کد خبر:۲۰۸۸۸۲
نگاهی به فیلمهای در حال اکران- 1
حکایت «آه» زیر باران بوسههای ماه
سینما هنوز می تواند دل ببرد و دلدار باشد؛ وقتی از مادران شهید و چادر خاکی شان چیزی وام بگیرد از جنس «بوسیدن روی ماه» ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ شايد «بوسیدن روی ماه» بار دیگر گونه های خشکیده مان را خیس و چشمان حسرت زده مان را برق انداخت تا یادمان باشد سینما هنوز می تواند دل ببرد و دلدار باشد وقتی از مادران شهید و چادر خاکی شان چیزی وام بگیرد از جنس «بوسیدن روی ماه» که تنها سهمشان از عاشقی است!
شاید اگر قرار باشد «بوسیدن روی ماه» را از منظر تکنیک و نوع ساختار سینمایی مورد نقد و تحلیل قرار دهیم با یک معادله نسبتا عجیب روبرو می شویم و با یک امر سهل و ممتنع.
عجیب بودنش به خاطر همین سهل و ممتنع بودنش است. یک فیلم راحت و روان و بی ادعا و ساده که اتفاقا یکی از حیرت آورترین مسائل انسان شناختی و تکان دهنده ترین موقعیت های شگرف و سترگ این جهانی را مورد توجه قرار می دهد.
به جهت ساختاری با یک میزانسن ساده و بی تکلف روبرو هستیم که هیچ ادعایی ندارد؛ اما عمیق ترین تأثیرات را در متن و بطن روح و روان مخاطب برجای می گذارد.
از حرکت دوربین گرفته تا طراحی صحنه، تا بازی ها، تا دیالوگ ها و لباس و حرکت و آکسسوار و... و خلاصه میزانسنی ساده و رها اما...
اما این همه، وقتی در تلاقی با این مضمون و در تداعی از آن داستان و در همپوشانی با این تم، هماهنگی و هارمونی اش را پدیدار می کند جدی ترین و عمیق ترین تأثیرات را برای مخاطب به دنبال می آورد.
فیلم ساده است؛ اما ساده لوح نیست. رها است؛ اما اباحه گر نیست. بی ادعاست؛ اما غلط ندارد. آزاد است؛ اما مقیدترین و متعهدانه ترین نوع ایثار را در گذشتن از مهم ترین هستی و دوست داشتنی ترین بخش روح و وجود آدمی یعنی پارة تنش به تصویر می کشد.
فیلم، حکایت ایثار است؛ بله ایثار. من می گویم، تو می شنوی! اما ایثار در واژه در نمی آید و لباس کلمه برایش خیلی تنگ است و بی هیچ تردید و ترددی باید گفت تنها یک مادر شهید که بیست سال منتظر فرزندش مانده باشد و هر ماه رفته باشد و آمده باشد و حسرت یک خبر یا نشانه بر دلش مانده باشد، می فهمد این حرف ها را و می داند این حس و لمس می کند این خاطره را.
فیلم، داستان احترامالسادات و فروغ خانم است كه در همسايگي هم زندگي ميكنند و بيش از بيست سال است كه در انتظار فرزندشان هستند.
و عجب حکایتی است این انتظار!
«بوسیدن روی ماه» جان تازه ای به سینمای ما بخشیده و این تازه اول راه است.
حکایت ما و این فیلم جانانه و نفس برده و نجیب و مظلوم تنها در یک مجال است و قابل اتمام نیست و نیازمند نفس گرفتنم تا بازهم از «بوسیدن روی ماه» بگویم از دریچه های روشن و گیرا و امیدبخش و غمباری که به رویمان می گشاید و یادمان می اندازد که مادران شهید... و ما ادراک ما «مادران شهید»؟!
اما بوسیدن روی ماه را باید فیلمی درباره متن جنگ دانست و نه حاشیه هایش؛ چراکه در این فیلم همان چیزی مضمون و پیرنگ کار قرار می گیرد که جدی ترین مبنا و محور جنگ و آدمایش را تشکیل می داد که عبارت بود از ایمان و ایثار.
در بوسیدن روی ماه هم دقیقا با همین مفاهیم روبرو هستیم. ایمان و ایثار که در میان رزمندگان دفاع مقدس جزو سرآمدترين و جدی ترین ویژگی ها و از مضامین منتشر و مستتر در جنگ بود در همه حالت ها و بارقه ها و شگردها و شمایل و اشکالش.
آنچه مضمون اصلی «بوسیدن روی ماه» را تشکیل می دهد؛ همین مضمون است.
دو مادر شهید که سال هاست در همسایگی یکدیگر منتظر رسیدن خبری از جگرگوشه هایشان هستند و در این راه به یک انتظار مجاهدت آمیز حیرت آور و منقلب کننده دست زده اند.
این موقعیت که شاید ظاهری آرام و طولانی و عادی برای ما داشته باشد، اما در متن و بطنش بشدت تکان دهنده و ملتهب و البته دارای اجری عظیم و عاقبتی زیباست.
صبر بر فراق و شکیبایی در جایی که قرار از کف رفته و دل در تاب و تب است.
در چنین موقعیتی و با چنین دستانی، فضا فراهم می شود تا ما بتوانیم به واقعیت و حقیقت آنچه بر کاراکتری مثل مادر شهیدی که بیست سال در انتظار فرزندش بوده، نزدیک شویم.
او آرام است اما نگرانی و التهابی طبیعی و نگرشی انسانی و امیدی کوچک و نحیف و البته پایداری و عنایتی بی نظیر در روح و جانش لانه کرده است و نگهش داشته.
تشبیه درستش شاید شمعی باشد که می سوزد و می گدازد و روشنی می بخشد؛ اما هر لحظه که با عصاره جانش نورافشانی می کند، نحیف تر هم می شود و خمیده تر.
چیزی بین خوف و رجا و امید و یأس؛ بله دقیقا بهترین تعبیر که در مضمون روایات و آیات دینی ما هم هست و از نشانه های جدی مومن، همین خوف و رجاست.
در این داستان هم ما با مادر شهیدی روبرو هستيم که در خوف و رجا به سر می برد و هم امید آمدن فرزند و هم بی خبری از او، هم رسیدن مژده وصل پاره های تنش و هم ایثار تقدیم؛ و این حس وصال به مادر دیگری که سالهاست مثل او و در همسایگی اش منتظر خبری از یوسفش مانده، مجموعا فضایی را پدید آورده که ملهم از همان موقعیت خوف و رجاست.
که البته در نهایت، به تراژدی معنوی و رهایی روحی و پرکشیدن فرزند و مادر و همه آن سال های دوری و معصومیت و انتظار و نجابت و عاشقی منجر می شود و کبوتر با مرگش به پایانی می رسد که پایان نیست و به ثبت نام عشاق بر جریده هستی می ماند.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
آری؛ مرگ پایان کبوتر نیست...!
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰