دخترم! ديگر با نگاههايت با من حرف نزن!
گروه ادب و هنر؛ شعر سرکارخانم فريبا صفري آنقدر تکان دهنده و معصوم است که نميشود در برابرش تاب آورد و...
آه خداي من!چطور ميشود باور كرد؟ چطور ميشود تاب آورد؟كي ميتوان نگفتن؟كي ميتوان صبوري؟
خانم صفري!به احترام اين حس حيرت انگيز و اين شعر با شعور و مظلوم كلاه از سر برميدارم و به نشانه ستايش تمام قد مي ايستم!
حالا دل جوان من با ياد آن دخترك معصوم پير ميشود و از دست مي رود و...
شعر چنين قدرتي داشت و من نميدانستم...؟!
دختر جهيزيه نه ولي رنگ ورو كه داشت
گيريم آس و پاس ولي آبرو كه داشت
زنجير و سينه ريز و گلوبند نه ولي
بغضي به وزن اين همه را در گلو كه داشت
لبخند ميزد از ته دل نه نگو كه بود
حس غرور جشن شما را نگو كه داشت
در خانه ي مجلل بخت احتياج،نه
اما هوايي از خفقان هوو كه داشت
او را به جرم هيج به جرم نداشتن
با دستبند برد به دنبال،او كه داشت
داماد پيرتر ز پدر اين چه صيغه ايست
دختر پدر نداشت ولي آرزو كه داشت/انتهای پیام/