من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
تامل به باطن حيات آدمي، نيازمند مسكنت روحي و آرامش قلبي است. ساحت انديشه است و محفل درنگ و تامل و شب نماد و نمود راز آلودگي است؛ از اين جغرافياي زماني كه در هيئت يك رستاخيز آرام، سياهي را با روزنه هايي از نور مي پوشاند و ماه را در قلب اين سياهي، نشانه اي مي كند براي روشنايي از جنسي آينه گون.
و همه اينها، ترجماني اين جهاني است كه از درك و دريافت انسان از هستي و نشانه هايي زيبا و هويت مند از هيئات ظاهري اسباب و علل اين جهاني. چيدمان اين ظاهر، آن گونه است كه مختصات ذهني انسان را به سمت درنگ و تامل به پيش مي برد، و اتفاق در صورتي رنگ وقوع به خود مي گيرد كه از جنس فطرت، دور نشده باشد، نه آن سان كه ديگر هيچ تحريك و تهييجي را برنتابد و حتي دين و آيين پاك و آسماني و غير ملتقط و غير منحرف هم نتواند جرقه اي و بارقه اي در او برانگيزد.
شب، گاه مسكنت و آرامش است و همه چيز براي اين مهم، فراهم و در آن جمع است. سكون و سكوت، تاريكي و مهتاب، ماه و ستارگان و آسماني كه به طراوت و فروزندگي و عظمت و ابهام و زيبايي، پرده اي بر فراز اين جهان پهناور مي شود از براي درنگ و تامل آدمي.
شب، هم با راز همراه است و هم ابهام، هم با سكوت و هم با تراوش ذهن، هم با مرگ كوچك (خواب) و هم با بيداري و چه بسيار تذكر و زنهار كه عارفان و سالكان درباب بيداري شب و سحرخيزي بدان اشارت و به آن توجه داده اند.
دولت نماز شب و راز و نياز سحرگاه، دولت استعانت ازحق و مكنت دريدن موانع پندار، از سطح دل و سويداي ديده باطن آدمي است.
دولت بيداري سنگين و شگرف و سترگ سحرگاه، دولت دل است و جان.
توصيه به نماز شب و حديث ناب استنغاي از آن، آنسان كه «اگر دنيا مي خواهي نماز شب بخوان، اگر آخرت مي خواهي نماز شب بخوان»
شب، محمل عشق و محفل معاشقه است. و عشق «فاصله هايي كه غرق ابهامند»
و اين پايان نيست... /انتهاي پيام/