از «شبهاي روشن» به «پوپك و مش ماشاالله»!
فرزاد موتمن را با «شب هاي روشن» مي شناختيم و «صداها»، اما حالا با «جعبه موسيقي» و «دماغ» و «شب زده» و بالاخره اين آخري «پوپك و مش ماشاالله» که همه معادلات و مفروضات و قطعيات و آرزوها و روياها و توقعاتمان از چنين كسي با چنان اثري - «شب هاي روشن» - را به هم ريخته. حالا ديگر چشم ها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد؛ منتها از اين طرف!
واقعا وقتي اثري همچون «شب هاي روشن» را با سطح بالاي استاندارد بصري و ارزش هاي تصويري كه عميقا هيجان زده مان كرد و لذتي ناب را نصيبان نمود، مي گذاريم كنار «جعبه موسيقي» و «پوپك و مش ماشاالله» نگران مي شويم كه اين سقوط آزاد وحشتناك ما را به ته كدام دره مهيب و نابود كننده خواهد انداخت؟
دوست ندارم با نوعي ساده لوحي يا نگاهي عاقل اندر سفيه يا نوعي رقت و ترحم با قضيه برخورد كنم و تلاش نمايم تا تمام مشكلات عالم و آدم را در همين يك تكه جا حل و فصل كنم، نه. نه دوست دارم و نه وظيفه، اما آنچه در اينجا مهم و قابل تامل و تاثر است اين سير واترقيدن است كه كارگرداني مثل موتمن با آن نقطه طلايي «شب هاي روشن»، بدان گرفتار آمده.
«پوپك و مش ماشاالله»! حيف! چه عاقبت وخيمي! اهميت ندارد كه كارگردان بگويد كه «اتفاقا فيلم را خيلي هم دوست دارم» يا دليل بياورد كه مثلا «اين را ساختم تا بتوانم با پولش فيلم بعدي ام را بسازم» يا «زندگي هم خرج دارد» و .... نه؛ مسئله اصلي اين است كه ستاره درخشان كارگرداني سينماي ايران، با فيلمي منحصربفرد، رويايي، حيرت آور و فوق العاده مثل «شب هاي روشن» كارش به «پوپك و مش ماشاالله» و «دماغ» رسيده و اين اتفاق بيش و پيش از هر چيز ديگري، تمام خاطره هاي سينمايي ما را از او و ستاره شب افروزش در ظلمات شب نكبت زده سينماي امروز ايران، دچار يك ايست قلبي مي كند!
اينكه بخواهيم «پوپك و مش ماشاالله» را به عنوان آخرين ساخته اين كارگردان به محك نقد بگذاريم و عيار آن را بسنجيم - كه چندان هم كار بي ربط و بي فايده اي به نظر مي رسد - بايد روي اين سقوط آزاد تمركز كنيم.
كار مشكلي است، بويژه براي نگارنده كه اصولا و اساسا خود را بر حذر مي دارد كه وارد حيطه شخصي كسي - هر كسي - بشود و ابدا چنين نكرده و نخواهد كرد، اما آيا اين سير و رويه محصول شرايط اقتصادي است؟ بازخورد شرايط اجتماعي است؟ يك خروجي شخصيتي است يا ... چيز ديگري؟
هيچ كدام از اين ها اما مسئله اصلي ما نيست؛ چرا كه نمي تواند باشد، حتي اگر ما بخواهيم. مسئله اصلي اتفاقا همين سردرگمي و افسردگي كشنده ايست كه در اين مواقع گريبان مخاطبان جدي و حرفه اي يك سينماگر - سابقا - خوب را مي گيرد و قلب انسان را مي فشارد.
معمولا اينجور وقت ها انسان به پريشان گويي مي افتد و بي تاب مي شود و دست و دلش مي لرزد.
از قضا، نگارنده هنوز با «شب هاي روشن» مانوس است و همين چندي پيش كه انتخاب نمايش و نقد فيلمي از سينماي ايران در يكي از محافل دانشگاهي به عهده او گذاشته شد، پس از اين همه سال، دوباره سراغ «شب هاي روشن» رفت و پيش و پس از نمايش، سخنراني مفصلي در تعظيم و تكريم اين اثر شكوهمند و عزيز ارائه داد!
اينك اما در گرداب شبح ها و كابوس هايي كه امثال «جعبه موسيقي» و «پوپك و مش ماشاالله» و ... برايم آفريده بيش از گذشته مطمئن مي شوم كه «شب هاي روش» همان يكي بود و ديگر هيچ !/انتهاي پيام/