کد خبر:۶۳۶۱۳۷
شاعران از شهادت عبدالله (ع) میگویند؛
بی رمق بود از نفس افتاده بود و بیقرار/ گفت: با حالِ پریشان آسمان «روحی فِداه»
جمعی از شاعران آیینی در مدح حضرت عبدالله ابن حسن (ع) اشعاری را سرودند.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری دانشجو؛ شاعران در مدح حضرت عبدالله ابن حسن (ع) اشعاری را سروده و در اختیار خبرگزاری دانشجو قرار دادند که در ادامه میخوانید:
شبیه تیر که از چله کمان برود
شهاب شد که به آغوش کهکشان برود
دوید از وسط سنگهای کوفی تا...
شبیه رود به دریای بیکران برود
نخواست تیر نگاه پر از محبت عشق
به عمق دیده نحس حرامیان برود
رسید و دید که چیزی نمانده در گودال
ز. جسم بی رمق و سرخ عشق جان برود
و دید هیچ نمانده ست تا سر خورشید
ز. دست نیزه به محراب آسمان برود
و ارث مادری اش بود بازویش تا که
بهار باشد و در قالب خزان برود...
شنید اینکه کسی گفت: راه باز کنید
برای آخر این غائله سنان برود...
ایمان کریمی
کودکی کم سنّ و سال، اما دلیری دلبخواه
حق شناس و حیدری! سرور٬ سرآمد٬ سربراه
سخت مشتاقِ نبرد و ارث برده از پدر
در وجود او شجاعت کوه بود و ترس٬ کاه
پایِ روضه میرود با یادگارِ مجتبیٰ
پیش از عاشورا٬ شبِ پنجم میانِ قتلگاه
رفت از خیمه شتابان؛ سمتِ میدان بی هوا
عمه حیران شد! کشید از عمق جان یکباره آه
وای بر دستی که میانداخت سمتش نیزه را
شد مواجه با بلا٬ بر خاک٬ طفل بی گناه
لااقل ایکاش قدری اهل فن بودند و رزم
وای از شمشیرها با ضربه هایی اشتباه
قاتل او خندههای شمر و تیرِ حرمله
زهر شد سهم پدر! کنج مدینه٬ بی پناه
او حسن (ع) زاده ست و تابوتِ تنش شد غرقِ تیر
رفت رنگ خون به خوردِ لَختیِ موی سیاه
بی رمق بود از نفس افتاده بود و بیقرار-
گفت: با حالِ پریشان آسمان «روحی فِداه»
با شتاب آمد عمو بالاسرِ عبدٱللَهش
چشمها را باز کرد و بست! قدرِ یک نگاه
پیش از اینها گفته بود از «لا أُفارق عمّی» *و
شد برایِ حرف او خونِ سراپایش گواه!
مرضیه عاطفی
زخم را اینبار بر قلب پدر میخواستند
مادر بی تاب را بی تابتر میخواستند
این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر میخواستند
دشمن نام علی بودند... ورنه چلهها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند
تیغهای ظالم بی رحم، خون میریختند
نیزههای وحشی خونخوار، سر میخواستند
از کبوترها کبوتروارتر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر میخواستند
رضا حاج حسینی
شبیه تیر که از چله کمان برود
شهاب شد که به آغوش کهکشان برود
دوید از وسط سنگهای کوفی تا...
شبیه رود به دریای بیکران برود
نخواست تیر نگاه پر از محبت عشق
به عمق دیده نحس حرامیان برود
رسید و دید که چیزی نمانده در گودال
ز. جسم بی رمق و سرخ عشق جان برود
و دید هیچ نمانده ست تا سر خورشید
ز. دست نیزه به محراب آسمان برود
و ارث مادری اش بود بازویش تا که
بهار باشد و در قالب خزان برود...
شنید اینکه کسی گفت: راه باز کنید
برای آخر این غائله سنان برود...
ایمان کریمی
کودکی کم سنّ و سال، اما دلیری دلبخواه
حق شناس و حیدری! سرور٬ سرآمد٬ سربراه
سخت مشتاقِ نبرد و ارث برده از پدر
در وجود او شجاعت کوه بود و ترس٬ کاه
پایِ روضه میرود با یادگارِ مجتبیٰ
پیش از عاشورا٬ شبِ پنجم میانِ قتلگاه
رفت از خیمه شتابان؛ سمتِ میدان بی هوا
عمه حیران شد! کشید از عمق جان یکباره آه
وای بر دستی که میانداخت سمتش نیزه را
شد مواجه با بلا٬ بر خاک٬ طفل بی گناه
لااقل ایکاش قدری اهل فن بودند و رزم
وای از شمشیرها با ضربه هایی اشتباه
قاتل او خندههای شمر و تیرِ حرمله
زهر شد سهم پدر! کنج مدینه٬ بی پناه
او حسن (ع) زاده ست و تابوتِ تنش شد غرقِ تیر
رفت رنگ خون به خوردِ لَختیِ موی سیاه
بی رمق بود از نفس افتاده بود و بیقرار-
گفت: با حالِ پریشان آسمان «روحی فِداه»
با شتاب آمد عمو بالاسرِ عبدٱللَهش
چشمها را باز کرد و بست! قدرِ یک نگاه
پیش از اینها گفته بود از «لا أُفارق عمّی» *و
شد برایِ حرف او خونِ سراپایش گواه!
مرضیه عاطفی
زخم را اینبار بر قلب پدر میخواستند
مادر بی تاب را بی تابتر میخواستند
این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر میخواستند
دشمن نام علی بودند... ورنه چلهها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند
تیغهای ظالم بی رحم، خون میریختند
نیزههای وحشی خونخوار، سر میخواستند
از کبوترها کبوتروارتر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر میخواستند
رضا حاج حسینی
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰
ارسال نظر
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.