وقايع نگاري يك كارگردان مولف
اينکه يک کارگردان مؤلف ميز ميتواند تقريباً تمام مقصود وي را با همين فضا و چشم انداز و همين آدم ها به زبان تصوير و بي کلمه اي حرف پياده کند و اين نحوه بيان از همان آغاز که نمايش زنجيريان در دامنه کوه همراه با اضطراب و اميد آنهاست و حتي شب که «شط جليل» روشني است و بعد که بحران حرکت ها و نفسها است، تا رسيدن به پايان شعر (به آن طرف سنگ) زماني که شب «شط عليل» تاريک ميشود همچنان حفظ شده است، اين نوع بيان نمايشي را بيش و کم در شعر «گلگون سوار» منوچهر آتشي (7) نيز ميتوان ديد؛ سواري که در عصر ماشين ناگهان در شهر ظاهر ميگردد و همراه پچ پچ دختران جوان از چراغ قرمز ميگذرد و به بوي خصمي نامرئي ميکوبد و براي اسب مجسمه شيهه ميکشد و سرانجام از چشم مردم در جلمه کبود دريا گم ميشود.
هر دو شعري که از آغاز تا پايان قابل برگشت به زبان سينما است؛ ضمن اينکه در کنار اين دو شعر اشعار بسيار ديگر هم هست خاصه از اخوان و نيما که اگر تنها بندي يا بخشي از آنها برداشته شود آن سفرها نيز همچون «کتيبه» و «گلگون سوارز» قابليت عيني نمايشي خواهند يافت مثلاً «اجاق سرد» نيما (8) که با بند زير آغاز ميشود:
مانده از شبهاي دورادور در مسير خامش جنگل
سنگ چيني از اجاقي خرد اندرو خاکستر سردي
يا شعر «پيوندها و باغها» از اخوان با اين آغاز:
لحظهاي خاموش ماند، آنگاه سيب سرخي را که برکت داشت
بار ديگر به هوا انداخت سيب چندي گشت و باز آمد
سيب را بوييد
که صرف نظر از برخي تشبيههايش همچون:
و نگاهم مثل پروانه
در فضاي باغ او را ميگشت
و نيز در بند خطابي پايان شعر:
به عزاي عاجلت اي بي نجابت باغ!
و:
اي درختان عقيم، ريشهتان در خاک هاي هرزگي مستور!
عيناً به زبان سينما برخواهد گشت. يا شعر بلند «مرد و مرکب» که اگر تنها دو سطر ترجيعي شعر:
. . . خسته شد حرفش که ناگاهان زمين شد شش
و آسمان هشت شد
که به قصد بيان سرعت فزاينده سوار، مستفاد از اين بيت مشهور فردوسي است:
ز سم ستوران در اين پهن دشت
زمين شش شد و آسمان گشت هشت
به عهده راوي سپرده شود و نيز بخش مربوط به شکاف دانه گندم، به نيت شبيه «دره رسوايي» حذف گردد همچنان قابل برگشت به سينما است. اما در اين ميان شعرهايي هم وجود دارند که با همه ظاهر عيني و توصيفي و نشان دادني شان گاه با بندهايي هستند که مطلقاً از چگونگي بيان و توان دوربين بيروناند؛ زيرا در اين گونه شعرها حرکت نگاه شاعر در عين حال که طولي يا عرضي است عمقي نيز هست و از آن جمله است شعر «مرگ ناصري» شاملو که صرفاً توصيف حرکت عيسي است که صليب بر دوش، رو به مشهد «جلجتا» آرام گام برمي دارد.
عيناً همچون سکانسهاي تصليب در فيلم هايي که راجع به زندگي حضرت مسيح ساخته شده است. با اين تفاوت که در اين گونه فيلم هاي سکانسي با مفهوم بند زير را نميتوان ديد.
از رحمي که در جان خويش يافت
سبک شد
و چونان قويي مغرور
در زلالي خويشتن نگريست
/انتهاي پيام/