درنگ
محمد آرمان
آه از شفقي كه روز را به شب مي رساند.....
روايت زندگي، روايت بودن و ماندن نيست، روايت ديدن و شنيدن هم، نه از جنس وهم و نه شعر.
نه از تبار نام است و نه ننگ، روايت زندگي، آنسوتر از تجلي من و ماست آن طرف تر از حساب و كتاب ما و شما، روايت زندگي، ترديد ميان خوف و رجاست، روايت سوزناك يك نماز در عطش جانگير يك ظهير سراپا ا ست، روايت زندگي چيزي فراتر از بون و نبودن است گام نهادن در مسير عرفان است.
من نزد گمان بندگانم هستم. من كنار سختي و سترگي ضجه مادري هستم كه فرزند به دنيا مي آورد. من در سفره هاي خالي مسكينان و فقيران هستم، انا عند قلوب منكسره، من پيش دل هاي شكسته ام.
روايت زندگي حقيقت جستجوي خداست، خدا تنها خبرنگار بدون مرز دل ماست.
من، برادر، از دل تو چه خبر دارم، خنكاي زندگي، تاب لحظه هاي تصميم و انتخاب، طاقت رفتن و از خود نگذشتن را دارد؟ چه آنانكه از مي بيخودي نوشيدند، از خود ملكوتيشان نگذشتند و بيده ملكوت كل شي آنها، تنها جامعه گرفتار تن رابه دست باد سپردند، بادي كه ما را خواهد برد، دير يا زود.
آه، از نغمه ناجور وسازناكوك، روح گرفتار در بستر بيمار، درگير و دار جسم ناپديدار، كه از هرم دوري يار مي سوزد و مي سازد و .... مي ميرد.
روايت زندگي، شور و شيدايي مستي چشمان خمار دلدار، يا عشق، ادركني.
روايت زندگي، اگر با چشم دل و ديده بنگري، آري، همه چيز را نشان از اوست به دريا بنگرم دريا ته وينم به صحرا بنگرم، صحرا ته وينم ، به هر جا بنگرم كوه و در و دشت، نشان از قامت رعنا ته وينم.
اين مانيفست نگاه دريايي بابا طاهريان عريان، جان جان است، حديث حضور خلوت انس و دري كه فراز است و اين يكاد الذين كفروا.
و شهيد راوي روايت زندگي است، روايت فتحي از سرگرداني روزهاي بي روزن به سرقله رستگاري و شهيد رستگار است. اما برادر، روايت ما بازماندگان چه مي شود، روايت ما آه از شفقي كه روز را به شب مي رساند و آه از دهر ان گاه كه بر مراد سفلگان مي چرخد./انتهاي پيام/