آخرين غروب اعتكاف چه زود گذشت
ضرغام نصرتي - گروه فرهنگي؛ غروب سهشنبه فرارسيده بود و خورشيد به سوي شفق پيش ميرفت، دانشجويان كمكم كولهبارهاي خود را ميبستند و در حسرتي عميق به روزهاي از دست رفته ميانديشدند؛ زمان اعتكاف تمام است و بايد رخت بربست و از آن محفل عاشقانه كوچ كرد.
لحظههاي پيچيده در شفق مبهوتترين حالات را رقم ميزد و حادثه دل كندن را خبر ميداد، بايد دل كند و دل را در پهنايي ديگر رها كرد؛ خداحافظيها و حلاليت طلبيهاي پايان سه روز، به انتظار نشستن تا سالي ديگر را گزارش ميداد.
يادش به خير، سحريها چه جنب و جوشي برپا بود و صف بستن دانشجويان در وضوخانهها پرازدحامترين لحظهها را به تماشا ميگذاشت، صفها در حال روان شدن به سوي سجدگاه بود و قدمها در نظمي كوتاه پياده روي بين وضوخانه و مسجد را طي ميكرد.
عشاق در قامتهاي بسته، تحسين ملائك را نويد ميدادند و اشك جوان تبركوار در عرش ميپيچيد، دلهاي صاف جايگاه عرشي دارد و جايگاه فرشي برازنده اين دلها نيست؛ هياهوها را بايد رها كرد و به سوي معبود گسيل شد.
پاكترين احساس در قامتهاي متبسم تبلور مييافت و بهترين خاطرات را براي قلم به ارمغان ميآورد؛ چه شعرها و چه خاطرات و دلنوشتهاي در رسم الخط دفترها نميديدي؛ او آخرين بار دفتر خاطراتش را در شامگاه سه روز ورق ميزند.
افطاريها تمام شد و سفرههاي پهن شده در صحن مسجد برچيده شدند، لحظههاي كنار سفره نشستنها پايان يافت؛ او آرزو ميكرد آخرين ساعات در غروب پاياني آخرين افطار طولاني شود و لحظهها به كندي به غروب بپيوندند.
مسجد دانشگاه كم كم خلوت ميشد و ساعتي از افطار گذشته بود، او زمان محنتباري را نظاره ميكرد؛ خيابانهاي دانشگاه در حال پيوستن به گذرگاه هاي اطراف است و هر دانشجويي به سوي مقصدي روان بود./انتهاي پيام/