آنجا كه معلم شهيد انقلاب قلم به دست مي گيرد و درباره قلم مي نويسد
محمدرضا محقق:
آنجا كه معلم شهيد انقلاب قلم به دست مي گيرد و درباره قلم مي نويسد، گرد و غبار تمام منويات در گير و دار ميان افكار آشفته بشر امروز فرو مي نشيند و كلمه آغاز مي شود؛ چراكه در آغاز هيچ نبود و كلمه بود.
و هر كسي را توتمي است و توتم هر كسي خويشاوند او يادگار خويشاوندي او تجلي گاه آن عالم زر صبح است؛ قالوا: بلي. چهره دوستش يادآور ميهنش مهر نماز و محرابش زبان خاموش و لب هاي دوخته حرف هايش حرف هايي كه براي نگفتن دارد و بالاخره تكه سنگي، شاخكي، برگ گلي، مشت خاكي از آن بهشتش كه پس از هبوط با خود آورد و در غربت هولناك و امنيت سياه و تنهايي رغت بار تبعيدش در انبوه سكاهاي بيگانه و بي روح سنگستان قفقاز و همسايگي جبري كركس جگرخوار با خود دارد و از او بوي آن بهشت را مي شنود و در او رنج اين كبير را فراموش مي كند و او آتش اين دوزخ نمرودي را گل سرخ ابراهيمي مي يابد و بالاخره با او در اين گورستان سرد وحشت زندگي مي كند و او توتم وي است.
و علي در بارگاه كلمات تحت لواي آبشار منويات كويري اش در تاريخي كه در هيئت جغرافيا به ظهور و بروزي عاشقانه رسيده است، سرمعرفت را با يادكردي از رمز خلقت و سيره سالكان يادآور مي شود.
هر كسي را توتمي است و توتم «ذكر» است و مگر نه زندگي هيچ نيست جز فراموشي و خوشبختي هيچ نيست؛ جز لذت و آرامش كسي كه ديگر هيچ چيز به ياد نمي آورد كه «آدميت» يعني از دست دادن بهشت يعني هبوط ، تبعيد، كوير، غربت، تنهايي و هم نشيني و هم خواني با مرغ و مور و مگس! و خوشبخت، بدبختي است كه آدم بودن خويش را پاك از ياد برده است اما بدبخت آن كه هر روز سرگذشت خويش را به ياد مي آورد، خوشبختي «رنج بودن را» همچنان حفظ مي تواند كرد چه هنوز آدم است و هر كسي آدم است اگر هنوز فراموش نكرده باشد.
و توتم نمي گذارد كه فراموش كني هر دم به يادت مي آورد توتم «ذكر مجسم»، بهشت، آدم، حوا، خدا، شيطان، عشق، عصيان، آگاهي، هبوط و ... در «كوير» است! هر كسي را توتمي است، توتم هر كس «خود خوب» اوست.
توتم يك ذات ماورايي دارد يك موجود غيبي است از جنس طبيعت نيست، ابزار كار نيست، وسيله كسب نفعي نيست، دست ضروري بخشنده نامي و پزنده ناني نيست. از كجا بدانيم كه توتم يك شي مادي نيست، يك رمز غيبي نيست، خاكي نيست، خدايي است بسيار روشن است همه چيز در اين دنيا براي من است اما توتم؟
من براي اويم تمامي نيازم در برآوردن نياز او سيراب مي شود؛ تمامي وجودم در مردن و قرباني شدن در آستانه محراب او ايجاد مي شود در قتلگاه خويش كه به خاطر او به پاي اختيار خود مي آيم؛ شهادت حياط مرا گواهي مي دهد و غرورم كه بر بالاي بلند او مي شكند و در پاي او مي ريزد اشباع مي شود و به خضوع خويش مباهات مي كند.
و اين چنين است كه علي از قلم مي گويد و ترجمان آيات الهي را چه توصيفي والاتر و برتر از توصيف قلم و آن چه مي نويسد چه «نون و القلم و ما يسطرون» علي كه سال ها از راه قلم از ايمان خويش لرزيد، اينك از مسير ايمان از راه توصيف قلم گام برمي دارد و به راستي كه قسم ياد كردن خدا بر قلم نشانه يادآوري برترين و والاترين پديده خلقت است و نشانه تراز بزرگترين و ماناترين معجزه الهي و به راستي جاي تفكر و تفقه و تدبر آنجا كه معجزه رسول خاتم و دستامد دوران آخر و يادآوري خاتمه موهبت هاي الهي براي بشر چيزي نيست جز كتاب و كتابي نيست جز قرآن و معنايي جز خواندن كه «اقرا باسم ربك الذي خلق» در والايي و بزرگي اسلام همين بس كه كلامش با خواندن آغاز مي شود و خواندنش با نام خالق خواندن.
بودن خويش را نزد ديگري نمودن، جبر ديگري را به دلخواه اختيار كردن، در ياد او خويشتن را به لذت سكر آور و حلاوت جست خيزي توصيف ناپذير از ياد بردن و بالاخره با ريه هاي او دم زدن، با نبض هاي او تپيدن، با قدم هاي او رفتن با حلقوم او ناليدن، با بودن او زيستن و در زيستن او جان دادن مردن و آنگاه به كام دل رسيدن؛ همه نيازها و آرمان ها و كشش ها و رشته هاي پيوندي است كه در عقل اين جهاني نمي گنجد منطق دكارتي نمي فهمد؛ فلسفه و علم بيگانگان پرت و دوري هستند كه به اين سرزمين راه ندارند و در اين سراپرده غيبي بارشان نمي دهد.
آنجا بارگاه بلند «دل» هايي است كه «دوست داشتن» را – كه يك راز غيبي است – مي شناسند و دامان مهربان «سر» هايي كه بالاتر از «فهميدن» را مي فهمند! اينها تبعيدي هايي اند در اين كوير كه هنوز آدمند و هنوز غربت را حس مي كنند و پرستيدن را همچون صفتي در خويش چه مي گويم همچون بعدي از بودن خويش و شايد بودن خويش مي يابند.
اينها بالاتر از زدن و پر زدن و كسب كردن و حس كردن و هوشياري و دانش و صنعت و قدرت و پيشرفت و ثروت و موفقيت و سلامت و عقل و مصلحت و حيثيت و شهرت و لذت و آسايش و آرامش و سعادت و سود...
معاني ملموس و آن جهاني و شگفت و بي تاب كننده عشق، ارادت، دوست داشتن، پرستش، شهادت، درد، دعا، ايثار، شك، تنهايي، اخلاص، يكتايي، يك تويي، اضطراب، انتظار، صبر، حق، ارزش، قداست، ايمان، زيبايي، خير ... اند.
و درياي كلمات علي در باره قلم را كرانه اي نيست و كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ؛ كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم.
در ادامه اين موج و در سلسله اين نوشتار همچنان در درياي كلمات علي غرقه خواهيم بود تا شايد وقتي ديگر./انتهاي پيام/