از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است ...
به گزارش خبرنگار فرهنگي «شبکه خبر دانشجو»، پدر او ميرزا عبدالرحيم، تاجري معتبر بود. خانواده صائب جزو هزار خانواري بودند كه به فرمان شاه عباس از تبريز به اصفهان كوچ كردند و در محله عباس آباد سكني گزيدند.
صائب در اصفهان به آموختن علوم عصر پرداخت و در جواني به حج رفت و به زيارت مشهد مقدس نايل شد.
در آن زمان هندوستان براي ايرانيان جاذبههاي خاص داشت. بنيان فرمانروايي امپراطوران گوركاني هند با كمك سلاطين صفوي محكم شده بود و امراي ايراني كم و بيش در اداره امور آن كشور دست داشتند.
پادشاهان هند به فرهنگ و هنر ايراني عشق مي ورزيدند. مادر اكبر شاه اهل جام بود و همسران محبوب جهانگير و شاه جهان ايراني بودند. شاهان اين سلسله و سلاطين محلي دكن توجهي خاص به ادبا و فضلا و هنرمندان ايراني داشتند و آنان را به صلات گران بهاي مي نواختند.
صائب در سال 1034 راهي هند شد و چند سال با ظفرخان در كابل بسر برد، وي به نيابت از پدر خود خواجه ابوالحسن تربتي حكومت آن شهر را به عهده داشت، ظفرخان شعر مي سرود و حسن تخلص مي كرد.
صائب از اين حاكم ادب پرور و ايراني تبار محبت بسيار ديد و قصايدي در مدح او سرود و در مقاطع بعضي از غزلهاي خود، از وي با احترام نام برده است گرچه پس از بازگشت به وطن و به خصوص بعد از يافتن منصب ملك الشعرايي و كشمكش هاي ايران و هند بر سر قندهار اكثر ابيات را تغيير داده و يا حذف كرده است.
برخي از صاحبان تذكره نوشتهاند صائب از شاه جهان كه در سال 1037 به سلطنت رسيد خطاب مستعد خان و منصب هزاري يافته است ولي در دو تاريخ معتبر آن عصر يعني پادشاهنامه و عمل صالح شاه جهان، مطلبي در اين باره ديده نمي شود و نام او جزو صالحان مناصب نيامده است.
صائب در سال 1042 همراه پدر پير خود كه به قصد ديدار او به هند آمده بود به ايران بازگشت و در اصفهان مقيم شد. شاه عباس دوم وي را مقام ملك الشعرايي داد اين شاعر بزرگ متجاوز از هشتاد سال زيست و هم در اصفهان ديده از جهان فروبست و در بيت زير به هشتاد سالگي خود اشاره كرده است.
دو اربعين به سر آمد زندگاني من هنوز در خم گردون شراب نمي رسم
اغلب تذكره نويسان و برخي از محققان معاصر، سال فوت صائب را به غلط 1081 ضبط كردهاند و عبارت سندي 1087 را بر سنگ قبر او حك شده است بي گمان تاريخ تحرير است و از آن دو ماده تاريخ براي فوت شاعر، سال 1086 و 1087 بر مي آيد.
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است.(حافظ)
خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است
دل چون گشاده است به صحرا چه حاجت است
هيچ است گنج عالم، اگر نيست دل غني
دل چون توانگرست به دنيا چه حاجت است
چشم از براي روي عزيزان بود به كار
يعقوب را به ديدهاي بينا چه حاجت است
فردا چو غم زياده ز امروز مي رسد
امروز خوردن غم فردا چه حاجت است
موي سفيد و روي سير، عيب مشك نيست
با خلق خوش به صورت زيبا چه حاجت است
احوال ما به تيغ تو چون آب،روشن است
عرض نياز تشنه به دريا چه حاجت است
گل در برو مي در كف و معشوق به كام
سلطان جهانم به چنين روز غلام است(حافظ)
شيرازه جمعيت مستان خط جام است آزاد بود هر كه در اين حلقه به دام است
چندان كه نظر بر دل و دلدار فكندم معلوم نشد دل چه و دلدار كدام است
آن اره كه از تيزي دندان چكوش زهر
در مشرب وحشت زدگان سين سلام است
برخاك نهادان در اميد نبسته است
تا بوسه خورشيد نصيب لب بام است
داغي كه بود زير سياهي همه عمر
بر جان عقيقي است كه جوينده نام است
گلزار زگل پرده گوش است سراپاي
دربار نسيم سحري تا چه پيام است
صائب، نبود آن كس كه نسنجيده سخن ساز، طفلي است كه بازيگه او بر لب بام است.(صائب)
آثار صائب را كه جز سه چهار هزار بيت قصيده و يك مثنوي كوتاه و ناقص به نام قندهار نامه دو سه قطعه، همگي غزل است (نصرآبادي) در حدود يك صد و بيست هزار و ولي قلي بيك شاملو، قريب به دويست هزار بيت برآورد كردهاند، رقم صد هزار را به تحقيق مي توان پذيرفت شاعر به تفنن در حدود بيست غزل هم به تركي سروده است.
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا.
/انتهاي پيام/