شروع لبخند بودي و آفتاب
آخرین اخبار:
کد خبر:۷۴۴۸۷
سروده مرحوم سلمان هراتي در خصوص امام

شروع لبخند بودي و آفتاب

اينان - حنجره ديگران -   با تو نبودند    تو را نشنيدند    تو را نخواندند   از بدو بامدادکه شروع لبخند بودي و آفتاب     با تو چگونه توانند بود    اين زمان    که سراسر صبوري مي طلبي و التهاب

شگفت انگيزتر از کهکشان
مساحت مبهم پيشاني توست
که در آفرينش خورشيد
بي نظير است
و عجيب تر از جنگل
انبوه گيسوان تو
که با شتابي بي مانند
پرنده مي پروراند
آه بالا بلندا!
اقيانوس روشنايي
فردا کسي راست
که تو او رايي
با تو جز آفتاب
دمساز نيست
تو را جز بهار و درخت
 نمي شکيبند
با تنفس تو مي نالند
اي کرامت عام!
در شگفتم
چگونه از حضور تو مي نالند
عجبا!
به آتش مي کشاند مرا
ناسپاسي شان.
اينان - حنجره ديگران -
با تو نبودند
تو را نشنيدند
تو را نخواندند
از بدو بامداد
که شروع لبخند بودي و آفتاب
با تو چگونه توانند بود
اين زمان
که سراسر صبوري مي طلبي و التهاب
اي باغ
اي چراغ
چگونه تو را دوست بدارند
بي کمترين نشاني از داغ
مرا جز اين نيست
که ظرفيت درد نيست
و گر نه
کدام آفتاب
در يورش طوفان ها
کاهش يافت
نگاهت مي کنم
از ديروز وسيع تر شده اي
- چشم بدت دور -
آنجا که عطر تو نيست چيست؟
و يک مجله ي خارجي
از قول يک فيلسوف خوشبخت
که از پنج سالگي تا هنوز «فراک» مي بندد
نقل کرد:
«انسان حيوان ناطقي است
که شراب مي خورد
و دانس مي رقصد»
امروز
اين تازه ترين تعريف انسان است
زمين
در کويرستاني خفته است
و تو تنها چشمه سار روشن اين غربت رو به زوالي
تو همان بلالي
که از مأذنه ي اين شوره زار
بانگ محمدي مي افشاني
باران نثار
هميشه باد بهار
جاده ها
از حضور همواره ي کاروانيان
معطر است
درختان از سلامت سبز برخوردارند
و رودها
با خروش هاي متفاوت خويش
به تنوع اين فصل مي افزايند
من چگونه به ترديد تن دهم
حتي اگر
نَفَس هايي مسموم
از تشنّج حنجره بوزند
بايد بگويم:
چه بي شرمند
اينان که مرتبه ي تو را
با عاقبت خويش اندازه مي گيرند
اينجا که من ايستاده ام
بامي از روستايي است
و رو به روي من خياباني
که با کاروان هاي «به کربلا مي رويم»
ادامه مي يابد
اينجا بر اين بام
دو چشم حسود
در دو طرف من
بر دو لبه ي بام
يکي از کمبود «ولايت» هذيان مي گويد
و آن ديگري مي گويد:
«سواران را چه شد؟»
و مرا
حکايت مردي به ياد آمد
که در ازدحام درخت
دنبال جنگل مي گشت
اينان مي خواهند از تماشا بازمان دارند
به جاده ها نگاه مي کنيم
حضور اين کاروان
چه شکوهي به خيابان داده است
اينان با رفتاري پرنده وار
و با حرارتي از تنفس سبز
مرا مي آموزند
دست کم درختي باشم
در خدمت پرندگان
در نگاهشان
دگرديسي گل سرخ را مي شنوم
و گرايش حاد آفتاب گردان را
به محمدي شدن
از سبز اين درختان خوش رفتار
مي فهمم
بهار از تبار محمد است
و جهان
به تدريج در قلمرو اين بهار
گام مي زند
فردا
با يک زلزله صبح مي شود
آنگاه پيامبران
با شاخه اي از گل محمدي
به دنيا مي گويند:
صبح بخير!
فردا ما آغاز مي شويم
فردا جنگلي از پرنده
آسماني از درخت
و دريايي از خورشيد خواهيم داشت
فردا پايان بديست
فردا جمهوري گل محمدي است.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار