چه كسي جملاتم را به هم ريخت؟! (بخش اول)
به اين آقاي نويسنده حرجي نيست. آخر او سال هايي را با پاكباختگان دريادلي سپري كرده كه جنسشان مال شب شهر بي ستاره نبوده، مال كوير بوده.
او سال هاي سال را با صداي قرآن به خواب رفته و با ذكر نماز شب پير مرد از خواب برخاسته.
او مراقبه را ديده و مشاهده را لمس كرده.
حالا بگذاريد ميان اين همه دود و دم و اين همه آدم هاي زرنگ و بد و ميان اين همه رنگ و رنگ، اين آخرين دست و پا زدن پايانيش را راحت تر به انجام رساند.
اگر مي توانيد راحتش بگذاريد...
حسين بن علي به دنبال خلافت است، ما هم مي دانيم. چه كسي از او بر اين امر سزاوارتر ...؟!
ايمان مردم، پاي اين برج ها، دود شد و رفت هوا...
يه مرشد مي خوام، يه مرشد؛ كه نفسش حق باشه ...
تو مثل يه «مين» ميموني كه نه منفجر شده نه خنثي شده. معلوم نيست بايد با تو چكار كرد...
از «حسين بن علي» بسيار مي گويند. چرا آنان كه از او مي گويند خود مانند او نيستند؟!
بدانيد و آگاه باشيد كه امام شما از دنيا، جز دو جامه فرسوده و دو قرص نان خشكيده چيز ديگري نداشت و نخواست.
كار به جايي رسيده بود كه براي مومنين شك پيش آمده بود كه نكند واقعاً دنيا و آخرت قابل جمعند و ما تا به حال ول معطل بوده ايم!