مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز...
گروه ادب و هنر- محمدرضا محقق: اينجا، نه دار قرار است و نه شوق ديار. اينجا كرب و بلاست از آنسوي تبار انسان و اين سوي فرات بي عطش رستاخيز. اينجا كارزار، خون و خدنگ و خيام و خروش و خداست و ... آنك انسان! خليفه او.
اين حج به چهل رسيده از پس دو خورشيدي كه به مصاف تاريخ، از رحل جرس تا بانك فرس پيكار نمودند و عصرگاه خون بارش خدا را از منظر عاشور شيد و شفق به تماشا گذاشتند. و راز تماشا؛ تماشاگه راز...
اين حج به چهل رسيده در طوفان جان و جهان عشاق بي روياي عصر آخر پس از رحلت خورشيد آمدند و رفتند و تمام؛ اما آغازي كه بر پايان عاشقانه زندگي حضرت خون خدا بربستند، نه مدد از زميني داشت كه يزد، اين خلط كثيف روزگار، معركه گيرش باشد و نه از شهر و دياري كه كوفه نامش و بي وفايي ساز و نواي بينوايي اش گردد.
اينجا، هر چه داشت و دارد و خواهد، از خداست و از «ثار» و از «ثارالله».
و حضرت خورشيد چه خوب مي دانست راز غدير را كه از بركه نفس انسان تا سوداي معاشقه با حضرت ثار، تلاطي به وسعت تمام تاريخ و تمام خدا، در بي نهايت منطق عشق رمز آخرين شد؛ آنك رمز رمز؛ حضرت صديقه محدثه طاهره مطهره انسيه رضيه؛ حضرت زهرا – سلام الله عليها و ابيها و بعلها و بنيها و السر المستودع فيها.
طرْفي نخواهي بست سنگريزه! نه از طرْف عشق و بهت خيابان نه از حرف اين و آن.
اينجا نه دار سكوت است و نه ديار كلمه. اينجا نه رشك گفتار بي كسي عايد آيد و نه بند ديدار بر كسي حقايق سازد.
اينجا نه دار قرار است و نه شوق ديار. اينجا كرب و بلاست از آنسوي تبار انسان و اين سوي فرات بي عطش رستاخيز.
الهي اعوذ بك من كرب و البلاء.
و حسين، آرام و بي قرار، در خوف و رجا و مست و مدهوش از نغمه آشناي ديدار نزديك، آنك پاي خيزان، به جمع آوري بوته هاي خار مي انجامد و مي فرجامد، اين تصوير پر غبار و خونين و عاشقانه را.
زهي عشق! زهي عشق! كه ماراست خدايا
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
و اين ... پايان نيست!
/انتهاي پيام/