کد خبر:۲۲۱۱۱۳
به بهانه سالگرد عملیات کربلای 4؛

نامه‌های تکان‌دهنده شهید 17 ساله به مجله «زن روز»

من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره‌ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می‌کنم؛ من می‌روم، ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می‌کنند، بمانند و ...

گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ متن زیر حاوی نامه نگاری های یک دانش آموز 17 ساله با مجله «زن روز» است که پاسخ اولین نامه، چندی پس از شهادت وی در عملیات کربلای 4  به مدرسه اش ارسال شد.

 

* نامه اول شهید امیر به مجله زن روز در  3/9/1365

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پربار زن روز؛

 

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما به خاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم. بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است، اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته؛ جریان را برایتان بازگو می کنم:

 

من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم، اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند. تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند، زود می خوابند؛ اصلاً در طول روز یک بار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من)کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت ها سوءاستفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم.

 

البته این مشکل اصلی من نیست؛ چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم، تعجب نمی کنم، بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد.

 

پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند، به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کردند (البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام همسن خود من است) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد، به زندگی ای تبدیل شد که دائم در آن سعی در دور کردن هوای نفس داشتم،  با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است؛ تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره»؛ می دانم که منظور من را حتماً فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست.

 

همان طور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند، یعنی از ساعت 6 تا 23. من هم از ساعت 7 تا 13 مشغول تحصیل هستم، یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همان طور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذارد، دائماً در سرم فکر گناه را می اندازد و بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش و حرف های او شوم ، همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم، ولی او مانند شیطان است که سر راه هر انسانی ظاهر شود، او را به قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم، ولی او دست از سرم برنمی دارد. تو را به خدا کمکم کنید چطور جواب حرف های چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقت ها فکر می کنم که او شیطان است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس به آسمان برگردد.

 

خواهران عزیز! کمکم کنید من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردار گوشش بدهکار نیست، هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی، اصلاً گوش نمی کند، می ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد، دوست ندارم که تسلیم او بشوم، باور کنید حتی بعضی وقت ها من را تهدید هم می کند و می گوید ...

 

البته فکر می کنم همه این بدبختی ها به خاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم، حتماً این مشکل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم، ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهش های او نشده ام، ولی می ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند.

 

خواهران خوبم! کمکم کنید نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم این همه آزار ندهد؟ چطور او را مانند یک دختر مسلمان کنم و چطور می توانم طرز فکر و رفتار و عقیده اش را تغییر دهم؟ ضمنا فکر نمی کنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد؛ چون آنها وقت و حوصله فکر کردن به این مسائل را ندارند، تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس العملی نشان نمی دهند؛ چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زود تر من را کمک کنید.

 

خواهران گرامی! جواب نامه ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید، قبلاً تشکر و سپاسگزاری می کنم.

با تشکر برادرتان امیر....

3/9/65 - ساعت 5/3 بعد از ظهر

 

* نامه دوم شهید امیر به زن روز در 1/10/1365 در آستانه اعزام به جبهه و  چهار روز قبل از شهادتش در عملیات کربلای 4

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خدمت خواهران عزیز و گرامی ام در مجله زن روز

 

سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم. مدت هاست که منتظر نامه شما هستم، ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده ام. البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد، ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم در این دنیای فانی نباشم.

 

حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من می گوید: امیر برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن . من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده، خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این نامه را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.

 

البته من نمی دانم حالا که این نامه من را مطالعه می کنید، اصلاً یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینکه کثرت نامه های رسیده به شما موضوع نامه من را از خاطر شما پاک کرده است. به هر شکل همان طور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدم های درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید، فکر کرد من هم زود تسلیم می شوم، ولی او کور خوانده است. من مدت ها با شیطان مبارزه کرده و خودم را از آلودگی حفظ کرده ام، ولی فکر می کنید که تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دخترنما مقاومت کنم، برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم، تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم؛ من می روم، اما بگذار این دختر فاسد بماند.

 

من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم، ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند، بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند. امیدوارم که بزودی از خواب غفلت بیدار شوند. من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است، ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرورانگیز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند؛ این تنها آرزوی من است.

 

پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب در حال کار در بیمارستان یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیز بودند که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشته ام. هیچ وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نکردم؛ چون اصلاً آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند، زندگی آرام و بدون دغدغه من را به طوفان مبارزه با گناه تبدیل کردند، با این همه همان طور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را به آن تشویق می کرد آلوده نشدم. ضمناً خواهش می کنم به روان شناس مجله بگویید که در نوشته هایشان حتماً این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه درست کنید و آن وقت به امید خدا رها کنید، بلکه به آنها بگویید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند.

 

امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایش می افتد. البته من نمی دانم که این موضوع را خانم روان شناس باید بگوید یا کس دیگری. به هر صورت خودتان این پیام من را به هر کسی که مناسب می دانید برسانید تا او در مجله چاپ کند.

 

قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد. همان طور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتم، اگر نامه ای از شما دریافت کرده بودم، حتماً جوابش را می دهم. البته امیدوارم برنگردم چون آن وقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم. برای من دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می کنم که همه انسان های خفته مخصوصاً پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست.

خداحافظ و التماس دعا والسلام علی عبادالله الصالحین

برادرتان امیر 1/10/65

 

* پاسخ مجله زن روز به نامه اول شهید امیر در 14/10/136 بدون اینکه از شهادت وی مطلع باشد 

 

بسمه تعالی

برادر گرامی سلام علیکم

حتماً موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید؛ زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.

موفق باشید.

 

* نامه رئیس دبیرستان در 16/10/1365 به مجله زن روز و اعلام خبر شهادت امیر

 

بسمه تعالی

مجله محترم زن روز

 

با سلام، برادر امیر........ در تاریخ  5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیده اند. نامه شهید ضمیمه می شود.

با تشکر
رئیس دبیرستان شهید ..........

16/10/65

ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
نظرات بینندگان
دانشجو
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۷:۳۷
نمي دانم درست است است که بگويم يا نه...کفر است يا نه...اما به دلم مي آيد که ايمان اين جوان اگر از يوسف (ع) بيشتر نبوده کمتر نيست...يوسف يک بار از اين طريق امتحان شد و شهيد امير هرروز و البته هر دو پيروز!
62
6
حسن اساسي
۲۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۱:۵۸
برشهيدان احسنت بگوئيم

که جان خويش درکف نهادند

وبي منت وريا تقديم محبوب کردند

ره صد ساله را يکشبه طي کردند

واي برما که اند خم يک کوچه ايم
mahya
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۹
نوجواني که در 16 سالگي صحبت از عبادت چندين ساله خود ميکند، شايسته مقام رفيع شهادت است.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
51
6
شيخ حسن
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۳:۵۰
سلام
واقعا تکان دهنده بود بقول دوستمان
حق اين چنين صبري اين گونه پاداشي است.
من که در سايت ها و شبکه و مجله و دل نوشته هاي زيادي سر ميزنم
تا کنون چنين داستان و مطلبي به اين آرامي ،متانت،سادگي و اخلاص نديده ام
((صدبار بدي کردي و ديدي ثمرش را
خوبي چه بدي داشت که يک بار نکردي))؟!!
يه دوست
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۱:۳۴
آقا چي بگم حقيقتا ما نسل سومي ها شرمنده اين بزرگوارها هستيم .
خداکنه بيشتر به ما توجه کنند تو اي منجلاب فساد.
4/10/91
همايون سلحشور فرد
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۱:۲۰
اسوه مبارزه با نفس، همچنان گمنام و بي نشان صوت
http://salahshoorfard.parsiblog.com/Posts/140/
25
4
مرتضي
۱۶ دی ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۹
سلام برادر..منظورتون از اينکه گفتين پدر و مادرش همکاري نکردن چيه؟يعني نميشه با توجه به مشخصات و تاريخ شهادتش يا يکي از کساني که ايشون رو ميشناسه قبر نوراني ايشون رو پيدا کرد.تو رو خدا اگه نشوني ازش پيدا کردين حتماً به ايميلم بفرستيد.التماس دعا.هر وقت داستان اين يوسف زمان رو ميخونم اشک تو چشمام جمع ميشه
علمدار
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۱:۲۲
بسم رب الشهدا
خيلي زيبا و تاثير گذار بود انشاالله اون دنيا اين شهيدعزيز17ساله شفاعت ما جماعت روسياه رو بکنند.ياعلي
24
4
حسين
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۱:۴۳
يادش به خير اين مطلب را در همان دوران جنگ و جبهه و در منطقه عملياتي شنيده بودم حتي يادم هست که برخي وعاظ در منابر اين ماجرا را براي مستمعين نقل مي کردند و واقعاً مجلس سخنراني دگرگون مي شد. اين شهدا و يادشان هميشه انسان را متحول مي کنند .روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد .
18
4
همايون سلحشور فرد
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۲:۳۸
تصوير دستخط شهيد در مجله زن روز رو هم با کيفيت خوب در يادداشتم اضافه کردم: اسوه مبارزه با نفس، همچنان گمنام و بي نشان صوت سند
http://salahshoorfard.parsiblog.com/Posts/140/
18
1
همايون سلحشور فرد
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۱۶:۲۷
راستي توضيح ندادم که منظور از اين "صوت" که در يادداشت معرفي شده گذوشتم، همون سخنراني معروف شيخ حسين انصاريان هستش. دوستان خبر دادن لينک دانلودش خراب شده بود که اصلاحش کردم و لينکي رو که قبلاً توي فارس تي وي آپلود کرده بودم گذاشتم. باز مشکلي بود خبر بدين
علي
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۳:۰۹
عالي بود ، روحم تازه شد.
خدا خيرتون بده.
25
2
عباس
-
۰۴ دی ۱۳۹۱ - ۲۳:۳۲
هنگام خواندن نامه اين قهرمان شهيد بارها اشک درچشمانم حلقه زد واگر تنها بودم حسابي گريه مي کردم به خاطر اين عزت و بزرگي که خداوند به اين مجاهد في سبيل الله عنايت کرده است.
21
1
فاطمه
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۱۲
خدايا عفت و حيائي مانند اين شهيد به همه ي دخترها و پسرهامون عطاکن.
الهي آمين
برادر عزيزم راهت ادامه دارد.....
32
3
sad
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۱:۱۰
مي توان براي ايشان از نام يوسف زمان استفاده کرد
18
2
عليرضا ضيايي
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۷:۳۶
با سلام و تشکر از درج اين نامه ها ساليان قبل نيز از منبر استاد انصاريان جريان اين نامه ها را شنيده بودم ولي دوست داشتم بدانم برخورد والدين او با شهادت امير و رفتار آنها بعد از شهادت امير چگونه بوده است اگر ممکن بود برايم ارسال فرماييد
16
1
همايون سلحشور فرد
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۱۶:۰۶
سلام. قبلاً از آقاي جوزي(مدير سابق دفتر فرهنگي گلزار شهداي بهشت زهرا سلام الله عليها) درباره تلاش براي پيدا کردن مزار شهيد پرسيدم ايشان گفتند که متأسفانه خانواده اش(پدر و مادرش) همکاري نکردند. بنابراين به نظر نمي رسه واکنش مثبتي نسبت به شهادت او داشتند
پيروز
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۰
فوق العاده بود. منم گريه کردم. اين ها رو بايد به جوونا نشون بديم. واسه چند نفر هم فرستادمش اين متنو. خدا خيرتون بده. اون پسر يه گوهر بوده. اين همه امکانات گناه داشته باشي ولي نري سمتش! اصلا نحوه هدايت و ايمان آوردن اين پسر محشره.
بهتر بود اسم و فاميليش رو هم ميگفتيد.
22
2
ريحون
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۱۶:۴۴
من وقتي خوندم ياد اين آيه ي کريمه افتادم:

وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا؛
هرکس تقواي الهي پيشه کند، خداوند راه نجاتي براي او فراهم مي‌کند و او را از جايي که گمان ندارد روزي مي‌دهد، و هرکس بر خداوند توکل کند کفايت امرش را مي‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام مي‌رساند، و خدا براي هر چيزي اندازه‌اي قرار داده است.

سوره طلاق آيه 2 و 3
17
2
منزه
-
۰۵ دی ۱۳۹۱ - ۲۱:۴۷
سلام
بسيار زيبا بود و تکان دهنده! سلام و دورد خدا بر شهيدان راه حق، سلام و درود خدا بر کساني که آن حماسه و شور را آفريدند. بدرود
13
1
مسلم
-
۰۸ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۳
کاش من هم بويي از عشق تو را در دل برم/ يا که مجنوني شوم رو به خدا هجرت کنم
9
0
مسلم
-
۰۸ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۳
کاش من هم بويي از عشق تو را در دل برم/ يا که مجنوني شوم رو به خدا هجرت کنم
14
0
شفق
-
۰۹ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۵
شهدا واقعا شرمنده ايم
14
2
تاراناز
-
۰۵ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۴
خيلي خيلي عالي.....متاسفم واسه اون مجله روز....خب زودتر جوابشوميدادين....خيلي حرفه بااين پدرومادر همچين پسري.....تونا معلومه خونوادگي اينطوري بودن....اين پسر مصداق واقعي گل نيلوفر در مردابه.............خدايش بيامرزد
8
0
گمنام
-
۲۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۵:۵۸
اين نامه حقيقتا روي من تاثير گذاشت
يه تکون اساسي خوردم
من رو از منجلابي که توش بودم و روز به روز هم داشتم بيشتر در اون غرق ميشدم، آگاه کرد
اميدوارم شهيد امير دست منو ول نکنه
يا حسين شهيد
8
1
حکیم
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۳:۱۶
اره واقعا عالی بود
دلم به حال دلم سوخت
گمنام
Iran (Islamic Republic of)
۱۱ شهريور ۱۳۹۳ - ۰۲:۳۲
با سلام خدمت اقای همايون سلحشور فرد ادرس سایتی که گذاشتید آدرس دانلود فایل پی دی اف از کار افتاده لطفا تصحیح فرمائید.
اگه زحمتی نیست به من خبر بدید باتشکر
4
0
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۵:۲۷
بسم رب شهداء و الصدیقین
این شهید بزرگوار مظهر زیبایی های باطنی و ظاهری و همچنین الگویی نیکو برای همه مردم،مخصوصا جوانان بوده و است.این جوان بزرگوارجمله زیبایی را برای ما به یادگار گذاشته است و آن جمله میگوید:(( اگر تمام مردم برای تو مانند زلیخا شدند،تو همچنان یوسف باش.))
4
0
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۸ آبان ۱۳۹۷ - ۰۴:۴۴
سلام دوستان فایل صوتی استاد انصاریان در مورد این شهید والا مقام میخام هرچ سرچ می کنم پیدا نمیکنم میشه محبت بفرمایید آدرس دانلود بزارید ممنون.
7
0
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۵ آبان ۱۳۹۹ - ۲۱:۰۵
میشه فامیل این شهید رو بگید
8
0
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۵ آبان ۱۳۹۹ - ۲۱:۰۵
میشه فامیل این شهید رو بگید
7
0
محمد جعفر صفی پور
Iran (Islamic Republic of)
۲۶ آبان ۱۴۰۳ - ۱۸:۴۵
خوش به حال چنین جوان باتقوا جزاکم الله خیرا
1
0
پربازدیدترین آخرین اخبار