صعود به معنا در تصوير شاعرانه
در بعضي شعرها حرکت نگاه شاعر در عين حال که طولي يا عرضي است عمقي نيز هست و از آن جمله است شعر «مرگ ناصري» شاملو که صرفاً توصيف حرکت عيسي است که صليب بر دوش، رو به مشهد «جلجتا» آرام گام برمي دارد.
شعرهايي هم وجود دارند که با همه ظاهر عيني و توصيفي و نشان دادني شان گاه با بندهايي هستند که مطلقاً از چگونگي بيان و توان دوربين بيرون هستند؛ زيرا در اين گونه شعرها حرکت نگاه شاعر در عين حال که طولي يا عرضي است عمقي نيز هست و از آن جمله است شعر «مرگ ناصري» شاملو که صرفاً توصيف حرکت عيسي است که صليب بر دوش، رو به مشهد «جلجتا» آرام گام برمي دارد. عيناً همچون سکانسهاي تصليب در فيلم هايي که راجع به زندگي حضرت مسيح ساخته شده است. با اين تفاوت که در اين گونه فيلم ها سکانسي با مفهوم بند زير را نميتوان ديد.
از رحمي که در جان خويش يافت
سبک شد
و چونان قوئي مغرور
در زلالي خويشتن نگريست
چرا که نگاه شاملو در اين بند نه طولي يا عرضي که با حرکتي رو به ژرفاست. به اين معني که شاعر در اينجا به اعماق ذهن و احوال درون مسيح، در لحظات صعود به «جلجتا» نيز توجه کرده است.
بندي با بياني که اگر به فرض، يک سينماگر را نيز به صرافت ساخت آن انداخت و او با آوردن تصوير بزرگ چهره عيسي (ع) بر روي پرده سينما و لاجرم با طرز نگاه، ظاهر سيما يا نحوه ترکيب نور و سايه حالت خاص مسيح را نشان داد و حتي براي القاي منظور خود از حرکت قوئي بر آب و به تناوب، در تقابل با حرکت عيسي نيز غفلت نکرد (هرچند خود بياني کهنه است و از بيان پيشرفته شعر به مراتب عقب ماندهتر) اما هرگز نخواهد توانست عيناً مقصود و منظور شاعر را بر پرده سينما نشان دهد و از اين نظر جالبتر شعر «تمثيل» شاملو است خاصه آنجا که ميگويد:
در يک فرياد زيستن
پرواز عصياني فوارهاي
که خلاصياش از خاک نيست
و رهايي را تجربهاي ميکند
که چنان که پيداست همچون «مرگ ناصري» با ظاهري نشان دادني است:
فوارهاي و صداي فوراني و ريختن آبي اما آيا يک سينماگر نيز ميتواند عيناً مقصود شاعر را همان طور که خواننده شعر او را درک ميکند به بيننده فيلم نيز القاء کند؟
درست برعکس «کتيبه» اخوان که از آغاز تا پايان زمينه برگشت به زبان سينما را دارد، اما آيا شعر «تمثيل» نيز با چنين قابليتي است؟ تصور نمي رود و اگر برود و اين کار بشود و به تصوير مفهوم خاص از قبل فراهم گردد، آن نيز به دليل تزاحم (نماد) آشنا و کهنه (فواره) در سينما امکانپذير نخواهد بود.
از همه اين شعرها مثال زدنيتر، شعر کوتاه (طرح) شاملو است:
شب با گلوي خونين خوانده است ديرگاه
دريا نشسته سرد يک شاخه در سياهي جنگل به سوي نور
فرياد ميکشد
که همينطور که ميبينيد تنها وصف طلوع روز در کنار درياست. گاهي که شب ميرود و صبح ميآيد دريا آرام است و پرتو خورشيد بر چگاد بلندترين درخت جنگل پرتو افکنده است، اما آيا با نگاه به فلق سرخ در افق دور دست هنگام ديدن فيلم، به تعبير گلو (گلوي خونين شب) نيز خواهيم رسيد؟ و از تماشاي بلندترين شاخه نوراني جنگل، در ميان درختان تاريک، به شاعر روشن بين فريادگر، در ميان آدم هاي مهر بر لب کوتاه انديش نيز خواهيم انديشيد؟!
و تازه همه اين شعرها از مقوله اشعار توصيفي و عيني است و نه شعرهاي حرفي چون شعر «سبز» اخوان يا «مرغ آمين» نيما که هفتاد درصد از اشعار امروز از نوع همين شعرها و طبعاً بيرون از حوزه بحث ماست يا حتي شعرهاي توصيفي محض همچون شعر «سهند» مفتون اميني (9) با اين آغاز:
برجسته سپيد طهارت چتر فرود زرتشت
افسانه خروج نهنگ از کنار نيل...
که چنان که پيداست چشم دوربين جز عين کوه را نميتواند ببيند و هرگز به ديدن کوه با چنين توصيفاتي قادر نيست يا هوشنگ ابتهاج (10) که در شعر «دفتر خورشيد» در تخيل طلوع صبح به توصيفي اين چنين رسيده است:
در نهضت پرده شب دختر خورشيد
نرم ميبافد دامن رقاصهي صبح طلايي را.
/انتهاي پيام/