هنر معركه تكسب و تعيش دله دزدان!
واقعيت اين است که حضور در بعضي جاها و بين يکسري آدمها، انسان را ياد دله دزدي مياندازد، خاصه وقتي اين حس در محافل هنري و فرهنگي به آدم دست دهد، واقعاً ديگر نوبر است.
بودن ميان افرادي از همه جا رانده و مانده که حالا چون نتوانستهاند مثلاً يک بقال خوب يا يک قصاب شرافتمند يا مسافرکش منصف و دوستداشتني يا حتي رفتگر ارجمند باوجدان يا ... باشند، ديواري کوتاهتر از ديوار هنر نديدهاند و خير سر مبارکشان، هنرمند و از اهالي فرهنگ شدهاند.
حالا چه پادوهاي محترمي که مادامالعمر در اين ميدان معطلند و چه مديراني که به زور ساير سوابق و يک مدرک پيزوري شدهاند رئيس! آدم ميماند که به حال اين قوم و قبيله دچار جهل مرکب که گاهي هم شديداً دچار توهم «خود هنرمند»بيني هستند، بخندد يا بگريد!
گند قضيه وقتي بالا ميآيد که اين جماعت بيسواد و دوستنداشتني چيزهاي ديگري هم علاوه بر «هنر» به خود وصله و پينه ميکنند تا پول و فخرش را بخورند و در کنند!
نميدانم آيا جايي در اين مملکت تعبيه نشده تا با نظارتي دقيق اجازه ندهند هر کس و ناکسي اصول مقدس و باورهاي ديني و ارزشهاي اصيل ما را به خودش بچسباند و از اين راه براي خود و قوم و قبيلهاش نان و آب به هم بزند؟!
بعضي وقتها حس ميکنم مملکت – خاصه ميدان فرهنگ و هنر و قلم – پر شده از بزمجههاي معرکهگير که ميخواهند يکهو با يک نفس همه چيز را بالا بکشند!/انتهاي پيام/