در گريز گم مي شويم!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۱۴۹۳
ماراتني ميان خوف و رجاء در تاملات من در حيات باطني انسان

در گريز گم مي شويم!

انگار به هيچي نمي‌شه اعتماد کرد، نماز ميشه موجبات گلايه و دل محمل پيرايه، يه مرتبه همه غريبه مي شن و يهو يکي که نمي‌شناسمش آشناي آشنا،                  ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم    از بد حادثه ‌اينجا به پناه آمده‌ايم 

محمدرضا محقق:

ما نقش قهرمان را بازي مي‌کنيم چون ترسوييم؛ نقش قديس را بازي مي‌کنيم چون شريريم؛ نقش آدمکش را بازي مي‌کنيم چون در کشتن همنوعان خود بي‌تابيم؛ و اصولاً از آن رو نقش بازي مي‌کنيم که از لحظه‌ تولد دروغگوييم. «ژان پل سارتر»

گفت:

گاهي اوقات حس عجيبي دارم

تو يه لحظه تمام دنيا برام فرو مي ريزه

ولي بعدش با چشمک يه ستاره

دوباره اميد تو دلم جون مي‌گيره

فکر کن

انگار به هيچي نمي‌شه اعتماد کرد

نماز مي شه موجبات گلايه و

دل محمل پيرايه

يه مرتبه همه غريبه مي شن و

يهو يکي که نمي‌شناسمش

آشناي آشنا.

دارم فکر مي‌کنم

دنيا همينه

يا بذار اينجوري بگم

به قول دوست مشهدي‌ام:

«هي فلاني

زندگي شايد همين باشد»

همون دوست مشهديم

يه جاي ديگه مي‌گه:

«به ديدارم بيا هر شب

دلم تنگ است»

مي‌دوني چيه

خسته‌ام

خيلي خسته

از تو هم خسته‌ام

و از خودم

کسي هست که بشه سرش داد کشيد؟

جايي هست که بشه فرياد کرد

با صداي بلند؟

***

نه

ديگه نمي‌خوام شعر بگم

اين شعرها ديگه کفاف سينه‌ پر از ...

پر از چي؟

کسي هست؟

...

گاهي اوقات حس عجيبي دارم

آهاي!

مگه نمي‌گي «حس»؟

پس نمي‌شه گفت!

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم

از بد حادثه ‌اينجا به پناه آمده‌ايم.

پربازدیدترین آخرین اخبار