وداع...!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۱۲۴۱
باغ بي برگي ما، ماه خدا، دست خالي و ديگر هيچ!-محمدرضا محقق

وداع...!

حالا ديگر خيالم راحت است؛ خودم مانده‌ام و خودت! بگذار فقر، فخرمان شود روي اين روزي بيقراري و بيدلي، حالا ديگر يادت، ملکه‌ نفساني من شده و کتاب‌هايت از فرط تورق و تعيش و تکسب من و ديگران، حالا با کمي اين‌طرف و آن‌طرف‌تر،‌ زرورق، ورق ورق شده، انگار که دفتر خاطراتي مال بچه دبستانيِ بي‌يار مانده. يار دبستاني من!

آري؟ اين چنين است برادر؟ هي ‌مي‌گويي بيا، بيا، منتظرت هستم. نمي‌آيم. اصلاً نمي‌خواهم بيايم. مي‌خواهم دست از سرم بردارد اين هواي غم گرفته‌اي که حالا ديگر ميان ترافيک اين همه اصطلاح و مرز و خطر و آزادي، بوي نا گرفته. از جنس همان کتاب کاهي که مال پدرم بود. که مال پدرم بود. آه! راستي! پدر ...

اين کلمات را با من تکرار کن:

از کوير تا هبوط بيا و تا آذرخش سرايش اسلام ناب صبر کن. با شهادت به ولايت شيعه وضو بگير. راه برو. نور بياشام  .دوست بدار. از مرز لطافت جمهوري گل محمدي، تا سينه‌ ستبر آيين ابراهيمي با حلق اسماعيل همصدا شو. با من از باران بگو. از برکت. از بيتابي. از باور. از برودت غربت. در باغ ابسرواتوار. با من از ملائک بگو. از ختم ساغر. از مبارزه. از جوشش. پوشش. آفرينش. روح. جان. روان. عشق. با من از علي بگو. علي تنهاست ...

اينک پگاه‌تر از پگاه‌، بي‌هيچ در برابر، گردي از دور بر بي‌مزاريِ يک عاشق. بي حتي يک تکه ابر توي ‌دل آسماني که نيست، ‌اما هست...!

مال هزار و چهارصد سال پيش‌تر از اينها هستم. آنطرف‌تر از رنگ سطح سيماني قرن‌تان. نيلوفر شکوه با خدا را آب دادم پشت صحنه‌ي هبوط.‌ روي تفتيده‌ کوير را چگونه بوسيدي برادر؟

آري؟ اين چنين است برادر؟ هي ‌مي‌گويي بيا، بيا، منتظرت هستم. نمي‌آيم. اصلاً نمي‌خواهم بيايم. مي‌خواهم دست از سرم بردارد اين هواي غم گرفته‌اي که حالا ديگر ميان ترافيک اين همه اصطلاح و مرز و خطر و آزادي، بوي نا گرفته. از جنس همان کتاب کاهي که مال پدرم بود. که مال پدرم بود. آه! راستي! پدر ... حال دقيقاً چند ماه و چند سال و چند قرن و چند ثانيه، آنطرف‌تر از نگاه او جا مانده‌ام ميان بودن و نبودن. آيا مسئله اين است؟

حالا ديگر اما خيالم راحت است. حالا ديگر هيچ جا، هيچ جايي ندارم. حالا ديگر بگذار دست از سر من برندارد هواي تو، اي بي‌نشاني‌ترين خانه‌ پدري کهنه‌ خاک گرفته‌ من! حالا ديگر بگذار خاک بر سرم شود،‌ اگر من ماندم و تو رفتي، که پندار ما اين بود، که پندار ما اين است ...

مرد! از چه سر بر سنگ مي‌کوبي؟ مگر سنگ مي‌فهمد، مگر زمان، حالا تو بگو به خاطر تو،‌ مي‌ايستد؟ کسي وقتي براي اين معطلي‌ها ندارد، اينجا همه اينجوري‌اند و معجّل.

حالا ديگر توي عالم فقط دو تا آدم بيکار ندار سر به هواي ذي‌شعور باقي مانده، از من نامي و از تو يادي!

شرمنده‌ام برادر! اما حق با تو بود. آري اين چنين است برادر!

حالا ديگر خيالم راحت است. خودم مانده‌ام و خودت. اصلاً به هيچ کس ربطي ندارد. بگذار فقر، فخرمان شود روي اين روزي بيقراري و بيدلي و ... حالا ديگر يادت ملکه‌ نفساني من شده و کتاب‌هايت از فرط تورق و تعيش و تکسب من و ديگران، حالا با کمي اين‌طرف و آن‌طرف‌تر،‌ زرورق، ورق ورق شده، انگار که دفتر خاطراتي مال بچه دبستانيِ بي‌يار مانده. يار دبستاني من!

هي مي‌گويي بيا. نه، نمي‌آيم. اصلاً‌ نمي‌خواهم بيايم،‌ آنقدر اينجا مي‌مانم تا برگردي!

برادر! سخت دل‌دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر.

آي علي شريعتي! عشق! رنگ آبي چهره‌ات پيدا نيست. مي‌داني چرا برادر؟ آخر ما مال اينجا نيستيم!‌

اينجا غريبيم ...!/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار