بهش دادم، گفتم شاید می خواد با همون عالم خودش تجربه کنه ببینه چیه.

چند لحظه که گذشت همراهش زنگ خورد، قطع کردم، دوباره زنگ خورد، قطع کردم، دفعه سوم زنگ زد و دیدم پشت سر هم زنگ می زنه، برداشتم گوش کردم دیدم خانمی داره، با زبان خودش الو الو می کنه، چیزی فهمیدم که می گه گوشی رو به دست همون آقا بدم، گوشی رو بردم بهش دادم، دیدم حال و اوضاش به هم ریخت و نخ رو باز کرد و بلند شد.

گفتم: آقا چی شد؟

گفت: تو که گفتی این آقا شفا می ده. گفتم یا راست می گی یا دروغ، اگر دروغ گفته باشه که ضرر نکرده اگر راست گفته باشه، اینجا و اونجا و این دین و اون آیین نداره، پسر من رو هم شفا میده، خدا به من پسری داده 16 ساله مثل یک گوشت لخت افتاده گوشه اتاق و معلوله، کسی که زنگ زد همسرم بود، گفت: مرد کجایی؟ گفتم ایرانم، گفت: نه، الان کجایی؟ گفتم: الان در جایی ام به اسم حرم امام رضا(ع)، گفت: بچه مون بلند شده نشسته میگه یک آقایی اینجا ایستاده که من اون رو نمی بینم، می گه این آقا می گه به مادرت بگو که به پدرت زنگ بزنه که خودش رو اینقدر اذیت نکنه، بلند شه، کارش حل شد.
 
حاج حسین می گفت از همون موقع به بعد هر سه نفرشون مسلمون شدن و هر سال هم به ایران میان و به زیارت آقا میرسن..
 
این آقا این گونه جذب می کند، نیازی هم نیست تو خودت را به آب و آتش بزنی که کسی را جذب این ساحت کنی، این بزرگواران خودشان می دانند کجا و چه کسی را جذب کنند و چه کسی را دفع.

خلاصه در مسیری که داشتم از ضریح دور می شدم هر چند قدم یک بار به پشت سر نگاه می کردم مبادا سیم ایمانی که متصل کرده ام پاره شود، در مسیر خروج از حرم به سمت درب شیرازی برگشتم، چند سپید جامه غیر عجم دیدم، با هیکل هایی درشت، دو دست را از پشت سر به هم قلاب کرده بودند و به ساخت و سازهای اطراف حرم می نگریستند، اگر زبان می فهمیدند، به آنها حالی می کردم، اینجا ایران است و شما در حال حاضر در جوار بارگاه ثامن الحجج هستید، در واقع اینجا شهری مذهبی است و هیچ گاه قصد ندارد توریستی و سیاحتی بشود!
 
در همین فکر بودم که خودم هم جذب اوج گیری برج های اطراف حرم شدم، یادم رفت چه در سرم می گذشت، البته تقصیر کسی نيست؟ شهر ما دارد رشد می کند و مسئولان گرامي هم در تلاشند شهر را توسعه بدهند، برای همین روزها خیابان ها را تعطیل می کنند تا در جایی بدور از شهر بتن ریزی انجام دهند، البته برایشان توفیری هم ندارد، این کارها به مذاق شیعه مشهدی و ایرانی خوش بیاید یا لباس بلندهای غیر فارسی زبان اندکی آنها را برانداز کنند!

در همین فکرها بودم که به ناگاه پیرمردی که به نظر می آمد، شهرستانی بود جلویم ایستاد و از من کمک خواست، می گفت برای درمان همسرش به مشهد آمده، باید چشمش را عمل کند، به 500 هزار تومان پول نیاز دارد، گفتم حتماً این پول را از من می خواهید؟! گفت نه، پسرم فردا این پول را برایم می فرستد، اما امشب پولی نداریم که غذایی بخوریم و جایی استراحت کنیم، گفتم بنده خدا من این قدر پول ندارم، دست به جیب بردم، هفت، هشت هزار تومانی ته جیبم ملق می زد، آنها را به پیرمرد دادم، بنده خدا خیلی از من تشکر کرد، من هم مسرور و شادمان از این کمکی که کرده بودم به سمت در خروج رفتم، برگشتم و برای خداحافظی هم به آقای خوبی ها سلامی عرض کردم و سه قدم به عقب رفتم و از حرم خارج شدم.
 
به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم، دیر وقت بود، دیگر آخرین اتوبوس های هم داشتند کارشان را تمام می کردند، همین طور که منتظر بودم اتوبوسی بیاید، به یکباره یک موتوری از مقابلم عبور کرد، چهره اش آشنا بود، همین پیرمردی بود که جیبم را خالی کرد!! به محض اینکه از من عبور کرد و دستی هم برایم تکان داد، آهی کشیدم و به گنبد زرد امام رضا عليه السلام خیره شدم...

راستی این همه مشغولی فکر و قلب برای چه بود؟ من که آمده بودم زیارتی بکنم و برگردم، چرا این همه درگیر دنیا شده بودم؟ والله که می خواهم از خودم فرار کنم ...
پربازدیدترین آخرین اخبار