از عدالت طلبي تا آرمان ستيزي!
فضاي جامعه ما، به لحاظ فكري و انديشگي – متاسفانه – چندان پالوده و منزه نيست. در گير و دار عوام فريبي و استحاله باور و «زورگيري» هاي متنوعي كه تنفس نرمال را براي اهالي خود، تنگ و تيره کرده، گاه اساساً مجالي براي تمييز سره از ناسره براي مردم باقي نمي ماند تا در دنياي شلوغ و پر تردد و ترديد امروز، بتوانند «حقيقت» را «نسبتا» - حتي - تشخيص و ترجيح دهند. نهايتاً تنها چاره، برگشت و پناه به «حوالت تاريخي» و اميد به حل نسبي امور با مرور زمان، باقي مي ماند.
ترديدي نيست كه – حداقل – بخشي از افراد اين جامعه در جامه مردم يا مسئولان، عوام يا نخبگان، متعهدان يا لا ابالي گران و ... موصوفين به هر صفت درست يا غلط ديگر، با آرمان گرايي هاي خاص و عام مقاطع مختلف تاريخ اين سامان، فاصله گرفته اند.
اين ميزان مي تواند بنابر استنتاج و استنباط يا استقرائات هر يك از ما، كم و بيش و بالا و پايين شود. اما از وجود خارجي پديده آرمان گريزي – اگر نگوييم «ستيز»ي– نمي توان چشم پوشاند. يا مثلاً «بي عدالتي»، پديده اي است كه حتماً از مورد قبلي، ملموس تر و پذيرش وجودش در جامعه آسانتر و فراگيرتر است يا غلط بودن سيستم آموزشي كشور، توسعه غير همه جانبه و ناپايدار و سرطاني و ... احتمالاً هزار و يك مسئله ديگر.
ارتباط دو نكته اي كه ذكر شد، يعني فضاي بيمار فكري- رواني جامعه و مشكلات و مصايب متنوع آن در تلاقي بحث هنر و خاصه، صنعت سينما، مورد توجه اين نوشتار است. موقف و موضع و به بهانه آن، اما اكران فيلم سينمايي «رئيس» ساخته آقاي مسعود كيميايي.
بر آنم كه حتي اگر مثلاً جامعه صد درصد آرمان ستيز شود و بي عدالتي كاملاً فراگير و فقر و فاقه دمار از روزگار همگان و همگنان برآرد، اتفاقاً اين حيطه محاط هنر و فضاي موجاموج سينماست كه من باب «روح» مي تواند اين كالبد را بتكاند و به سمت و سويي «ديگر» براند.
از «آرمان ستيزي ها» در رنجيم يا پينه بي عدالتي، دست و دلمان را مي لرزاند؟ كدام زخم ايمان و احساسمان را نشانه رفته است؟
اگر هر كدام، پس بسم الله! اين گوي و اين ميدان مهيب و تكان دهنده و معجزه وار و افسونگر سينما!
مگر درد جامعه و مصايبش، به كارمان نيامده تا آيينه اي باشيم براي تداعي و انعكاس آن؟ مسعود كيميايي جمله اي دارد كه «هر كسي بگويد «آخ» سياسي است» پس لعنت بر هر آدم غير سياسي، اگر «سياست»، آخ گفتن براي رنج هايي است كه دور و برمان را احاطه و جلوي دلمان را گرفته.
از تاريخ مان هم كه «خون» مي چكد و حافظه مردممان كه از غناي درد و رنج و ايستادن و شكستن و شكسته تر پريدن، آن هم بي بال، سرخ است. در كارمان و بارمان هم كه «سينما» باشد «استاد» يم و مورد «احترام» پس مشكل چيست؟ درد غيرت و حميت و جوانمردي؟ مگر «زين الدين» هاي جبهه كشيده كم داريم؟ زجر و طعم تلخ چون عسل «مبارزه»؟ مگر با تمام هيبت «الوند» و آبي خليجمان در محاصره يانكي هاي مال دنياخور مستكبر و عربده كشي هاي «از آن طرف دنيا آمده» ها نيستيم؟ دلمان براي «چريك» بودن و عمليات «پارتيزاني» و يادمان براي «دن كيشوت» واري پر كشيده؟ مگر رئيس جمهورمان خود را چريك فقرا نمي نامد و نمي داند؟ اصلاً مگر چريك بودن نيازمند اجازه اي از كسي يا جايي است؟ اصلاً اين چريك بودن به چه درد مي خورد؟ مشكل چيست؟ دلتان هواي چه چيزي را كرده؟ تن هنرتان براي روح كدام «آرمان» پر مي زند؟ كلاه تئوري و نظريه هم اگر در ميان باشد – در دايره «محدوديت و خلاقيت» با باد گرم فقر و فاقه جهان سوم – و بلكه چهارم و پنجم – و مردمانش با همان شرم شرقي شان، اين سو و آن مي رود!
«درد» تان چيست كه حالا مثلاً «سينما» و هزار خوب و بد و بالا و پايين و زيبايي و زشتي اش، دوايتان باشد؟
يادش بخير! در جاي و به مناسبتي فرمود: «بعضي ها درد دين ندارند، بلكه مرض دين دارند»!/انتهاي پيام/