از رنجي كه مي بريم
محمدرضا محقق:
معاني مرموز و جهاني و شگفت و بي تاب كننده عشق، ارادت دوست داشتن، پرستش، شهادت، درد، دعا، ايثار، شك، تنهايي، اخلاص، يكتايي، اضطراب، انتظار، صبر، حق، ورزش، قداست، ايمان، زيبايي، خير و ....
اينها همه معاني غيبياند، همه يادگارهاي بهشتياند كه با آدم به زمين آمده اند و در زمين نيز همچون آدم بيگانه و قريب و معمايي و مجهول و نافهميدني و اين است كه هر گاه بدان ها مي انديشيم در زير دست و پاي خشن عقل پايمال مي شويم و از رهگذر او مي گريزد و همچون گلبرگ هاي لطيف غنچه اي ناشناخته در لاي انگشتان تشريح مي پژمرند و در برق نگاه هاي خشك علم محو مي شود و هر گاه بي واسطه عقل حسابگر و دلالي اين استدلال فزون و خشني كه جز سود و صلاح را نمي فهمد خود را به خويشتن پاك و زلال خويش مي سپاريم و به احساس شسته و صاف خويش تكيه مي دهيم و به وجدان راستگويي كه از عمق فطرت ما سر مي زند اطمينان مي كنيم تا مستقيماً به سخن بي ربط و زمزمه بي صوت ذات انسان خويش گوش فرا مي دهيم و آن ها را به روشني و سادگي لمس مي كنيم و حتي وزن هر كدام را حس مي كنيم.
مي شنويم، مي چشيم و مي بوييم و مي يابيم ..... و اين چنين است كه صراحت و صداقت بيان علي (ع) در توصيف و تشريح لحظات قلم و آنگاه نبض انگشتان دل و ديده در جغرافياي سپيد كاغذ روان مي شود و به رواني جويبار عقل و عاطفه و احساس و درك و دريافت معاني بلند آسماني و زميني را به چشمان بيناي آدم واصل مي كند.
پس همان خداوند قلم آنجا كه «نون و القلم و ما يسطرون» در آوردگاه كتاب وحي به ميدان چشمان انسان فرود مي آيد، اين سوال به ظهور مي رسد كه ارزش اين قسم به چيست؟
آنچه از قلم مي طراود و در صفحه دل نگاه هاي آدم مي نشيند عصاره جان صاحب قلم است و اين عصاره با گذشت از مرز معارف آسماني و زميني او و پيدايي در ساحت اين جهاني اوست كه به ما غره مي شود و اين غايت وجود آدمي است و نهايت انديشيدن و انسان شدن انسان كه انسان به نطق و عقل به انتزاع كليات آدمي زنده است و نه به چيز ديگري كه اگر جز اين باشد مرز ميان او و حيوانات و نباتات در هم شكسته مي شود و اين عصاره وجود نقطه تلاقي اوست با بزرگترين موهبت خدا به بشر كه همانا آزادي است.
آزادي براي بندگي و آزادي براي رسيدن و وصل شدن به نقطه آغاز و پايان و صحيفه ظاهر و باطن و آغاز و انجام و فرانجامين لحظه هستي انسان.
و مبدا و معاد، كلمه و خدا، زلف رها در بادت آخر داد بر بادم، لايق نبودم بندگي را كردي آزادم و قلم و قدسيت قلم بندگي خداست و آزادي از اين بندگي ابتدايي اسارت به زنجير هوا و هوس جون دنيا است.
و پايان قلم نتيجه معاد و رسيدن به داوري است، داوري حق كه اگر چه تلخ اما شيرين است به پاس اين يادآوري حرمت قلم و حريم اين عصاره جانبخش و جان فضا را پاس داريم./انتهاي پيام/