تاثير پذيري صائب از حافظ
سبك هندي كه به اصطلاح «مكتب» تعبير مي شود، اندكي قبل از صفويه شروع شد و در زمان صفويه با وجود صائب كمال يافت. طرزي تازه از طرزهاي سخن به ادب فارسي اضافه شد كه قبل از آن بدين صورت مضبوط و مشخص، سابقه نداشت.
همچنين صائب را بايد از طبقه او ممتاز دانست و به همين فرد اكمل از آن دسته اي كه صائب، نماينده كمال آن است، اكتفا كرد؛ زيرا هيچ يك از معاصران او در قوت تخيل و انديشه و قدرت تجسم و فصاحت الفاظ، به پاي او نمي رسند.
تنها شاعر فصيح و معني ياب آن عصر كه در طفوليت يا ابتداي جواني صائب درگذشته و بسيار هم مورد اعتقاد صائب بوده، نظيري نيشابوري است كه فصاحت خواجه را با ابتكار در معنا و مضامين با هم جمع كرده بود و قصايدش هم از همه قصايد معاصرانش به استثناي چند قصيده معروف عرفي برتر، و به زبان استادان قديم نزديك تر است و در مقايسه با صائب و سيطره عجيب او در اخذ معاني در مراحلي نازل تر قرار دارد.
از سخن صائب كه جاي آن تا آن روز در ادب فارسي خالي بود، نمي توان بي نيازي جست، ولي از معاصران صائب كه مراعات جنبه فصاحت را نكرده اند، مي شود تنها به او قناعت كرد كه و همه معاني و مضامين آنان را با زباني فصيح تر و بياني محكم تر در ديوان وي يافت.
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست
«حافظ»
روي هفتاد و دو ملت، جز بر آن درگاه نيست
عالمي سرگشته اند و هيچ كس گمراه نيست
عقل را از بارگاه عشق بيرون كرده اند
هر فضولي، محرم خلوت سراي شاه نيست
ما به آب گوهر خود خانه روشن مي كنيم
آفتاب و ماه را در خلوت ما راه نيست
هر كه شد ديوانه اين جا در حساب مردم است
در ديار ما قلم بر مردم آگاه نيست
عزلت ما اختياري نيست «صائب» در وطن
پرده پوشي، يوسف ما را به غير از چاه نيست
«صائب»
كساني كه كليم را با او يك رديف، و رديف او را با در اعداد «قدسي» و «ظهوري» و سليم و طالب و امثالهم مي شمارند، هنوز آن طوري كه بايد، انس و آشنايي به ديوان صائب ندارند و آنچه را كه شايسته حقيقت و واقعيت اوست، مورد لحاظ قرار نداده اند.
اين حكميت را من به تنهايي نكرده ام، بلكه تمام شعرا و تذكره نويسان از ايران و هند و تا همين قرن اخير به مقام رجحان او بر معاصرانش اتفاق نظر دارند و هيچ كس را شايسته برابري با او نمي دانند.
بعد از صائب فقط عرفي و نظيري و كليم اند كه مي شود شعري از آنان خواند و سيري در ديوانشان كرد.
اين را هم از باب انصاف اضافه كنم كه از مجموع دواوين شعراي آن عصر مي توان ديوان بزرگي از تك بيت هاي عالي و بي نظير تهيه كرد كه در حد اعلاي رقت و لطافت و تازگي و طراوات باشد و مستحق آن باشد كه چون شاخه اي از گل هاي دسته دسته، گل سرسبد شعر فارسي شناخته مي شود.
با جست و جو در ديوان اميري با ابياتي روبرو مي شويم كه حاكي از ارادت آن استاد به صائب است كه اوقات خود را پيوسته با ياد و سروده هاي صائب گذرانده است:
روز و شب با روح صائب گفتگو دارم امير
جان پاكم! همدمي با جان پاكان مي كنم
و انديشه خود را در انتخاب شيوه سرودن مديون صائب و فكر صائب را نيز انديشه اي «صائب» و صواب مي داند.
نيست جز «صائب» اگر صاحب فكري ست « امير»
غير از اين نيست اگر فكر صواب است امير
تا آن جا كه از خاك صائب براي چشم خود توتيا مي جويد:
زخاك تربت صائب كنيم سرمه چشم
امير اگر گذر افتد به اصفهان ما را
و در پايان همچون مجتهدي حكم پاياني خود را صادر مي كند:
«امير» از پي «صائب» چه مي توان گفت
كه هيچ گفته ناگفته اي به جا نگذاشت
و با اين فتوا، ديگران را تكليف معلوم است.
ابياتي از قصيده بلند و شيواي استا اميراي براي تعمير بناي آرامگاه او كه در باغ «صائب» اصفهان مي باشد، خواندني است:
ديروز به آثار و خبر نصف جهان بود
امروز به ديدار و نظر كل جهان است
آن را كه به ميزبان لسان، از همه بيش است
گر بيشي هر مرد به ميزان لسان است
صائب، كه مقام سخن و فكر صوابش
برتر ز كلام است و فراتر ز بيان است
نيش قلمش، تيغ جهانگير معاني
صوب سخنش كشور انديشه ستان است
هر شمع بر آن خاك به شكرانه زباني
هر چند كه آن طور سخن بسته دهان است.
/انتهاي پيام/