اندر مصائب يك هامون جهان سومي!
محمدرضا محقق:
فرهنگ و نظام اجتماعي اين ملت ها (جهان سومي) يا مثل چين و ژاپن، گرايش به يك «باطن گرايي محض» داشته و يا مثل غالب ملت هاي شرق ميانه بر «اديان توحيدي» بنا شده است؛ که در هر دو صورت تمدن اروپايي براي مصادره فرهنگ و تاريخ اين ملت ها بايد راهي را در پيش مي گرفت كه كار به مقابله هاي جدي - از آن نوع كه ما در اين سال ها با آنها داشته ايم - نينجامد.
«كپسول عرفان» - و بهتر بگوييم «كپسول تصرف» - راه حل خيلي خوبي است؛ چرا كه ظاهر و باطن و صورت و معنا را در يك كپسول واحد جمع مي كند كه كاملاً بي خطر است، نه مثل كبريت هاي ايراني! از همين جاست كه انواع و اقسام عرفان ها منشا گرفته اند، مناسب براي همه انواع سليقه ها.
براي ما هم عرفان «درويش جاويدان» كه مريداني خوش آب و رنگ داشت و خيلي از ديندارها را هم دچار شك كرده بود كه «نكند دنيا و آخرت را واقعاً مي شود جمع كرد و ما غافليم»!
عرفان هاي متنوع ديگري هم در شعر نو و سپيد و نقاشي مدرن و موسيقي اصيل و سينما و غيره ظهور كرده بودند كه حتي شاه و شهبانو و وليعهد هم از آن بي نصيب نمانده بودند!
اگر مگس بهترين ناقل ميكروب هاست، توريست ها بهترين ناقل اين عرفان زدگي بودند؛ آنها چهره اي مسخ شده از باطن گرايي شرقي ها را به اروپا و آمريكا مي بردند و هر روز پيغمبري را از يك گوشه مبعوث مي كردند و مذاهبي چون «اكيسم» مي آورند كه سالاد رنگارنگي است از بوديسم و ذن و هندوييسم و آيين كنفوسيس و ... منتها از نوع وسترن – يعني غربي - كه از يك طرف ظاهراً نياز به معنويت را كه در همه انسان ها هست ارضا مي كند، اما از طرف ديگر، كاملاً «بي خطر» است و معارضه اي جدي با غرب ندارد...
و باز هم اين مذاهب عرفاني جديد توسط «مگس توريسم» و «پشه آنوفل انتشارات» به همان كشورها وارد مي شد و جوانان سرگردان از همه جا بي خبر را كه از همان آغاز زير «سرپوش» نامرئي فرهنگ غربي كه توسط شبكه هاي جهاني ارتباطات و تبليغات ايجاد شده اند به دنيا مي آيند و در زير همان سرپوش به بلوغ مي رسند، مي فريفت.
عرفان سرخپوستي آقاي «كارلوس كاستاندا» هم از همان مرض هاست كه توسط پشه هاي آنوفل انتقال مي يابد؛ در اين انواع عرفان ها هميشه يك اصل مشترك است و آن اين است كه تقدس به نفع دنيا و به عبارت بهتر به نفع «سلطه جهاني غرب» مصادره مي شود و از آن پس ديگر براي رسيدن به تقدس، آدم لازم نيست كه حتماً ملتزم به دين و احكام آن باشد.
اين نوع تقدس و عرفان را بايد در واقع وارونه تقدس دانست؛ يك معنويت وارونه كه با هر نوع زندگي جمع مي شود.../انتهاي پيام/