ترنم ترد ترانه هاي عاشقانه!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۸۲۲۸
بررسي آثار عاشقانه در سينماي ايران - بخش چهارم نقد فيلم «شب هاي روشن»؛

ترنم ترد ترانه هاي عاشقانه!

شبهاي روشن در سينماي مابه جهات مختلف يک استثناست و بررسي وجوه مختلف اين اثر ماندگار و ارزشمند نيازمند مجالي واسع؛ در ادامه به پيگيري بررسي ابعاد ساختاري و محتوايي اين فيلم دوست داشتني مي پردازيم:

در فيلم، تعدادي مونولوگ وجود دارد كه در قالب همان شكل منتظم، به چهارچوب كلي اثر قوام مي­بخشد و كدبندي­ها و تداعي­هاي بكر و جذابي را براي مخاطب، در جهت دنبال كردن درام و نكته­هاي مستتر در لايه­هاي ديگر فيلم و نيز تقويت پيش داستان و گسترش فضاي معنايي آدم­ها و ساير ويژگي ها و مؤلفه­هاي زندگي­شان، فراهم مي­كند:

«من از مردم همين شهرم. همه آدم هاي اين شهر را هم دوست دارم، چون تقريبا هيچ كدامشان را نمي­شناسم.»

يكي از نكاتي كه در بيان آن منتقد ارجمند هم نمود يافت و به لحاظ اقتباسي بودن كار، خيلي خطير و مهم است، به تعبيري «ايراني» يا «خودماني» شدن اين فيلم است به لحاظ تمام عناصر. اين مهم، در «شب­هاي روشن» خيلي خوب و بدور از سطحي­نگري و ظاهرسازي و سرهم­بندي، رعايت شده است:

شهر از ديد استاد كه در اتومبيل نشسته است، دود گرفته و شلوغ و پر سر و صدا. اتومبيل، از يكي از ميدان هاي معروف شهر مي­گذرد، شايد ميدان فردوسي در نماي دور:

«از آدم هاي بزرگ مجسمه ساخته­ايم و دورش نرده كشيده­ايم. اگر كسي حرف اين مجسمه­ها را باور كند، بايد بين خودش و مردم نرده بكشد... من اين حرف ها را باور كرده­ام... اصلا باوركردني هست؟ توانا بود هركه دانا بود؟ واقعا؟»

نمي دانم چرا، ولي مي­خواهم همين جا به نكته­اي اشاره كنم. فيلم «شب هاي روشن» در سال ساختنش، از طرف هيئت انتخاب جشنواره فيلم فجر رد شد و به اين جرگه راه نيافت، گرچه بعدها در جشن خانه سينما، چندين جايزه معتبر و اصلي را از آن خود كرد. شايد اين نمونه، از كارهاي مثال­زدني دست اندركاران اين جشنواره­ - به شدت!- ارجمند، شاهد مثالي باشد براي تبيين چگونگي آسيب وارد شدن به نظريه سترگ «توانا بود هركه دانا بود»، يعني گاهي اوقات بايد در بعد توانا بودن يا دانا بودن قضيه، شك كرد!

اما سوال اساسي و بجايي كه براي ما پيش مي­آيد، اين است كه استاد جوان چرا خود را در انزوا قرار داده است و از همه چيز و همه كس دوري مي­جويد و همه را از خود مي­راند. منشا اين تنهايي چيست؟

«من با اينها غريبه­ام. با مجسمه آدم­ها... با آدم­هاي مجسمه» و اينكه «اينجا نمي­شود به كسي نزديك شد. آدم­ها از دور دوست داشتني­ترند»

اين دوري، قبل از آنكه برآمده از عادات شخصي يك نفر (حالا بر اساس مكتب فكري­اش، منش خانوادگي­اش يا چيزهاي ديگري از اين دست) باشد، براي پاك شدن و سالم ماندن است. اين تنهايي را «جامعه» با تمام مختصاتش به استاد جوان هديه كرده است و او كه «تمام تلاشش را مي­كند كه زندگي­اش قدري به ادبيات نزديك شود»، مي­ترسد. مي­ترسد از درآميختن با مردم و فضايي كه از آدم هاي بزرگ مجسمه مي­سازد و دورش نرده مي­كشد. تا اگر كسي حرف اين مجسمه­ها را باور كرد، بايد بين خودش و آن مردم و فضا، نرده بكشد:

«شايد مي­ترسم. شايد خيالاتي­ام و مي­ترسم با پيداكردن دوست، مجبور بشم از خيالبافي دست بردارم. اما اگه دو نفر به قيمت دوستي، مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهايي بشينن و به چيزهايي فكر كنن كه دوست دارن...»

«شب­هاي روشن!» وقتي اين عنوان، به چشم مي­خورد، با قدري تامل، بار معنايي اين پارادوكس لفظي، كم­كم خود را مي­نماياند. اينجا روزها تاريكند و پر از شلوغي و مزاحمت براي «خيالبافي»، پس ناخودآگاه، «شب ها»، پناهي مي­شوند براي راه رفتن، براي حركت، براي «آرامش روح». تو ميداني كه انسان وقتي «خيالبافي» مي كند كه آرامش دارد و اين يعني لحظات خوب زندگي­اش. روشني اين شب ها، نه با چراغ، كه با تپش آرامش روح منزوي اين استاد جوان، پديد مي­آيد. شب­ها، اين مردم خوابند و سكوتشان به كلمات نگاه رنجور و تنهاي اين مرد، اجازه مي دهد «بيداري» را در «قدمگاهش» تجربه كند:

«روزها پياده روي فايده نداره... صدا و نور و شلوغي مزاحم خيالبافي آدم­اند. بايد صبر كرد تا شب بشه...»

«كتاب»، يكي از معدود چيزهايي كه حس خيالبافي استاد جوان را ارضا ميكند. شايد يكي از اميدواركننده­ترين جملات ملموس براي او و امثالش اين جمله باشد كه «كسي كه كتاب مي­خواند، تنها نيست.»

پيشتر گفتم كه انزواي استاد جوان، براي سالم ماندن است و اكنون كتاب را به عنوان شاهدي بر ايم مدعا مي­آورم. اصلا چه كسي گفته ارضا «مدني» بودن طبع و مزاج انسان حتما و لابد بايد با لوليدن ميان مشتي «رمه صفت» كه در ساحت حشرات و چيزهايي از همين قماش و در همين مايه زندگي مي­كنند، تامين شود.

كدام ذهن عليل و معيوبي حكم كرده بايد از سعدي و حافظ و گوته و هسه و آل احمد و اخوان ثالث و ... ديگران از اهل نفس و معنا دوري كرد و بين آدم هايي پراكنده و مستحيل شد كه مثلا فردوسي را فقط به اندازه مجسمه ميدان فردوسي، مي­خواهند و ديگر بزرگان را نيز در مواضعي در همين حد و اندازه. اصلا چرا راه دور برويم، همين جا و به مناسبت، اشاره مي­كنم به هنرمند اهل قلم فقيد، مرتضي آويني، صاحب اثر بي نظير «روايت فتح» در عرصه سينماي مستند، كه به لطف همين آدمها و البته تلاش ملوكشان، تبديل شده به سوژه تكراري جلسات و سمينارهاي يكروزه در طول سال، آنهم به مناسبت شهادتش و احيانا چند پوستر از مينياتور كلماتش و... ديگر هيچ. - البته هيچ هيچ هم نه، در طول سال هم، حركت قدرتمند در جهت انهدام ارزش هاي مورد علاقه و ديگر معتقدات او، آنهم بعضا توسط كسانيكه - بدون اينكه بدانند خجالت چيست- سنگ او را به سينه مي­زنند.-

نگاهي بياندازيد به مجموعه «عبرت»هاي به نمايش درآمده در جشنواره فيلم فجر، يا انواع و اقسام محصولات دستگاه معظم صدا و سيما، به ويژه «سريال ها» و «برنامه­هاي مذهبي»اش. براي نمونه، نمي دانم مثلا مجموعه به شدت تنفربرانگيزي با عنوان «غريبانه» را كه به مناسبت «ماه محرم»، پخش شد، ملاحظه كرديد يا نه؟!- ... و آري، انزواي استاد جوان، براي سالم ماندن است، در خياباني كه در شب، زيبا به نظ ميرسد و خلوت است:

«روز، قدم زدن بي فايده است. آدم همه چيز را مي­بيند و همه او را مي­بينند. توي تاريكي، آدم مي­تواند خيال كند كه چيزي، جايي، كسي منتظرش است، اما توي روشنايي اصلا خبري نيست... معلوم است كه خبري نيست.»/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار