ماندگاري در سينماي مستند
فروغ هشت سال آخر عمر خود را در محافل سينمايي و مشخصاً در ارتباط با سازمان فيلم گلستان گذراند که حاصلش تدوين چند فيلم مستند، بازي در صحنههايي از فيلمهاي کوتاه و بلند و ناتمام ابراهيم گلستان و ساختن چند فيلم مستند است.
«خانه سياه است» بلند آوازهترين فيلم وي است که نامش را به عنوان سينماگر در تاريخ سينماي مستند ايران ماندگار ساخت.
فيلم «خانه سياه است» در جنبههاي اصلي شکل اغراقآميز شعرهاي آخر فروغ فرخزاد است، بويژه شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» که از بلندترين و آخرين شعرهاي اوست.
آشنايي فروغ فرخزاد با تکنيکهاي سينمايي موجب شد كه وي در عرصه «شعر سينمايي» بسيار موفق ظاهر شود.
تصويري در شعر «ديدار شب» فروغ هست که خواننده را به ياد صحنهاي از فيلم اديسه فضايي – 2001 استنلي کوبريک مياندازد. سکانسي که انسان به حالت جنيني بازميگردد:
گويي که کودکي در اولين تبسم خود پير گشته است
و قلب – اين کتيبه مخدوش که در خطوط اصلي آن دست بردهاند
به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد کرد
شعر «ديدار شب» جنبه بصري چشمگيري دارد. شکل ارائه تصويرها طوري است که نشان ميدهد شاعر با ديد سينمايي به موضوع نگاه کرده است. درونمايه اين شعر مسخ شدن چهره است – همان «انحطاط» که تم اصلي شعر فروغ است – چهره شگفت که از آن سوي دريچه سخن ميگويد در همين «کادر» ديده ميشود:
خطوط اين چهره، انگار که در آينهاي محدب (يا لنز دوربين) از هم باز و گسسته و در «تراکم تاريکي» محو ميشود:
و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنبالهدار سست
که باد، طرح جاريشان را لحظه به لحظه محو و دگرگون ميکرد
و گيسوان نرم و درازش که جنبش نهاني شب ميربودشان
و بر تمام پونه شب ميگشودشان همچون گياههاي تر ته دريا
در آن سوي دريچه روان بود و داد زد:
«باور کنيد من زنده نيستم!»
من از وراي او تراکم تاريکي را و ميوههاي نقرهاي کاج را هنوز
ميديدم، آه، ولي او ….
چهره شگفت، در آن سوي دريچه، لحظه به لحظه محو و آشکار ميشود او بر تمام اين همهميلغزيد
و قلب بينهايت او اوج ميگرفت
گويي که حس سبز درختان بود
و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
در متن تصويرهاي شعري تک گويي (مونولوگ) چهره شگفت ادامه دارد. صداي مرده از آن سوي دريچه:
- حق با شماست من هيچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آيينه بنگرم
آن قدر مردهام که هيچ چيز مرگ مرا ديگر
ثابت نميکند
/انتهاي پيام/