چشم من محو ضريحي كه نمي ديدم شد
آخرین اخبار:
کد خبر:۷۴۱۱۸
سروده اي از سيد حميدرضا برقعي در مدح چهارده معصوم (ع)

چشم من محو ضريحي كه نمي ديدم شد

بعد هم پشت همان پنجرهء رويايي         چشم من محو ضريحي که نمي ديدم شد خواستم گريه کنم بلکه بر اين زخم عميق   گريه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

و اين غزل سفرنامه اي است نذر چهار ده معصوم (ع):
 
...ابتداي سفرم شادي و غم توام شد
شادي و غم غزلي شد، غزلي مبهم شد
فاصله مشکل من بود، که در اين جاده
چارده مرتبه اين فاصله کم شد،کم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه مي خواست لبم،گنبد خضرا خم شد
خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت:ايوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجرهء رويايي
چشم من محو ضريحي که نمي ديدم شد
خواستم گريه کنم بلکه بر اين زخم عميق
گريه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گريه کردم ،عطش آمد به سراغم،گفتم:
به فداي لب خشکت! همه جا زمزم شد
آنقدر دور حرم سينه زدم تا ديدم
کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

روي سجادهء خود ياد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولي آب برايم سم شد
زنده ماندم که سلامي به سلامي برسد
از محمد به محمد که ميسر هم شد

من مسلمان شدهء مذهب چشمي هستم
که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد
سالها پير شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و ديوار قفس محکم شد

کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
تار و پود غزلم جادهء ابريشم شد
سالها شعر غريبانه در ابيات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را مي خواندم
برگ در برگ مفاتيح پر از شبنم شد
يازده پله زمين رفت به سمت ملکوت
يک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

بيت آخر نکند قافيه غافلگيرت
آي برخيز ز جا قافيه يا قائم شد...

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار