مي رويم تا خط امام بماند ...
آخرین اخبار:
کد خبر:۲۰۷۶۱۶
به بهانه سي‌و‌يكمين سال پرواز شهيد رجب‌بيگي؛

مي رويم تا خط امام بماند ...

تا ديروقت در كتابخانه مي‌نشست و بحث‌هاي پيش آمده در دانشگاه را در دفترچه كوچكي مي‌نوشت، اگر شبهه‌اي وارد شده بود به آن جواب ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ خيلي وقت ها با شروع مهر ماه به اين فكر مي كنيم كه چه هستيم و چه بايد باشيم. اينكه چه كاره ايم و چه كارهايي بر دوشمان سنگيني ميكند. بعد هم حداكثر به  خودمان قول مي دهيم كه از اين سال تحصيلي به بعد درست درس بخوانيم و درست زندگي كنيم و ... اما بيشتر وقت ها دو سه روز نگذشته همانيم كه بوده ايم.
 
5 ام مهر يادآور دانشجويي است كه نخواست امروز و ديروزش مثل هم باشد. دغدغه صدور انقلاب و خطي را داشت كه براي تثبيت آن با تمام مجاهدان تاريخ همپا شده بود. شايد به قول خودش، « خطی که از ابراهیم آغاز شد و در تداوم سرخ خویش با دست‌های پاک محمد و علی به قلب پرشور امام امت رسید تا رنج‌بران زمین را از جور حکومت قابیلیان برهاند.
می‌رویم تا خط امام بماند. »
 
به بهانه سي و يكمين سالگرد شهادت دانشجوي شهيد مهدي رجب بيگي بر آن شديم تا گوشه هايي از حياتش را به زبان نزديكان شهيد روايت كنيم.
 
  • مهدي اول و دوم دبستان را در مدرسه دادگر در خيابان مولوي كه حياط قديمي بزرگي داشت. بعد از آن به مدرسه رازي كه كتابخانه مجهزي در آن بود رفت. مهدي بيشتر وقت‌ها كتاب «قصه‌هاي خوب، براي بچه‌هاي خوب» كه شماره‌هاي مختلف داشت و داستان‌هاي كوتاه و نثرهاي مولوي را كه به زبان ساده مي‌نوشتند از كتابخانه مي‌گرفت و مي‌خواند.
  • زياد اهل شيطنت نبود حواسش به درس و مشقش بود منضبط و منظم و سر به زير بود و بيشتر وقت‌ها شاگرد ممتاز مي‌شد. مدير مادر را به مدرسه دعوت كرده بود  وگفته بود: هديه‌اي براي مهدي بخريد كه جهت تشويق سر صف به او بدهيم.
  • آن زمان رسم نبود مادرها بچه‌ها را به مدرسه ببرند. مهدي صبح‌ها زودتر از معمول از خانه خارج مي‌شد مادر كه كنجكاو شده بود يك روز دنبالش رفت و زماني كه مهدي را در مدرسه در حال آب و جارو كردن و كمك به سرايدار ديد كنار در ورودي ايستاد و نگاهش كرد.
  • مهدي كلاس ششم بود كه به كوچه اميرتومان بالاتر از ميدان منيره نقل مكان كردند. ايام تعطيلات كه مي‌شد در خياطي مردانه محل چند وقتي وردست خياط مي‌ايستاد و در حد پول تو جيبي دستمزد مي‌گرفت.
  • پدر يك تلويزيون خريد ولي بعد از مدتي كه ديد برنامه‌هايش مناسب نيست آن را فروخت. مهدي كم‌كم كتاب‌هاي صمد بهرنگي و جلال آل‌احمد را هم مي‌خواند. كلاس‌هاي دهم، يازدهم و دوازدهم را در دبيرستان هشترودي كه يكي از چند دبيرستان‌ معروف كشور بود و شهريه دريافت مي‌كرد گذراند و در آنجا نيز همچنان ممتاز بود.
  •     قلم رواني داشت. يكبار براي تك‌تك دانش‌آموزان كلاس يك بيت شعر بر وزن موش و گربه عيبد زاكاني سرود. در دبيرستان هشترودي بيشتر فضاي علمي و ورزشي حاكم بود و تمام بچه‌ها فقط به فكر درس خواندن بودند. با اين وجود مهدي مطالعات جانبي زيادي داشت و مطالب ديني را با حساسيت دنبال مي‌كرد. به آداب شرع پايبند بود و در سخنراني استاد شهيد مطهري و  دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد شركت مي‌كرد. مجله مكتب اسلام مي‌خواند و از كتاب‌هاي جلال‌الدين فارسي كه در نقد نظريات ماركسيست بود نكته‌برداري مي‌كرد.
  • در آزمون كنكور سراسري كه به طور نيمه متمركز برگزار شد، شركت كرد و همزمان در 6 رشته پذيرفته شد. خانه‌شان در خيابان شيخ هادي بود كه يكي از همسايه‌ها اسامي قبول‌شدگان را كه در روزنامه چاپ شده بود براي مادرش آورد تا خبر قبولي‌اش را بدهد. مهدي رشته راه و ساختمان دانشكده فني دانشگاه تهران را انتخاب كرده بود.
  • تا ديروقت در كتابخانه مي‌نشست و بحث‌هاي پيش آمده در دانشگاه را در دفترچه كوچكي مي‌نوشت و اگر شبهه‌اي در مسائل اعتقادي وارد شده بود با استدلال به آن جواب مي داد و به اسم مستعار «م.فني» در نشريه اوزاليدي دست نويسش مي‌نوشت. بعد هم به سر در ورودي دانشگاه مي‌چسباند! گاهي هم  شعر و مطالب طنز به مناسبت‌هاي مختلف نوشته مي‌شد. تمام كارهاي آن را مهدي به تنهايي انجام مي‌داد.
  • ساواك تا مدت‌ها به دنبال اين بود كه نويسنده مطالب نشريه را پيدا كند و چندين بار هم سرزده به كتابخانه هجوم برد. اما نتوانست سرنخي به دست آورد. زماني كه مسئوليت اداره كتابخانه را به عهده داشت مناظره‌هاي مكتوب در آنجا برگزار مي‌كرد. بچه‌ها دور ميز كوچكي مي‌نوشتند و در دفتري كه روي ميز بود حرف‌هايشان را مي‌نوشتند و با هم گفت‌وگو مي‌كردند. يكي از كساني كه از عهده اين مناظرات به خوبي بر مي‌آيد مهدي بود.
  • در دانشكده فني اولين شعارها با محوريت رهبري امام قبل از تعطيلي دانشگاه داده شد و از همان زمان بود كه جنبش دانشجويي مسلمان از چپ‌ها جدا شد. مهدي هم كه امام خميني را به عنوان تنها رهبر مبارزه شناخته بود مانيفست فكري‌اش را بر اساس اهداف تعريف شده امام شكل داد. او در دست نوشته‌هايش امام را چنين وصف مي‌كند: «… به گمان حقير آنچه كه دنياي امروز در پي آن سرش به سنگ غرب و شرق خورده است و اومانيست‌ها و اگزيستانسياليست‌ها و عارفان و زاهدان و كاشفان عجز خود را از يافتنش اعلام داشته‌اند، يعني «انسان كامل»، اينك نمونه‌اش در اينجاست. آري او امام است. به خود آييد و اگر هم كه نمي‌توانيد يا نمي‌خواهيد يا دوست نداريد كه به لحاظ ايدئولوژيك سياسي مقلد، مريد يا هوادارش باشيد حتي براي يك آزمايش چند روزه در رفتار و اخلاق فردي و اجتماعي پيروش باشيد، تا شايد رستگار شويد. كه اين نه تنها درمان درد امروز جامعه ماست كه علاج درد هر روز مردم جهان است. او در اين سال‌هاي پر مشقت مبارزه، بهتر از ما، انقلابي‌تر از ما، مترقي‌تر از ما، روشنفكرتر از ما، كم اشتباه‌تر از ما و پر استقامت‌تر از ما مبارزه كرد و انسان‌تر از ما، مكتبي‌تر از ما، متخصص‌تر از ما، خلقي‌تر از ما عمل نمود.»
  •  مهدي و بچه‌هاي انقلابي مسجد شيشه در خيابان شيخ هادي مقابل در مسجد ميز مي‌گذاشتند و كتاب‌هاي اعتقادي مي‌فروختند. مهدي مطلب مي‌نوشت و اطلاعيه‌هاي مبارزاتي را روي تابلوي اعلانات مسجد نصب مي‌كرد. در مسجد كتابخانه كوچكي زده بود و بچه‌ها را جمع مي‌كرد و درس مي‌داد. بعضي وقت ها هم ضبط صوت و تعدادي اسلايد آورد و براي بچه‌ها نمايش مي داد.
  • مهر ماه 58 دانشگاه تعطيل بود. بچه‌ها براي دانش‌آموزان منطقه 16 آموزش و پرورش كلاس كنكور گذاشتند. با دوستانش تصميم گرفته بودند جهاد را در تهران ادامه دهند. مدارس جنوب شهر را انتخاب كردند تا درس بدهند. دبيرستان دخترانه شهيد اول نازي آباد مهدي هم هندسه درس مي داد. هر زمان هم كه لازم مي شد به مناسبت هاي مختلف سخنراني مي كرد.
  • به دنبال سخنراني امام در تاريخ 10 آبان مبني بر آنكه هر كسي هر طور كه مي‌تواند بايد با آمريكا مقابله كند دانشجويان مسلمان پيرو خط امام كه بيشتر از دانشگاه‌هاي صنعتي شريف، اميركبير و تهران بودند براي از بين بردن شبهه سازش حكومت اسلامي با آمريكا مبني بر تسخير سفارت آمريكا در تهران را گرفتند. در چند ماهي كه سفارتخانه در تسخير دانشجويان بود مهدي مسئوليت برگزاري و انجام گردهمايي جنبش‌هاي آزادي‌بخش جهان در تهران و نمايندگي دانشجويان خط امام در اين گردهمايي‌ها را بر عهده داشت. او به عنوان سخنگوي دانشجويان در مراسم نماز جمعه سخنراني و اطلاعيه‌هاي افشاگرانه آنان را قرائت مي‌كرد و اشعار و سرودهاي مجاهدين كه سروده بود را در لانه جاسوسي مي‌خواند.
  • خيلي از دوستانش كه دانشجويان پيرو خط امام بودند در هويزه شهيد شدند؛ حاتمي، خوشنويسان، شهشهاني و… كه در تلاش‌هاي قبل از انقلاب و مقاومت‌هاي بعد از آن در كنار هم بودند. مهدي برايشان نوشت و قلم دست گرفت «… و خدايا تو خود بنگر كه كدامين از ما نيكوكارتر است؟ ببين كه فرزندان ابراهيم چگونه اسماعيل‌وار به قربانگاه آزمايش مي‌شتابند و پيروزمندانه جان مي‌گدازند. مي‌سوزند تا با كفر نسازند، مي‌روند تا ايمان نرود. ميميرند تا چراغ توحيد نميرد. ببين كه اسطوره‌هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته‌اند. مرگ به اسارتشان در آمده است. خدايا ياران‌مان، ياران‌مان؛ آري ياران‌مان را ربودند كه تن‌ها بوديم و تنها شديم…»
  • مهدي در روزنامه جمهوري اسلامي مطلب مي‌نوشت، آنجا مستقر نبود. فقط هر چند يك بار با موتور به ساختمان روزنامه مي‌رفت و يك كاغذ از پيراهنش در مي‌آورد و به دست مدير مسئول مي‌داد و مي‌رفت. در مقالاتي كه مي‌نوشت جريانات سياسي و ايدئولوژيك داخلي و خارجي را با تسلط و قدرت  تحليل مي‌كرد
  • دانشگاه دهلي هند از چند نفر از فعالان جنبش دانشجويان مسلمان دعوت كرد تا در همايشي كه در آن دانشگاه بود شركت كنند. مهدي به همراه چند از نفر دوستانش به اين سفر رفتند. دانشجويان هندي از دانشجويان ايران كه انقلاب‌شان را به پيروزي رسانده بودند انتظار دستگيري و راهنمايي داشتند.
  • سه شنبه بود. از ساعت 10 صبح  منافقان چهار راه طالقاني تا وليعصر(عج) را قرق كرده بودند و هر كسي را كه مي گرفتند و كارت سپاه داشت مي كشتند. مهدي كه متوجه اوضاع شده بود بدون تعلل موتور يكي از دوستانش را گرفت و سريع به خانه برگشت تا اسلحه و مداركش را از خانه بردارد. به سرعت در حال بيرون رفتن از خانه بود كه مادر با نگراني گفت: «نرو، امروز خيلي شلوغه، اگر هم مي‌ري زود بيا». مهدي با لبخند جواب داد: «تا حالا چند تا شهيد دادي كه مي‌ترسي خبري نيست» و رفت.
  • خانواده همه جا در پرس و جو بودند و حالا مي شد نگراني را بيشتر احساس كرد. ساعت 2 بعد ظهر خبر دادند كه مهدي در سردخانه بيمارستان مدائن است.  در خيابان صبا با منافقان درگير شده بود و تير خورده بود. كسي جرات نداشت به پدرش حرفي بزند. اما اين خبرها زود پخش مي شد. انگار مادر صبورتر بود. وقتي كه بالاي سرش رسيد صورت و زير گلويش را بوسيد و گفت: « رفتي پيش علي اكبر، رفتي پيش رجايي، رفتي پيش باهنر. خوش به حالت. سلام من رو بهشون برسون... »
 
منبع: كتاب همچنان مي رويم تا خط امام بماند
 
پربازدیدترین آخرین اخبار